شاه پرک






دوست ...

​ همیشه از دست خودم شاکی بودم که چرا نمی توانم حرف دلم را رک و راست بزنم اما در مخیله ام نمی‌گنجید که این ایرادم به بهای از دست دادن چند ماه از روزهای خوش دوستی ام تمام شود.

 ۱سال بود که به واسطه ی همکار بودن باب دوستی مان باز شده بود، اما انگار چندین سال بود که او را می شناختم و تبدیل به یکی از بهترین دوستانم شده بود.
نمی دانم و هنوز هم متوجه نشده ام که چگونه و به چه علتی بعد از یکسال روابط بینمان تیره و تار شد به طوری که حس می کردم وقتی مرا می بیند خنده روی لبانش خشک می شود و با حضور من نمی تواند حرف بزند و تحمل من برایش سخت می گردد و من هم چون می‌خواستم او راحت باشد، از او کناره می‌گرفتم و کمتر پیش او حاضر می شدم. می گفتم بگذار راحت باشد، نمی خواهم اذیتش کنم.
  چه شب هایی  گذشت که متنی طولانی آماده می کردم تا فردا برای واکاوی این اختلاف مورد بررسی قرار بدهیم ولی دریغ از جرائت و مهارت ارائه ی آن در فرداهای عذاب آور.
  چه روزهایی که گذشت و پشت دستم را داغ می کردم و به خودم قول می دادم که از سال بعد برای آرامش خودم و او نمی خواهم اینجا باشم و حتما این محل کارم را ترک خواهم کرد.
خلاصه روزهای عذاب‌آور و بیهوده که می توانست جزء شیرین ترین لحظات دوستی مان باشد ولی خاطرات ناراحت‌کننده برای مان ثبت شد،… گذشت.
 نمی دانم چقدر باید قدردان فردی باشم که ناخواسته سبب برگشتن روابط ما به دوران قبل شد و روزهای خوش دوباره برگشت. روزهایی که مرا از سه ماه درگیری فکری، ذهنی، روحیِ عذاب آور نجات داد.
 از دست آن روزها بسیار ناراحت بودم که حتی از یادآوری آن ها هم طفره می‌رفتم و جرأت نداشتم علت یابی بکنم. هرچند گوشه ی ذهنم؛ سوال های زیاد بی جوابی رژه می رفتند
ولی تمایلی به برهم زدن روزهای خوشِ حال، حتی برای لحظه ای، نداشتم.
 بعد از گذشت چندین ماه، او خود باب سخن را باز کرد.
 از من پرسید چرا هرکاری می کردم از من کناره می گرفتی و ده ها چرای دیگر.
او گفت و گفت و گفت و من متعجب به او می نگریستم و بعد من گفتم و گفتم و گفتم و او متعجب.
فهمیدیم که هر دو در سوءتفاهم های بی سر و ته؛ غوطه ور بودیم که ای کاش این حرف زدنِ رو در رو را ماه ها قبل انجام می دادیم تا به قول او یک سال دوستی مان هدر نمی رفت…
 این جا بود که فهمیدم چقدر نیاز بود مهارت های زیادی آموزش می دیدم و در کنار خوشحالی بابت پاس کردن دروس با نمره ۲۰ کمی هم دغدغه مهارت های زندگی و حل مسئله را داشتم.
مدتی هم روی خودم کار می کردم تا بدانم کجا؛ چگونه حرف بزنم؛ چگونه عکس‌العمل نشان بدهم؛ چگونه ریشه یابی کنم و هزاران چگونه دیگر….

موضوعات: تولیدی, خاطره  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-07-30] [ 10:43:00 ق.ظ ]

جامانده ...

دلم بد جوری گرفته است، گریه امانم نمی دهد اگر در خانه تنها بودم تا ساعت ها زار زار می گریستم. 😭 😭 😭

4سال  قبل با دوستانم راهی کربلا شده بودم سفری که به معنای واقعی آرامش را در آن بهشت زمینی می توانستم لمس کنم و واقعا حتی لحظه ای به دنیا فکر نمی کردم.
امسال بعد از سرنوشت متفاوتی که برای هر کدام مان افتاده بود و‌ آن ها به زندگی متاهلی خود مشغول بودند اما در مسیر دیار عشق، مشترک شدند و من جامانده هم کاری بجز التماس دعا و حسرت شدید و گریه های زار زار ندارم. 😭 😭 😭 😭

موضوعات: خاطره  لینک ثابت
[شنبه 1397-07-28] [ 11:07:00 ق.ظ ]

امتحان ...

تابستان بود، تصمیم گرفتیم مسافرت چند هفته ای به مقصد مشهد مقدس داشته باشیم.‌‌
دربین راه مهمان یک روزه ی شهرهای مختلفی بودیم تا اینکه نوبت به کرج رسید و تصمیم بر آن شد توقف یک روزه به 2یا3 روز افزایش یابد و مهمان چند نفر از فامیل های مادر شویم.
میزبان های ما نگذاشتند احساس تنهایی کنیم و علاوه بر اینکه ما را به تماشای مکان های مختلف شهر خود بردند، همراه با ما دوره ای مهمانِ فامیل هایشان می شدند.
در یکی از این روزها، مهمان میزبانی شدیم که خانمِ شاغلِ خانه، فردا امتحان داشت.
موقع خواب که شد چون تعداد مهمان ها زیاد بود، آقایان در آن خانه ماندند و خانم ها به خانه ی جاریِ میزبان رفتند و فرصت مناسبی برای شب نشینی خانم ها پیش آمد.
بعد از صحبت کردن از هر دری، بحث به امتحان فردا کشیده شد و حاضران شروع کردند به خاطره گویی از نحوه ی دادن امتحان و تقلب هایی متنوعی که در زمان دانش آموزی و دانشجویی انجام داده بودند 😑
نوبت به من رسید، من هم گفتم ما هم امتحان حرمتی می دهیم.
نگاه متعجب بقیه را می دیدم که منتظر توضیح بودند.
من هم ادامه دادم: زمان تحصیل حوزه، تعدادی از اساتید، از جمله مدیر حوزه؛ برگه های امتحان کلاسی را به طلبه ها می دادند تا در خانه نوشته و در زمان معین برگردانند.
_این که خیلی راحت هست، کاش زمان تحصیل، به ما هم می دادند، تا کتاب را باز کرده و می نوشتیم.
_اتفاقا امتحان سختی است چرا که خودت هستی و خدای خودت.
با وجود شهادت خواهرم،باورش برایشان سخت بود.
اما من برایشان از فروشگاه بدون فروشنده حوزه مان هم گفتم.
شاید حق داشتند، زود باور نکنند اما حقیقت محض بود و این دور اندیشی و بی اهمیت ندانستن تربیت و تزکیه طلاب از یادگیری کتب حوزوی؛ نشات گرفته از تفکرات مدیر حوزه مان بود چرا که عقیده داشت: چند سال بعد صاحب پست هایی در شهر خود یا حتی کشور خواهید شد و باید از همین امروز، بر روی خودتان کار کنید.

موضوعات: تولیدی, خاطره  لینک ثابت
[جمعه 1397-05-19] [ 01:05:00 ب.ظ ]

تربیت ...

آخرین روز‌ کاری ام بود؛‌ تصمیم گرفتم از کلاس ششمی ها که آخرین سالی بود که با‌هم بودیم، خداحافظی و طلب حلالیت کنم.
کلاس به کلاس به آن ها سر زدم؛‌ باورم نمی شد اما سر کلاس آخر؛ به سختی بغضم را فرو‌خوردم و سریع به دفتر‌‌‌‌ برگشتم.
مدتی گذشت… شنیدم بچه ها حتی آن هایی که خیلی مغرور بودند و اوایل سال، ارتباط با آنها بسیار‌‌‌سخت بود و مدتی زمان برد تا با محبت کردن و سایر روش ها؛ ‌ارتباط بگیرم تا حرف دل خود را جایی دیگر نبرند؛ گریه سوزناک جدایی سر می دهند.
سریع سراغشان رفتم تا آرام کنم، چرا که اگر دیر می جنبیدم؛ ناظمی که تحمل این چیزها را ندارد و بچه ها با دیدنش استرس می گیرند، با عصبانیت سراغشان می رفت.
بعد از آرام کردن، قول دادم سر امتحان آخر، دوباره سراغی از آن ها بگیرم.
مدت کمی نبود، همین سال آخر را که حساب کنی، 8ماه پا به پایشان راه رفتم،‌ با خنده آن ها خندیدم، در زمان ناراحتی و استرس، در کنارشان بودم.
هر چند که زیاد شنیدم آن ها را لوس میکنی، ‌زیاد حسابشان نکن،‌ پر رویشان نکن؛ ولی بچه بودند و جز محبت و بها دادن و محرم راز بودن، چیزی نمی خواستند.
گرچه اوایل از برخی کارهایشان ناراحت بودم ولی این صحبت عزیزی آرامم می کرد.
میگفت:مشکل ما در تربیت این است که دنبال نتیجه آنی هستیم؛ باید وظیفه خود را در حال حاضر انجام دهیم ولی مشاهده نتیجه شاید سالها طول بکشد.
و من دلخوش به این سخن، منتظرم تا نتایج بلند بالا را سال های بعد نظاره گر باشم.

موضوعات: تولیدی, خاطره  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-04-19] [ 07:35:00 ب.ظ ]

روزی ...

#تولیدی_به_قلم_خودم
#باز_آفرینی_محتوای_دینی

روزی
بعد از قرائت قرآن  و خوش آمد گویی مدیر، موسس حوزه، امام جمعه شهر آغاز سال تحصیلی جدید را تبریک گفتند. شیرین تر از آغاز صحبت هایشان، خبری بود که صحبت خود را با آن تمام کردند. خبری باور نکردنی، خبری که شور و شعف و انگیزه ی خاصی در جمع ایجاد کرد.
خبری که بوی بین الحرمین می داد.
باور ش ساده نبود ولی مگر امام جمعه شهر با کسی شوخی دارد؟ سفر به کربلا بدون قرعه کشی به پاس حفظ خطبه غدیر.
 با توزیع کتابچه های خطبه غذیر تمام حواس ها جمع متن کتاب شد.
کسی نفهمید مراسم چگونه تمام شد. نقل مجلس، خبر هدیه کربلا بود بدون هیچ قید و شرطی جز حفظ خطبه غدیر.
 با 5نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم با برنامه ریزی دقیق و اجرای آن، خطبه را با هم حفظ کنیم. تمام فکر و ذکر ما به جای درس، فقط حفظ خطبه غدیر بود. در خانه، مشغول حفظ خطبه و در حوزه، مرور و مباحثه ی دونفره.
چند روزی گذشت. کم کم انگیزه ها کمتر شد.
برای حفظ نشاط، از وسط خطبه ادامه دادیم. باز چند روز اشتیاق و حفظ؛ و مجدد وسوسه و تنبلی. درس های ترم سنگین بود و در کم کردن جدیت،تاثیر
زیادی داشت. خیلی ها قید سفر عتبات را زدند. ولی قلبا راضی نبودیم. گاهی جمله ای حفظ می کردیم، هر چند  از جدیت سابق خبری نبود.
 چند ماه گذشت. درست وسط امتحانات ترم اعلام کردند امتحان خطبه غدیر جمعه برگزار می شود. هر چه برای تغییر تاریخ، به مدیر مدرسه اصرار کردیم فایده ای نداشت. خیر نیکوکار خودش مسئول برگزاری بود و کسی نمی توانست کمکی کند.
بدون هیچ پیش زمینه و تصوری از سوالات، در امتحان شرکت کردیم. جای سوزن انداختن نبود. چند صد نفر حضور داشتند. زن و مرد، پیر و جوان، بدون هیچ محدودیتی، حتی از شهرهای اطراف حاضر بودند.
 قرار بود جمعه هفته بعد نتایج اعلام شود.
 5 شنبه قبولی طلاب به مدرسه اعلام شد. اسمی از من نبود ولی هنوز امیدوار بودم.
لیست برگزیدگان جمعه روی سایت قرار می گرفت.
 تمام وجودم استرس بود و بی قراری.
بالاخره صبح شد و جمعه موعود فرا رسید. از اول صبح تماس و پیام های فراوان از دوستان که نتایج اعلام شده است یا نه؟؟
منتظر بودم تا اعضای خانواده، خانه را ترک کنند تا اگر اسمم بین برگزیدگان نبود، شرمنده نباشم.
 قبل از اینکه اقدامی کنم برادرم سیستم را روشن کرد؛ اسامی را دانلود و به ترتیب با صدای بلند می خواند. منجمد شده بودم. کم کم با اصرار برادرم به سیستم نزدیک شدم. با نگاه لیست را مرور می کردم. با دیدن
اسامی سه نفر از گروه 6 نفره مان، نمی دانستم از خوشحالی بخندم یا گریه کنم.هنوز باید بقیه را چک می کردیم.
ردیف 69… قلبم داشت از جا کنده می شد. دوباره نگاه کردم:69-خ…ع…
باورم نمیشد.شاید اشتباه شده، اما نه کد ملی خودم بود.
همه ی گروه 6نفره ما قبول شدیم جز یک نفر.
خدای من چه سفری شود، سفری با امضای آقایم علی بن موسی الرضا و بواسطه حفظ خطبه غدیر به پابوسی 4 امام و مقتدایم و با همراهی بهترین دوستانم.
چقدر ساده بود درک رزقی که یرزقه من حیث لا یحتسب است…
————-
پ.ن1: اطمینانی به قبولی خود نداشتم، در برگه امتحان، تحصیلات را حوزوی ننوشته بودم که اشتباه نحوی و صرفی موجب نمایش ضعف حوزه و طلاب نگردد، به همین دلیل اسمم در میان اسامی اعلامی به حوزه نبود.

موضوعات: تولیدی, باز آفرینی محتوای دینی, خاطره  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-06-20] [ 11:03:00 ب.ظ ]

بدرقه ...

#تولیدی_به_قلم_خودم
#باز_آفرینی_محتوای_دینی

بدرقه
مدتی بود سروصدای قبولی در این کار در حوزه به گوش می‌رسید. اکثر طلبه‌ها متقاضی بودند، ولی شرایطی مانند: اتمام سطح2، سابقه‌ی کار فرهنگی و تایید مسئولین حوزه و…. داشت و این شرایط خودبه‌خود موجب ریزش طلبه‌ها می‌شد. هرچند گفته بودن کسانی که مشتاق‌اند ثبت‌نام کنند.
خلاصه با چه اتفاقات ریزو درشتی ثبت‌نام کردیم. بالاخره، یک روز گوشی‌ام زنگ خورد، معاون فرهنگی حوزه بود. گفت: فردا در سازمان تبلیغات شهرستان برای انجام مصاحبه حاضر باشید.
چه روز و شبی طی شد تا فردا رسید و در دفتر حاضر شدم.
خدای من؛9نفر دیگر از طلاب برتر و فارغ‌التحصیلی که چندپایه بالاتر از من بودند آنجا نشسته بودند، سنگینی نگاهشان را روی خودم حس می‌کردم که این چراااا آمده؟؟
رفتم نشستم. هر کدام چند کتاب همراه داشتند و در حال مباحثه بودند من اما دست‌خالی نشسته بودم با درونی پراسترس و مشوش. با دیدن دوستان، خود را رد شده تصور می‌کردم، اما سعی داشتم خودم را حفظ کنم. بالاخره قرعه‌ی نوبت مصاحبه به نام من افتاد.
بعد از جوابگویی به چند سؤال احکام، عقاید، و تربیتی… نفس راحتی کشیدم.
بعد از اتمام آخرین نفر، به ما گفتند: اگر تا 4 بعدازظهر تماس گرفتیم؛ قبولید و باید بروید مرکز استان برای مصاحبه دیگر وگرنه متأسفیم!!!
وای عجب روزی بود… نباید یک‌لحظه از گوشی جدا می‌شدم. وقتی به خانواده گفتم، اطمینان مادر که بعدازظهر راهی مشهد می‌شد؛ مرا به تعجب واداشت. به‌گونه‌ای با اطمینان می‌گفت: تو صد درصد قبولی. و من فقط خواستار التماس دعا بودم.
حاضر شدیم برویم به مکانی که باید مسافران مشهد را بدرقه می‌کردیم.
دقیقه‌ها بی‌رحمانه و نفس‌گیر در حال گذر بودند و زیر پایشان له می‌شدم خصوصاً که اکثر خانواده ماجرا را می‌دانستند.
ساعت‌ها عبور از 16را نشان می‌داد، نوع نگاه تک‌تک دوروبری‌هایم معانی خاصی داشت و متفاوت بود. تکان سر، تأسف، ترحم، سرزنش، همدردی و من ناامید فقط سعی می‌کردم حفظ ظاهرکنم؛ ولی مادر همچنان می‌گفت: صبر کن… تو حتماً قبولی…
کم‌کم مسافران اتوبوس بعد از خواندن اسامی و گذاشتن چمدان‌ها و ساک‌ها سوار می‌شدند، نگاهی به ساعت انداختم، نزدیک 17بود و من کاملاً نا‌امید.
به گوشی قدیمی‌ای که در دستم بود و می‌لرزید نیم‌نگاهی کردم، شماره ناشناسی پشت خط بود.
ندانستم چطوری جواب بدهم، می‌خواستم اول داد بزنم و همه افراد حاضر رو باخبر کنم اما ساکت و آرام جواب دادم. نمی‌دانم از شدت قدیمی بودن گوشی بود یا زیاد بودن سر‌وصدای افراد دوروبرم.
صدا را با قطع و وصل دریافت می‌کردم. با راهنمایی پدر چند متر آن طرف‌تر رفتم. خودش بود مصاحبه‌گر! گفت: فردا صبح با مدارک گفته‌شده به همراه 4 نفر از دوستانتان باید در مرکز استان باشید.
دیگر نکات و اشاراتش را نمی‌شنیدم. فقط شکر خدا در ذهنم و زیر لبم تکرار می‌شد.
دیدم تقریباً تمام مسافران سوار شده‌اند، باید از مادرم می‌پرسیدم علت اطمینان صددرصدی‌اش چه بود،
خودم را به مادر رساندم و پرسیدم. جوابش اشک و لبخند همزمان مرا داشت…
گفت: جمعه هفته قبل وقتی‌که خاله و مادربزرگت خواستند عمه‌ات را همراهی کنند در سفر مشهد، تو به پدرت پیشنهاد دادی من هم بروم و آن‌قدر اصرار کردی و خاطرش را از بابت کارهای خانه، آشپزی و خلاصه همه‌چیز راحت کردی که پدرت با رضایت خاطر اجازه داد. من هم برایت دعایی از ته دل کردم…
به همین خاطر می‌گفتم تو حتماً قبول می‌شوی، هرچند الآن نصف راه هستی و باید در مصاحبه استان هم قبول شوی.
مادر عزیزم می‌گفت و من در جوابش تنها اشک و لبخند داشتم.
_همراهان مسافرها پیاده شوند، می‌خواهیم حرکت کنیم…
به خود آمدم؛ و بعد از خداحافظی پیاده شدم و این بدرقه به یکی از شیرین‌ترین بدرقه‌های عمرم تبدیل شد.
آیه‌ی «هل جزاء الاحسان الا الاحسان» به‌طور کامل برایم ملموس شد…
———
پ.ن1:چند روز قبل در جشن عید غدیر که خانواده عمه‌ام به اصرار من به جشن آمده بودند، در قرعه‌کشی برای شوهرعمه‌ام سفر کربلا و دخترعمه‌ی نوجوانم سفر مشهد در آمده بود، و این شد که عمه‌ام تصمیم گرفت دخترش را همراهی کند و بعد مادربزرگم و خاله‌ام و بعد مادر عزیزم؛ همراهشان شدند.
پ.ن2:گوشی خودم را از صبح سیم‌کارتش را درآورده و سیم‌کارت مادرم را گذاشته بودم تا در سفر با این گوشی راحت باشد و خودم یکی از ساده‌ترین و قدیمی‌ترین گوشی‌های موجود در خانه را برداشته بودم؛ به همین خاطر صدای مصاحبه‌گر قطع و وصل می‌شد.

موضوعات: تولیدی, باز آفرینی محتوای دینی, خاطره  لینک ثابت
 [ 10:55:00 ب.ظ ]

سوال هاي بي جواب!!!! ...

روز دوشنبه بود،در دفتر مدرسه نشسته بودم که 3نفر وارد شدند،سن شان به والدین دانش آموزان نمی خورد،از تیپ شان(مانتوهای کوتاه و تنگ،شلوارهای لیِ تنگ،موهای بیرون مانده از مقنعه،چادرهای در دست یا روی شانه)هم معلوم بودکه کارمند اداره نیستند…
بالاخره خودشان را معرفی کردند؛حدسم درست بود،کارآموز بودند….خدای من..حتماًترم اول هستند…اتفاقاً مدیر مدرسه پرسید: ترم اول هستید؟؟؟-جوابشان مرا به فکر فروبرد:ترم آخرهستیم و از سال بعد وارد مدرسه ها برای تدریس خواهیم شد.
خدای من؛قرار است این ها بیایند بچه های ما،فرزندان ایران را تربیت کنند.اصلاً این ها چگونه و توسط کدام اشخاص گزینش شده اند؟؟
حرف بعدیشان مرا از فکر در آورد،گفتند:قراراست3نفر هم به ما اضافه شوند،با خود گفتم،حتماًوضع آن ها بهتر ازاین افراد است..مدتی گذشت3نفر بعدی آمدند…وای خدای من!!این ها که وضعشان…. .
زمان برایم به سختی می گذشت…بعد از ساعتی؛در حیاط بودم،دیدم2نفرآقا آمدند که با سلام و احوالپرسی معلمین فهمیدم حتماً از اداره هستند.به دفتر مدرسه رفتم،متوجه شدم این آقایان،اساتید راهنمای آن6کارآموز هستند..با خود گفتم،حتماً در مقابل اساتید،خودشان را جمع وجور خواهند کرد..نشسته بودم،یک به یک آمدند؛وای خدای من..هیچ تغییری نکرده بودند،دریغ از کمی کشیدن مقنعه به جلو یا…،خیلی راحت نشستن و حرف زدند…
صدای معلمان مدرسه را می شنیدم که هر کدام نظری داشتند:-هیچ کدام صلاحیت معلم بودن را ندارند….-وضع اینها خوبه،زمانی که درپایتخت خدمت میکردم،افرادی با وضع بدتر از این ها دیده ام…-زمانی که ما در تربیت معلم بودیم خیلی سخت گیری می کردندالان اینگونه شدیم،آینده این ها چه خواهد شد؟؟؟
به فکر فرو می روم:وقتی معلم مدرسه ای اینگونه لباس بپوشد،ناظم مدرسه چگونه به دانش آموزبگوید:مانتوی کوتاه وتنگ،شلوارلی و تنگ نپوش،موهایت از مقنعه بیرون نیاید…منِ طلبه چگونه او را توجیه نمایم؟؟آیا دانش آموز دچار دوگانگی نخواهد شد؟؟هرچه منِ طلبه رشته کنم،ایگونه معلم ها پنبه خواهند کرد..
به طور قطع،بهترین مکان برای تبلیغ دین و انجام رسالت طلبگی،فقط و فقط مدارس است…
حال سؤالم این است:چرا در آموزش و پرورش،طلاب نقش تأثیر گذاری ندارند؟؟آیا بزرگان حوزه با مسؤلان آموزش و پرورش تعامل دارند که حداقل معلمان دروسی مانند آموزش قرآن،تعلیمات دینی،عربی،به طلاب واگذار گردد؟؟ کم کاری از بزرگان حوزه است یا مسؤلان آموزش و پرورش؟؟؟چرا دغدغه ی تربیت دینی فرزندانمان کم شده است؟؟؟ و هزاران چرای دیگر……

موضوعات: حجاب, تولیدی, خاطره, انتقاد  لینک ثابت
[شنبه 1395-08-01] [ 09:53:00 ب.ظ ]