<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شاه پرک</title>
		<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>و تَن فدای وطن</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/و-تَن-فدای-وطن</link>
			<pubDate>15:42:00 +0330 پنجشنبه، 14 اسفند 1404</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">وطن</category>			<guid isPermaLink="false">1851980@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;پلان۱: &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲۲بهمن هست، از راهپیمایی رسیده‌ام، نای بلند شدن ندارم، آدم پیاده‌رویی نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درحال استراحت‌م که مهمان می‌آید، بعد از صحبت‌ها، قرار حضور در راهپیمایی یک ماه دیگر را می‌گذارند،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌گویم: معافم کنید، عاشقِ مبارزه با اسرائیل‌م ولی پاهایم یاری‌ام نمی‌کند خصوصا با دهان روزه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پلان۲: &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز اسفند به نیمه نرسیده، چند روزی‌ست درحالِ رفت‌وآمدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; صبح‌ها در تشییع شهید و شب‌ها در تجمعِ شهری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر بَرَم می‌دارد، این پاها همان پاها هستند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا بقدر رشد دغدغه‌ها، پاها هم قوی‌تر شد‌ه‌اند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری، و تَن فدای وطن&amp;#8230;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/و-تَن-فدای-وطن&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پلان۱: </p>
<p>۲۲بهمن هست، از راهپیمایی رسیده‌ام، نای بلند شدن ندارم، آدم پیاده‌رویی نیستم.</p>
<p>درحال استراحت‌م که مهمان می‌آید، بعد از صحبت‌ها، قرار حضور در راهپیمایی یک ماه دیگر را می‌گذارند،</p>
<p>می‌گویم: معافم کنید، عاشقِ مبارزه با اسرائیل‌م ولی پاهایم یاری‌ام نمی‌کند خصوصا با دهان روزه.</p>
<p> </p>
<p>پلان۲: </p>
<p>هنوز اسفند به نیمه نرسیده، چند روزی‌ست درحالِ رفت‌وآمدم.</p>
<p> صبح‌ها در تشییع شهید و شب‌ها در تجمعِ شهری.</p>
<p>فکر بَرَم می‌دارد، این پاها همان پاها هستند؟</p>
<p>یا بقدر رشد دغدغه‌ها، پاها هم قوی‌تر شد‌ه‌اند؟</p>
<p> </p>
<p>آری، و تَن فدای وطن&#8230;</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/و-تَن-فدای-وطن">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/و-تَن-فدای-وطن#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1851980</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>هدیه‌ی تولد</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/هدیه-ی-تولد</link>
			<pubDate>22:29:00 +0330 دوشنبه، 27 اسفند 1403</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="main">شاه پرک و مدرسه</category>			<guid isPermaLink="false">1711389@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;زنگ اول با هشتمی‌هایی که شیطنت از سر و رویشان می‌بارید، کلاس داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چاپ برگه‌های امتحان توسط مدیر کمی طول کشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی وارد کلاس شدم، از همان اول هرهر خنده‌هایشان فضای کلاس را پر کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از ور‌ودم و شروع کلاس، از من وقت خواستند برای مطالعه‌ی امتحان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طبق معمول وقت دادم اما امروز انگار چیزی فرق می‌کرد، خنده‌هایشان تمامی نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انواع فکر و خیال به سراغم آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابتدا گذاشتم به حساب شیطنت و نوجوانی‌شان و صدالبته شور و شوق امتحانی که داشتند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سپس فکر کردم نکند باز می‌خواهند دسته گلی به آب بدهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خود گفتم: 《نکند در فکر تقلب هستند.》به‌دقت تخت‌هایشان را از دور دیدم، چهره‌هایشان را وارسی کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما در آن‌ها بجز خنده و ذوقِ چشم‌هایشان، چیزی نبود، انگار با نگاه به من خنده‌هایشان بیشتر می‌شود‌.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تغافل کردم، مشغول بررسی دفتر کلاسی بودم که دیدم صدایِ خنده‌هایشان دیگر زیادتر شده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خطاب به آنها گفتم:《 انگار آماده‌اید، وقت نمی‌خواهید.》&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما همچنان وقت می‌خواستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هم وقت دادم، ولی باز خنده‌هاشان قطع نمی‌شد. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب را گرفته بودند روی‌شان و صدای خنده بود که فضا را پر کرده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کم‌کم این خنده‌هایشان زیادتر شد، به من نگاه می‌کردند و می‌خندیدند‌.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مقنعه‌ام را وارسی کردم که نکند اشتباه سر کردم ولی درست بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار تعداد افرادی که می‌خندیدند رفته رفته زیادتر می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بررسی مانتویم رسیدم اما همه چیز درست بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبرم تمام شد و گفتم: 《اگر چیز خنده‌داری است به من بگید من هم بخندم.》&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز هم خنده‌هایشان بیشتر می‌شد و ذوق چشم‌هایشان بود که من را با چشم‌های ذوق زده می دیدند.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند بار که پرسیدم، جوابشان فقط خنده بود و خنده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا اینکه بالاخره صدایی شنیدم: &amp;#8220;خانم کفش‌های جدید مبارک، خیلیییی خوشگلن&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفس راحتی کشیدم&amp;#8230;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خودم گفتم: &amp;#8220;ببین این‌ها به چه چیزی فکر می‌کنند و در کجاها سیر می‌کنند.&amp;#8221;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای اینکه حسِ کنجکاویِ لژنشین‌ها هم پاسخ داده شود و از فکر بیایند بیرون، پا شدم چرخی زدم تا کامل کفش‌هایم را که هدیه‌ی خواهرم برای روز تولدم بود، ببینند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد با خیال راحت و در سکوت و آرامش، امتحان‌‌شان را نوشتند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/هدیه-ی-تولد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زنگ اول با هشتمی‌هایی که شیطنت از سر و رویشان می‌بارید، کلاس داشتم.</p>
<p>چاپ برگه‌های امتحان توسط مدیر کمی طول کشید.</p>
<p>وقتی وارد کلاس شدم، از همان اول هرهر خنده‌هایشان فضای کلاس را پر کرده بود.</p>
<p>بعد از ور‌ودم و شروع کلاس، از من وقت خواستند برای مطالعه‌ی امتحان.</p>
<p>طبق معمول وقت دادم اما امروز انگار چیزی فرق می‌کرد، خنده‌هایشان تمامی نداشت.</p>
<p>انواع فکر و خیال به سراغم آمد.</p>
<p>ابتدا گذاشتم به حساب شیطنت و نوجوانی‌شان و صدالبته شور و شوق امتحانی که داشتند.</p>
<p>سپس فکر کردم نکند باز می‌خواهند دسته گلی به آب بدهند.</p>
<p>با خود گفتم: 《نکند در فکر تقلب هستند.》به‌دقت تخت‌هایشان را از دور دیدم، چهره‌هایشان را وارسی کردم.</p>
<p>اما در آن‌ها بجز خنده و ذوقِ چشم‌هایشان، چیزی نبود، انگار با نگاه به من خنده‌هایشان بیشتر می‌شود‌.</p>
<p>تغافل کردم، مشغول بررسی دفتر کلاسی بودم که دیدم صدایِ خنده‌هایشان دیگر زیادتر شده.</p>
<p>خطاب به آنها گفتم:《 انگار آماده‌اید، وقت نمی‌خواهید.》</p>
<p>اما همچنان وقت می‌خواستند.</p>
<p>من هم وقت دادم، ولی باز خنده‌هاشان قطع نمی‌شد. </p>
<p>کتاب را گرفته بودند روی‌شان و صدای خنده بود که فضا را پر کرده بود.</p>
<p>کم‌کم این خنده‌هایشان زیادتر شد، به من نگاه می‌کردند و می‌خندیدند‌.</p>
<p>مقنعه‌ام را وارسی کردم که نکند اشتباه سر کردم ولی درست بود.</p>
<p>انگار تعداد افرادی که می‌خندیدند رفته رفته زیادتر می‌شد.</p>
<p>به بررسی مانتویم رسیدم اما همه چیز درست بود.</p>
<p>صبرم تمام شد و گفتم: 《اگر چیز خنده‌داری است به من بگید من هم بخندم.》</p>
<p>باز هم خنده‌هایشان بیشتر می‌شد و ذوق چشم‌هایشان بود که من را با چشم‌های ذوق زده می دیدند.  </p>
<p>چند بار که پرسیدم، جوابشان فقط خنده بود و خنده.</p>
<p>تا اینکه بالاخره صدایی شنیدم: &#8220;خانم کفش‌های جدید مبارک، خیلیییی خوشگلن&#8221;</p>
<p>نفس راحتی کشیدم&#8230;.</p>
<p>با خودم گفتم: &#8220;ببین این‌ها به چه چیزی فکر می‌کنند و در کجاها سیر می‌کنند.&#8221;</p>
<p>برای اینکه حسِ کنجکاویِ لژنشین‌ها هم پاسخ داده شود و از فکر بیایند بیرون، پا شدم چرخی زدم تا کامل کفش‌هایم را که هدیه‌ی خواهرم برای روز تولدم بود، ببینند.</p>
<p>بعد با خیال راحت و در سکوت و آرامش، امتحان‌‌شان را نوشتند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/هدیه-ی-تولد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/هدیه-ی-تولد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1711389</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>۶۰۶ روز</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/۶۰۶-روز</link>
			<pubDate>02:27:00 +0330 پنجشنبه، 23 اسفند 1403</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">1711128@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​رواق‌م را بالا و پایین می‌کنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;۶۰۶ روز را می‌بینم، حساب می‌کنم یک‌سال و ۸ ماه می‌شود که مطلبی منتشر نکرده‌ام‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;باورم نمی‌شود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;آخر؛ سوژه پیدا می‌کردم، بارها و بارها می‌نوشتم، ویرایش می‌کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;اتفاقاتی که برایم می‌افتاد را تعریف می‌کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;کتاب‌های خوانده شده را معرفی می‌کردم، خلاصه‌ای از سالی که گذشت و ماه‌های طی شده را مرور می‌کردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;امااااا&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;همه‌ی این‌ها در ذهنم بود و به مرحله‌ی پست گذاری نمی‌رسید.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دو کلاس با اساتید مطرح، گذراندم برای بهتر نوشتن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;بجای کمک به نوشته‌هایم، کمال‌گرایی‌ام دامن زده شد و بیشتر ننوشتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;حجم اتفاقات و حوادث پیش‌بینی نشده و غافلگیرکننده به حدی بود که رمقِ نوشتن برایم نمانده بود و روزهای خوب به حدی سریع می‌گذشت که مجال نوشتن پیدا نمی‌کردم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;الان که به پشت سرم نگاه می‌کنم، سوژه‌های سابق‌ام فرار کرده‌اند از ذهنم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;با خودم قرار گذاشته بودم هر روز بنویسم از روزهای معلمی، از مدرسه، از دخترک‌های پشت نیمکت‌نشین، شیطنت‌هایشان، دوستی‌هایشان، &amp;#8230;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما نشد که بشود.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌خواهم این آخر سالی، این خان ننوشتن را پشت سر بگذرام و هرچه دلِ تنگم می‌خواهد، بگویم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;می‌خواهم دیو کمال‌گرایی، بی‌نقص نوشتن، وقت نداشتن، دنبال توجیه بودن را بکشم. امیدوارم که بتوانم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/۶۰۶-روز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​رواق‌م را بالا و پایین می‌کنم.</p>

<p>&nbsp;۶۰۶ روز را می‌بینم، حساب می‌کنم یک‌سال و ۸ ماه می‌شود که مطلبی منتشر نکرده‌ام‌.</p>

<p>&nbsp;باورم نمی‌شود.</p>

<p>&nbsp;آخر؛ سوژه پیدا می‌کردم، بارها و بارها می‌نوشتم، ویرایش می‌کردم.&nbsp;</p>

<p>&nbsp;اتفاقاتی که برایم می‌افتاد را تعریف می‌کردم.&nbsp;</p>

<p>کتاب‌های خوانده شده را معرفی می‌کردم، خلاصه‌ای از سالی که گذشت و ماه‌های طی شده را مرور می‌کردم.</p>

<p>&nbsp;امااااا</p>

<p>&nbsp;همه‌ی این‌ها در ذهنم بود و به مرحله‌ی پست گذاری نمی‌رسید.&nbsp;</p>

<p>دو کلاس با اساتید مطرح، گذراندم برای بهتر نوشتن.</p>

<p>&nbsp;بجای کمک به نوشته‌هایم، کمال‌گرایی‌ام دامن زده شد و بیشتر ننوشتم.</p>

<p>&nbsp;حجم اتفاقات و حوادث پیش‌بینی نشده و غافلگیرکننده به حدی بود که رمقِ نوشتن برایم نمانده بود و روزهای خوب به حدی سریع می‌گذشت که مجال نوشتن پیدا نمی‌کردم.&nbsp;</p>

<p>الان که به پشت سرم نگاه می‌کنم، سوژه‌های سابق‌ام فرار کرده‌اند از ذهنم.</p>

<p>&nbsp;با خودم قرار گذاشته بودم هر روز بنویسم از روزهای معلمی، از مدرسه، از دخترک‌های پشت نیمکت‌نشین، شیطنت‌هایشان، دوستی‌هایشان، &#8230;.&nbsp;</p>

<p>اما نشد که بشود.&nbsp;</p>

<p>می‌خواهم این آخر سالی، این خان ننوشتن را پشت سر بگذرام و هرچه دلِ تنگم می‌خواهد، بگویم.&nbsp;</p>

<p>می‌خواهم دیو کمال‌گرایی، بی‌نقص نوشتن، وقت نداشتن، دنبال توجیه بودن را بکشم. امیدوارم که بتوانم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/۶۰۶-روز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/۶۰۶-روز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1711128</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کهکشان نیستی</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/کهکشان-نیستی-2</link>
			<pubDate>02:39:00 +0430 چهارشنبه، 28 تیر 1402</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">تصاوير</category>
<category domain="alt">معرفي كتاب</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">1637690@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1637690/___.jpg?mtime=1689717939&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1637690]&quot; id=&quot;link_75121&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کهکشان نیستی&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1637690/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1689717939&quot; width=&quot;240&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;چند ماهی بود کتاب &amp;#8220;کهکشان نیستی&amp;#8221; نوشته‌ی &amp;#8220;محمد هادی اصفهانی&amp;#8221; که براساس زندگی &amp;#8220;آیت الله سید علی قاضی طباطبائی&amp;#8221; می‌باشد، تهیه کرده و دنبال فرصت مناسب بودم برای مطالعه‌اش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; تصمیم داشتم ماه محرم این کتاب را بخوانم ولی خوانشِ کتاب از دهه ولایت شروع شد و شبِ اولِ ماه محرم تمام شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با توجه به ارادت و عشقی که آیت‌الله قاضی به امام علی (علیه‌السلام) و امام حسین (علیه‌السلام) و حضرت حجت (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) داشتند،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این زمان خوانش را به فال نیک گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب، زندگی آیت‌الله قاضی را از جوانی (27 سالگی) و سفر ایشان به نجف آغاز کرده و تا پایان عمرشان به زیبایی بیان می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اثر شامل 75 فصل است که هریک با آیه‌ای از قرآن آغاز می‌شود و از زبان اطرافیان ( پدر، همسر، فرزند، شاگرد، استاد، دشمن، &amp;#8230;. ) به طور مستند داستانی، زندگی این مرد بزرگ الهی را به تصویر می‌کشد.  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;متن کتاب با اینکه روان است ولی گاه فلسفی می‌شود و باید با تامل و دقت خوانده شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جای جای کتاب درس‌آموز است: درسِ اخلاق، زندگی مومنانه، راه‌های رسیدن به خدا و&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; فصل پایانی کتاب، شامل: سفارش‌ها، دستورها، احوالات استاد است که کمک‌کننده است به شناختِ خوانندگان از این استاد توحید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در خاتمه‌ی کتاب، شاهد منابع و مستندات هستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از حجم صفحات و هزینه‌ی کمی بالایِ کتاب نترسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حلاوت و شیرینی که در این زندگی و سیر و سلوک احساس می‌شود، دلنشین است و گاه تلنگری است برایمان خصوصا نحوه‌ی رفتار آیت‌الله قاضی با اساتید خود، خانواده‌اش، شاگردانش و حتی مردم عادی که عبرت‌آموز است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتما حتما خوانشِ این کتاب را در سیر مطالعاتی خود قرار دهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/کهکشان-نیستی-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1637690/___.jpg?mtime=1689717939" target="_blank" rel="lightbox[p1637690]" id="link_75121"><img alt="کهکشان نیستی" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1637690/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1689717939" width="240" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>چند ماهی بود کتاب &#8220;کهکشان نیستی&#8221; نوشته‌ی &#8220;محمد هادی اصفهانی&#8221; که براساس زندگی &#8220;آیت الله سید علی قاضی طباطبائی&#8221; می‌باشد، تهیه کرده و دنبال فرصت مناسب بودم برای مطالعه‌اش.</p>
<p> </p>
<p> تصمیم داشتم ماه محرم این کتاب را بخوانم ولی خوانشِ کتاب از دهه ولایت شروع شد و شبِ اولِ ماه محرم تمام شد.</p>
<p> </p>
<p>با توجه به ارادت و عشقی که آیت‌الله قاضی به امام علی (علیه‌السلام) و امام حسین (علیه‌السلام) و حضرت حجت (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) داشتند،</p>
<p>این زمان خوانش را به فال نیک گرفتم.</p>
<p> </p>
<p>این کتاب، زندگی آیت‌الله قاضی را از جوانی (27 سالگی) و سفر ایشان به نجف آغاز کرده و تا پایان عمرشان به زیبایی بیان می‌کند.</p>
<p> </p>
<p>این اثر شامل 75 فصل است که هریک با آیه‌ای از قرآن آغاز می‌شود و از زبان اطرافیان ( پدر، همسر، فرزند، شاگرد، استاد، دشمن، &#8230;. ) به طور مستند داستانی، زندگی این مرد بزرگ الهی را به تصویر می‌کشد.  </p>
<p> </p>
<p>متن کتاب با اینکه روان است ولی گاه فلسفی می‌شود و باید با تامل و دقت خوانده شود.</p>
<p> </p>
<p>جای جای کتاب درس‌آموز است: درسِ اخلاق، زندگی مومنانه، راه‌های رسیدن به خدا و&#8230; .</p>
<p> </p>
<p> فصل پایانی کتاب، شامل: سفارش‌ها، دستورها، احوالات استاد است که کمک‌کننده است به شناختِ خوانندگان از این استاد توحید.</p>
<p>و در خاتمه‌ی کتاب، شاهد منابع و مستندات هستیم.</p>
<p> </p>
<p>از حجم صفحات و هزینه‌ی کمی بالایِ کتاب نترسید.</p>
<p>حلاوت و شیرینی که در این زندگی و سیر و سلوک احساس می‌شود، دلنشین است و گاه تلنگری است برایمان خصوصا نحوه‌ی رفتار آیت‌الله قاضی با اساتید خود، خانواده‌اش، شاگردانش و حتی مردم عادی که عبرت‌آموز است.</p>
<p> </p>
<p>حتما حتما خوانشِ این کتاب را در سیر مطالعاتی خود قرار دهید.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/کهکشان-نیستی-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/کهکشان-نیستی-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1637690</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ویولن زن روی پل</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/ویولن-زن-روی-پل</link>
			<pubDate>13:34:00 +0430 یکشنبه، 11 تیر 1402</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">تصاوير</category>
<category domain="alt">معرفي كتاب</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">1636014@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;چندین بار و از افراد مختلف، معرفی کتاب &amp;#8220;ویولن زن روی پل&amp;#8221; نوشته: &amp;#8220;خسرو باباخانی&amp;#8221; به گوشم خورده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;بعد از خرید اینترنتی کتاب و رسیدن به دستم، شروع به خوانشش کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;این حجم از لذت بردن از کتاب، باورم نمی‌شد. خیلی دوستش دارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;می‌خواهم به همه بگویم: لطفا، خواهش می‌کنم، کتاب را مطالعه کنید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;کتابی به غایت زیبا، جذاب، دلچسب، دارای متنی خوش‌خوان، دوست‌داشتنی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;قلم توانمند و روانِ نویسنده و روایتِ صادقانه از زندگی‌شان در به دل نشستن کتاب، بی‌تاثیر نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;حس خوبی که این کتاب انتقال می‌دهد و امید را پخش می‌کند، انسان را به زندگی و بهبود شرایط امیدوار می‌سازد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;خلاصه: کتاب بی‌نظیر که متفاوت با هر کتاب دیگه‌ای است و فقط باید خواند. &lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/mobile/wp-image-9093165819401410460jpg.jpg?mtime=1688288652&quot;&gt;&lt;img class=&quot;wp-image-378808 alignnone size-full&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/mobile/wp-image-9093165819401410460jpg.jpg?mtime=1688288652&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;650&quot; height=&quot;480&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/ویولن-زن-روی-پل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: 12pt;">چندین بار و از افراد مختلف، معرفی کتاب &#8220;ویولن زن روی پل&#8221; نوشته: &#8220;خسرو باباخانی&#8221; به گوشم خورده بود.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">بعد از خرید اینترنتی کتاب و رسیدن به دستم، شروع به خوانشش کردم.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">این حجم از لذت بردن از کتاب، باورم نمی‌شد. خیلی دوستش دارم.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">می‌خواهم به همه بگویم: لطفا، خواهش می‌کنم، کتاب را مطالعه کنید.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">کتابی به غایت زیبا، جذاب، دلچسب، دارای متنی خوش‌خوان، دوست‌داشتنی است.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">قلم توانمند و روانِ نویسنده و روایتِ صادقانه از زندگی‌شان در به دل نشستن کتاب، بی‌تاثیر نیست.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">حس خوبی که این کتاب انتقال می‌دهد و امید را پخش می‌کند، انسان را به زندگی و بهبود شرایط امیدوار می‌سازد.</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;"> </span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">خلاصه: کتاب بی‌نظیر که متفاوت با هر کتاب دیگه‌ای است و فقط باید خواند. <a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/mobile/wp-image-9093165819401410460jpg.jpg?mtime=1688288652"><img class="wp-image-378808 alignnone size-full" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/mobile/wp-image-9093165819401410460jpg.jpg?mtime=1688288652" alt="" width="650" height="480" /></a></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/ویولن-زن-روی-پل">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/ویولن-زن-روی-پل#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1636014</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جایزه من</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2</link>
			<pubDate>20:05:00 +0430 شنبه، 10 تیر 1402</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1635962@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/___.jpg?mtime=1688226005&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1635962]&quot; id=&quot;link_74906&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;جایزه من&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1688226005&quot; width=&quot;246&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/___-1.jpg?mtime=1688226013&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1635962]&quot; id=&quot;link_74907&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;جایزه من&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/_evocache/___-1.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1688226013&quot; width=&quot;240&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;چند روزی است بخاطر زلزله‌های وقت و بی‌وقتِ شب و روز، دیگر خواب درست و حسابی ندارم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;شب که می‌شود استرس و دلهره‌ی خاصی به جانم می‌افتد، تا کمی می‌خوابم، گاه به دلیل تکانه‌های زمین هرچند کم و گاه کاملا بی‌دلیل؛ از خواب می‌پرم.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خوابیدن در روز برایم بهتر است، هر چند کم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صبح بود، تازه وارد خواب عمیق شده بودم که درب خانه زده شد.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;مادرم در را باز کرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;_خانمِ &amp;#8230;&amp;#8230;؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;_بله&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;امضایی گرفت و رفت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حدس زدم پستچی باشد ولی چرا با ماشین؟ پستچی را با موتورش می‌شناسیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;خواهرم که آماده می‌شد برای رفتن به کلاس،  با تعجب که من بسته ندارم، دم در رفت ولی بلند بلند گفت این که مال ما نیست، پَک کنکوری هست و فامیلی دیگری را خواند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;صدای مادرم را می‌شنیدم که در کوچه می‌گفت: آقای پستچی. آقای پستچی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برادرم هم به جمع دو نفره‌شان اضافه شد و دنبال پستچی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من هم همچنان حالِ بلند شدن نداشتم و در خواب و بیداری بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با برگشت پستچی، بسته‌ها را تعویض کردند و خواهرم می‌گفت بسته‌ی توست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جواب دادم: می‌دانم. :)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;برادرم با جعبه‌ی خاص و نازک وارد شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;با خودم تصور می‌کردم که یعنی چه می‌تواند باشد که برادرم انگار ذهنم را خواند و گفت: یا کتاب است یا تابلو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حدسم درست بود تابلوست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;وقتی جعبه را باز کردم در کنار تابلوی زیبا، سررسید ۱۴۰۲، بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; این هم از جایزه من بخاطر برنده شدن در چالشِ دوره‌ی &amp;#8220;مدیریت و جذب مخاطب در فضای مجازی&amp;#8221; :))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2#more1635962&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/___.jpg?mtime=1688226005" target="_blank" rel="lightbox[p1635962]" id="link_74906"><img alt="جایزه من" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1688226005" width="246" height="320" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/___-1.jpg?mtime=1688226013" target="_blank" rel="lightbox[p1635962]" id="link_74907"><img alt="جایزه من" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635962/_evocache/___-1.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1688226013" width="240" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>​<span style="font-size: 16px;">چند روزی است بخاطر زلزله‌های وقت و بی‌وقتِ شب و روز، دیگر خواب درست و حسابی ندارم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">شب که می‌شود استرس و دلهره‌ی خاصی به جانم می‌افتد، تا کمی می‌خوابم، گاه به دلیل تکانه‌های زمین هرچند کم و گاه کاملا بی‌دلیل؛ از خواب می‌پرم.</span> <span style="font-size: 16px;">خوابیدن در روز برایم بهتر است، هر چند کم.</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;">صبح بود، تازه وارد خواب عمیق شده بودم که درب خانه زده شد.</span> <span style="font-size: 16px;">مادرم در را باز کرد.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">_خانمِ &#8230;&#8230;؟</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">_بله</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">امضایی گرفت و رفت.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">حدس زدم پستچی باشد ولی چرا با ماشین؟ پستچی را با موتورش می‌شناسیم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">خواهرم که آماده می‌شد برای رفتن به کلاس،  با تعجب که من بسته ندارم، دم در رفت ولی بلند بلند گفت این که مال ما نیست، پَک کنکوری هست و فامیلی دیگری را خواند.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">صدای مادرم را می‌شنیدم که در کوچه می‌گفت: آقای پستچی. آقای پستچی.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برادرم هم به جمع دو نفره‌شان اضافه شد و دنبال پستچی.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">من هم همچنان حالِ بلند شدن نداشتم و در خواب و بیداری بودم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با برگشت پستچی، بسته‌ها را تعویض کردند و خواهرم می‌گفت بسته‌ی توست.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">جواب دادم: می‌دانم. :)</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">برادرم با جعبه‌ی خاص و نازک وارد شد.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">با خودم تصور می‌کردم که یعنی چه می‌تواند باشد که برادرم انگار ذهنم را خواند و گفت: یا کتاب است یا تابلو.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">حدسم درست بود تابلوست.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">وقتی جعبه را باز کردم در کنار تابلوی زیبا، سررسید ۱۴۰۲، بود.</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;"> این هم از جایزه من بخاطر برنده شدن در چالشِ دوره‌ی &#8220;مدیریت و جذب مخاطب در فضای مجازی&#8221; :))</span></p><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2#more1635962">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/جایزه-من-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1635962</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>رفاقت به سبک تانک</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/رفاقت-به-سبک-تانک</link>
			<pubDate>02:11:00 +0430 سه شنبه، 30 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">طنز</category>
<category domain="main">معرفي كتاب</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">1635009@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635009/screenshot__-__instagram.jpg?mtime=1687226318&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1635009]&quot; id=&quot;link_74756&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;رفاقت به سبک تانک&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635009/_evocache/screenshot__-__instagram.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1687226318&quot; width=&quot;227&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;​&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حالم خوب نبود، مریض شده بودم. حداقل برای یک‌روز هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حتی حوصله نداشتم گوشی دستم بگیرم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تنها فکری که به ذهنم رسید کتابخوانی بودم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;انتخابم کتاب کم حجمی بود تا بیشتر از طول درمانم، زمان نبرد و البته طنز باشد تا کمی از حال و هوای مریضی در بیایم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;بنابراین تصمیمم انتخاب کتاب طنز &amp;#8220;رفاقت به سبک تانک&amp;#8221; نوشته: داوود امیریان، بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;در واقع اولین کتاب کاملی است که در سال۱۴۰۲، تمام کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;این کتاب در چند بخش، خاطرات دفاع مقدس را با نثر ساده، روان و دلنشین بصورت طنز روایت می‌کند.&lt;/span&gt; &lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;البته طنز به معنای واقعی کلمه و به دور از هجو و هزل و هر چیز دیگر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;نویسنده در این کتاب، با استفاده از طنز کلام و موقعیت، تلخ‌ترین روایت‌ها را خواندنی و جذاب بیان می‌کند تا علاوه بر نوجوانان، مناسب بزرگسال هم باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;می‌روم حلیم بخرم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;موشک جواب موشک&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جمهوری اسلامی سرکار است!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;کی با حسین کار داشت؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;جاسم و سالم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;پُل قاطر مرده!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;من و یک مجروح ناشناس!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;حوری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;تعدادی از ۴۷ حکایتِ این کتاب شیرین و خواندنی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 16px;&quot;&gt;القصه، این کتاب  برای خریدن، خواندن و هدیه دادن برای همه‌ی سنین، خصوصا نوجوانان مناسب است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/رفاقت-به-سبک-تانک&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635009/screenshot__-__instagram.jpg?mtime=1687226318" target="_blank" rel="lightbox[p1635009]" id="link_74756"><img alt="رفاقت به سبک تانک" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1635009/_evocache/screenshot__-__instagram.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1687226318" width="227" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>​<span style="font-size: 16px;">حالم خوب نبود، مریض شده بودم. حداقل برای یک‌روز هیچ کاری نمی‌توانستم انجام بدهم.</span> <span style="font-size: 16px;">حتی حوصله نداشتم گوشی دستم بگیرم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">تنها فکری که به ذهنم رسید کتابخوانی بودم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">انتخابم کتاب کم حجمی بود تا بیشتر از طول درمانم، زمان نبرد و البته طنز باشد تا کمی از حال و هوای مریضی در بیایم.</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;">بنابراین تصمیمم انتخاب کتاب طنز &#8220;رفاقت به سبک تانک&#8221; نوشته: داوود امیریان، بود.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">در واقع اولین کتاب کاملی است که در سال۱۴۰۲، تمام کردم.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">این کتاب در چند بخش، خاطرات دفاع مقدس را با نثر ساده، روان و دلنشین بصورت طنز روایت می‌کند.</span> <span style="font-size: 16px;">البته طنز به معنای واقعی کلمه و به دور از هجو و هزل و هر چیز دیگر.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">نویسنده در این کتاب، با استفاده از طنز کلام و موقعیت، تلخ‌ترین روایت‌ها را خواندنی و جذاب بیان می‌کند تا علاوه بر نوجوانان، مناسب بزرگسال هم باشد.</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;">می‌روم حلیم بخرم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">موشک جواب موشک</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">جمهوری اسلامی سرکار است!</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">کی با حسین کار داشت؟</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">جاسم و سالم</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">پُل قاطر مرده!</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">من و یک مجروح ناشناس!</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">حوری</span></p>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 16px;"> </span><span style="font-size: 16px;">تعدادی از ۴۷ حکایتِ این کتاب شیرین و خواندنی است.</span></p>
<p><span style="font-size: 16px;">القصه، این کتاب  برای خریدن، خواندن و هدیه دادن برای همه‌ی سنین، خصوصا نوجوانان مناسب است.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/رفاقت-به-سبک-تانک">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/رفاقت-به-سبک-تانک#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1635009</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کاهن معبد جینجا</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا</link>
			<pubDate>17:12:00 +0430 پنجشنبه، 18 خرداد 1402</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">معرفي كتاب</category>
<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>			<guid isPermaLink="false">1634039@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___.jpg?mtime=1686228529&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1634039]&quot; id=&quot;link_74584&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کاهن معبد جینجا&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228529&quot; width=&quot;272&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___-1.jpg?mtime=1686228548&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1634039]&quot; id=&quot;link_74585&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کاهن معبد جینجا&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___-1.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228548&quot; width=&quot;252&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___-2.jpg?mtime=1686228548&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1634039]&quot; id=&quot;link_74586&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;کاهن معبد جینجا&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___-2.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228548&quot; width=&quot;249&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;آذر ماه بود که این کتاب را در قفسه‌ی کتابخانه‌ی زن‌داداشم موقع اسباب‌کشی خانه‌شان دیدم و اسم و جلدش برایم جالب آمد و برای مطالعه برداشتم. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; وقتی شروع به خواندن این کتابِ کم‌حجم کردم، فکر نمی‌کردم سال بعد تمامش خواهم کرد. هرگز تصور نمی‌کردم، سه چهارم‌ش را خانه‌ی خودمان و یک چهارم‌ش را خانه‌ی مستاجری بخوانم و آنجا تمام کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی زلزله، باعثِ همه‌ی اینها شد و همینطور سبب شد ماه‌های بهمن و اسفند بخاطر دوری از خانه‌مان ازش بی‌خبر باشم و فروردین ماه وسط اسباب‌کشی یافتم‌ش، بعد دوباره گم‌ش کنم، وقتی مجدد یافتمش بلافاصه خوانش‌ش را ادامه دادم و بالاخره اردیبهشت ماه، این سفرنامه تمام شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای خودم هم سفرنامه‌ای شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب &amp;#8220;کاهن معبد جینجا&amp;#8221; سفرنامه‌ی خود نوشت &amp;#8220;وحید یامین‌پور&amp;#8221; به ژاپن برای حضور در گرامیداشت سالگرد بمباران هیروشیما است که با متنی روان و شفاف به جریان این سفر می‌پردازد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او در این سفر تنها نیست و چند نفر از افراد مشهور همچون پرویز پرستویی،حبیب احمدزاده، مازیار میری، و&amp;#8230;. و همچنین سه نفر از جانبازان دفاع مقدس نیز با او هم‌سفر هستند. این تنوع هم‌سفران، خود باعث ایجاد جذابیت در سفر شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; لابه لای ماجرای سفرش، تحلیل‌هایی هم از سرزمین آفتاب تابان و مردمانش و مناسِبات‌شان اضافه کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این کتاب کوتاه است و متن روان و خوشخوانی دارد. در هر فصلی، عکس‌هایی هم دارد اما سیاه و سفید هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با مطالعه‌ی این کتابِ کم‌حجم، می‌توان آشنایی هرچند نسبی و کوتاه از سرزمین آفتاب تابان و مردم‌ش بدست آورد.&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا#more1634039&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___.jpg?mtime=1686228529" target="_blank" rel="lightbox[p1634039]" id="link_74584"><img alt="کاهن معبد جینجا" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228529" width="272" height="320" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___-1.jpg?mtime=1686228548" target="_blank" rel="lightbox[p1634039]" id="link_74585"><img alt="کاهن معبد جینجا" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___-1.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228548" width="252" height="320" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/___-2.jpg?mtime=1686228548" target="_blank" rel="lightbox[p1634039]" id="link_74586"><img alt="کاهن معبد جینجا" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1634039/_evocache/___-2.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1686228548" width="249" height="320" class="loadimg" /></a></div></div><p>آذر ماه بود که این کتاب را در قفسه‌ی کتابخانه‌ی زن‌داداشم موقع اسباب‌کشی خانه‌شان دیدم و اسم و جلدش برایم جالب آمد و برای مطالعه برداشتم. </p>
<p> وقتی شروع به خواندن این کتابِ کم‌حجم کردم، فکر نمی‌کردم سال بعد تمامش خواهم کرد. هرگز تصور نمی‌کردم، سه چهارم‌ش را خانه‌ی خودمان و یک چهارم‌ش را خانه‌ی مستاجری بخوانم و آنجا تمام کنم.</p>
<p>ولی زلزله، باعثِ همه‌ی اینها شد و همینطور سبب شد ماه‌های بهمن و اسفند بخاطر دوری از خانه‌مان ازش بی‌خبر باشم و فروردین ماه وسط اسباب‌کشی یافتم‌ش، بعد دوباره گم‌ش کنم، وقتی مجدد یافتمش بلافاصه خوانش‌ش را ادامه دادم و بالاخره اردیبهشت ماه، این سفرنامه تمام شد.</p>
<p>و برای خودم هم سفرنامه‌ای شد.</p>
<p> </p>
<p>کتاب &#8220;کاهن معبد جینجا&#8221; سفرنامه‌ی خود نوشت &#8220;وحید یامین‌پور&#8221; به ژاپن برای حضور در گرامیداشت سالگرد بمباران هیروشیما است که با متنی روان و شفاف به جریان این سفر می‌پردازد.</p>
<p>او در این سفر تنها نیست و چند نفر از افراد مشهور همچون پرویز پرستویی،حبیب احمدزاده، مازیار میری، و&#8230;. و همچنین سه نفر از جانبازان دفاع مقدس نیز با او هم‌سفر هستند. این تنوع هم‌سفران، خود باعث ایجاد جذابیت در سفر شده است.</p>
<p> لابه لای ماجرای سفرش، تحلیل‌هایی هم از سرزمین آفتاب تابان و مردمانش و مناسِبات‌شان اضافه کرده است.</p>
<p>این کتاب کوتاه است و متن روان و خوشخوانی دارد. در هر فصلی، عکس‌هایی هم دارد اما سیاه و سفید هستند.</p>
<p>با مطالعه‌ی این کتابِ کم‌حجم، می‌توان آشنایی هرچند نسبی و کوتاه از سرزمین آفتاب تابان و مردم‌ش بدست آورد.</p><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا#more1634039">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/کاهن-معبد-جینجا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1634039</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
