<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>شاه پرک</title>
		<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۲۰)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۲۰</link>
			<pubDate>21:37:00 +0430 پنجشنبه، 22 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="main">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869369@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بعد از ساعاتی که جلوی شبستانی نشسته بودیم و به جمعیت مسافران و تعاملاتشان نگاه می‌کردیم، برادرم تماس گرفت تا پیش آن‌ها برویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نمی‌شد عبور کرد از بین ۱۳ اتوبوسی که میان خانم‌ها و آقایون پارک شده بودند، و یا باید مسیر نسبتا زیاد را دور زد یا از زیر اتوبوس‌ها رد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی ایستادیم تا مسیر باز شد و پیش برادرم رفتیم و با او &lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;به یکی از شبستان‌ها برای استراحت رسیدیم اما نتوانستم دراز بکشم چون آقا و خانم جدا نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برادرهایم همانجا ماندند و ما به کناری رفتیم که دیدم پشت سیستم صوتی جای دنجی هست که از بیرون دید ندارد و خواستم آنجا استراحت کنم که یک فردی زرنگتر از من آنجا استراحت می‌کرد، کمی بعد که او رفت تازه وارد آنجا شدم که خادم‌ها آمدند و خانم‌ها را به بیرون و شبستان دیگر راهنمایی کردند.&lt;br /&gt;به همان شبستان رفتیم. جالب بود که ساعتی قبل، درست جلوی آن نشسته بودیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شبستان بسیار بزرگتر بود و مختص خانم‌ها. بعد از پیدا کردن مکان مناسب که جلوی منبر بود ساعتی خوابیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بعد از تماس برادر و هماهنگی، برای خروج آماده شدیم.&lt;br /&gt;تا آوردن ماشین، خواهرِ زن داداشم نذری گرفت برای خودشان سوسیس و برای من لقمه پنیر، چون صبحانه هم نخورده بودم خیلی چسبید و یک استکان دوغ را هم نصفه خوردیم.&lt;br /&gt;بعد از رسیدن ما ۳ نفر جلوی درب بیرونی، ۲ برادرم هم همزمان با ماشین رسیدند و کلی تشکر کردم از آن‌ها و خدا را شکر کردم که لازم نبود در این هوایِ گرمِ قم پیاده روی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;واقعا نذری آب معدنی نعمتی بود که تا حالا که دنبالِ آب خنک بودیم، قدرش را نمی‌دانستم و وقتی بین ماشین‌ها پخش می‌کردند، یک بسته به ماشین ما دادند حسابی دعایشان کردم و چسبید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چون مسیر بارگاه خانم حضرت معصومه(سلام‌الله علیها)بخاطر تشیع ترافیک بود، از دور سلام و عرض اردات کردیم و مستقیم به طرف شهرمان حرکت کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;موقع برگشت راحت‌تر می‌توانستم استراحت کنم چون برادرهایم هر موقع خوابشان می‌آمد باهم جابجا می‌شدند و مثل موقع رفت یک راننده نبود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;در مسیر برگشت چند سوهان برای خانه خریدیم.&lt;br /&gt;و چند جا هم که به مسافران نذرهایی مانند شربت و هندوانه می‌دادند، ما هم بی‌نصیب نماندیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;در راه بعد از کلی صحبت راجع به مسافرت و تعریف وقایع و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود و گاه استراحت‌هایی که می‌کردیم و توقف‌ها برای نماز، بالاخره نزدیک ساعت ۱۲ شب رسیدیم که در همان شهرمان ابتدا برای برادرزاده‌ام اسباب بازی گوشی و تلفن موزیکال گرفتیم تا جبران چند روزه غیبت‌مان باشد چرا که با هر تماس و صحبتی اظهار دلتنگی می‌کرد از نبود مادر، خاله، عمه و عموهایش.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۲۰&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از ساعاتی که جلوی شبستانی نشسته بودیم و به جمعیت مسافران و تعاملاتشان نگاه می‌کردیم، برادرم تماس گرفت تا پیش آن‌ها برویم.</p>
<p>اما نمی‌شد عبور کرد از بین ۱۳ اتوبوسی که میان خانم‌ها و آقایون پارک شده بودند، و یا باید مسیر نسبتا زیاد را دور زد یا از زیر اتوبوس‌ها رد شد.</p>
<p>کمی ایستادیم تا مسیر باز شد و پیش برادرم رفتیم و با او <span style="font-size: 12pt;">به یکی از شبستان‌ها برای استراحت رسیدیم اما نتوانستم دراز بکشم چون آقا و خانم جدا نبود.</span></p>
<p>برادرهایم همانجا ماندند و ما به کناری رفتیم که دیدم پشت سیستم صوتی جای دنجی هست که از بیرون دید ندارد و خواستم آنجا استراحت کنم که یک فردی زرنگتر از من آنجا استراحت می‌کرد، کمی بعد که او رفت تازه وارد آنجا شدم که خادم‌ها آمدند و خانم‌ها را به بیرون و شبستان دیگر راهنمایی کردند.<br />به همان شبستان رفتیم. جالب بود که ساعتی قبل، درست جلوی آن نشسته بودیم.</p>
<p>این شبستان بسیار بزرگتر بود و مختص خانم‌ها. بعد از پیدا کردن مکان مناسب که جلوی منبر بود ساعتی خوابیدیم.</p>
<p><br />بعد از تماس برادر و هماهنگی، برای خروج آماده شدیم.<br />تا آوردن ماشین، خواهرِ زن داداشم نذری گرفت برای خودشان سوسیس و برای من لقمه پنیر، چون صبحانه هم نخورده بودم خیلی چسبید و یک استکان دوغ را هم نصفه خوردیم.<br />بعد از رسیدن ما ۳ نفر جلوی درب بیرونی، ۲ برادرم هم همزمان با ماشین رسیدند و کلی تشکر کردم از آن‌ها و خدا را شکر کردم که لازم نبود در این هوایِ گرمِ قم پیاده روی کنم.</p>
<p><br />واقعا نذری آب معدنی نعمتی بود که تا حالا که دنبالِ آب خنک بودیم، قدرش را نمی‌دانستم و وقتی بین ماشین‌ها پخش می‌کردند، یک بسته به ماشین ما دادند حسابی دعایشان کردم و چسبید.</p>
<p><br />چون مسیر بارگاه خانم حضرت معصومه(سلام‌الله علیها)بخاطر تشیع ترافیک بود، از دور سلام و عرض اردات کردیم و مستقیم به طرف شهرمان حرکت کردیم.</p>
<p><br />موقع برگشت راحت‌تر می‌توانستم استراحت کنم چون برادرهایم هر موقع خوابشان می‌آمد باهم جابجا می‌شدند و مثل موقع رفت یک راننده نبود.</p>
<p><br />در مسیر برگشت چند سوهان برای خانه خریدیم.<br />و چند جا هم که به مسافران نذرهایی مانند شربت و هندوانه می‌دادند، ما هم بی‌نصیب نماندیم.</p>
<p><br />در راه بعد از کلی صحبت راجع به مسافرت و تعریف وقایع و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود و گاه استراحت‌هایی که می‌کردیم و توقف‌ها برای نماز، بالاخره نزدیک ساعت ۱۲ شب رسیدیم که در همان شهرمان ابتدا برای برادرزاده‌ام اسباب بازی گوشی و تلفن موزیکال گرفتیم تا جبران چند روزه غیبت‌مان باشد چرا که با هر تماس و صحبتی اظهار دلتنگی می‌کرد از نبود مادر، خاله، عمه و عموهایش.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۲۰">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۲۰#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869369</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۹)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۹</link>
			<pubDate>20:38:00 +0430 پنجشنبه، 22 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869368@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;بلافاصله بعد از شام با تماس تلفنی برادرهایم، وسایل‌مان را برداشتیم و بعد از خداحافظی و تشکر از مسئولینی که آنجا کار می‌کردند، به طرف ماشین حرکت کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا اذان صبح و نماز بر پیکرها، چند ساعتی زمان داشتیم ولی می‌ترسیدیم به ترافیک بخوریم و نرسیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;اما خدا رو شکر به موقع به جمکران رسیدیم.&lt;br /&gt;ماشین را نزدیک اقامتگاه نرجس خاتون نگه داشتیم.&lt;br /&gt;پیاده به سمت مسجد رهسپار شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حس و حال معنوی و جالبی در بین مسیر حاکم بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خصوصا که نصف شب بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از صحبت بین مسیر و دادن شعارهایی و کمی استراحت، خانواده‌ی یکی از آشنایان برادرم را دیده و احوالپرسی کردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیاده‌روی شبانه حداقل از این جهت که گرمای ظهر را نداشت، بهتر بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره به نزدیک مسجد که رسیدیم یکی از خادم‌ها خانم‌ها را به مسیری دیگر راهنمایی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار مسجد را دور زدیم این مسیر خیلی طولانی آمد حتی گاهی احساس می‌کردیم نکند اشتباه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چقدر می‌رفتیم نمی‌رسیدیم و می‌ترسیدیم در بسته شود و به حیاط مسجد راه‌مان ندهند و از نماز بمانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از کلی پیاده‌روی وقتی به تشنگی افتادیم آب‌معدنی خریدیم از دکه‌ی بین راه کنارِ فضای سبزی که بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره رسیدیم و بعد از گشتن کیف‌هایمان داخل حیاط شدیم و کمی خیالمان آسوده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جلوتر رفتیم تا درِ حیاط اصلی به نماز بایستیم اما جمعیت فوق‌العاده زیاد بود و امکان نشستن نبود و در حیاط کناری جا پیدا کرده و نشستیم و در تلویزیون بزرگی مراسم پخش می‌شد و می‌دیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا نماز صبح وقت مانده بود و مراسم عزاداری و نوحه خوانی برگزار می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خستگی خوابم گرفت و کمی دراز کشیدم و خیلی خدا را شکر کردم که محلِ اقامه‌ی نماز آقایان و خانم‌ها را جدا کرده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره برای نماز بلند شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از نماز صبح، کم کم برای نماز بر پیکرها آماده شدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بغضم ترکیده بود و گریه‌ امانم را بریده بود.&lt;br /&gt;از صفحه‌ی تلویزیون مراحل آماده سازی نماز را هم می‌دیدم.&lt;br /&gt;بعد از شروع نماز، گریه‌ها هم زیادتر شد.&lt;br /&gt;اگر به این نماز نمی‌آمدم و نمی‌رسیدم، هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.&lt;br /&gt;چقدر با تکرار صفاتی که آیت‌الله جوادی آملی به آقای شهیدمان می‌گفت، ناله‌ام بیشتر می‌شد.&lt;br /&gt;چه نمازی، چه عباراتی.&lt;br /&gt;واقعا جای هر کس که نبود خالی بود.&lt;br /&gt; نماز امروز در تاریخ ثبت شد.&lt;br /&gt;کلمه به کلمه این نماز در روح و جان همه ما نشست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از نماز، مردم به بیرون مسجد رهسپار شدند تا از تشیع جا نمانند.&lt;br /&gt;ما در کناری نشسته بودیم تا ببینیم تصمیم بعدی چه خواهد شد.&lt;br /&gt;دقایقی بعد به حیاط اصلی رفتیم و آنجا عزاداری کردیم و وداع با پیکرها که هنوز به بیرون مسجد منتقل نشده بودند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۹&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بلافاصله بعد از شام با تماس تلفنی برادرهایم، وسایل‌مان را برداشتیم و بعد از خداحافظی و تشکر از مسئولینی که آنجا کار می‌کردند، به طرف ماشین حرکت کردیم.</p>
<p>تا اذان صبح و نماز بر پیکرها، چند ساعتی زمان داشتیم ولی می‌ترسیدیم به ترافیک بخوریم و نرسیم.</p>
<p><br />اما خدا رو شکر به موقع به جمکران رسیدیم.<br />ماشین را نزدیک اقامتگاه نرجس خاتون نگه داشتیم.<br />پیاده به سمت مسجد رهسپار شدیم.</p>
<p>حس و حال معنوی و جالبی در بین مسیر حاکم بود.</p>
<p>خصوصا که نصف شب بود.</p>
<p>بعد از صحبت بین مسیر و دادن شعارهایی و کمی استراحت، خانواده‌ی یکی از آشنایان برادرم را دیده و احوالپرسی کردیم.</p>
<p>پیاده‌روی شبانه حداقل از این جهت که گرمای ظهر را نداشت، بهتر بود.</p>
<p>بالاخره به نزدیک مسجد که رسیدیم یکی از خادم‌ها خانم‌ها را به مسیری دیگر راهنمایی کرد.</p>
<p>انگار مسجد را دور زدیم این مسیر خیلی طولانی آمد حتی گاهی احساس می‌کردیم نکند اشتباه است.</p>
<p>هر چقدر می‌رفتیم نمی‌رسیدیم و می‌ترسیدیم در بسته شود و به حیاط مسجد راه‌مان ندهند و از نماز بمانیم.</p>
<p>بعد از کلی پیاده‌روی وقتی به تشنگی افتادیم آب‌معدنی خریدیم از دکه‌ی بین راه کنارِ فضای سبزی که بود</p>
<p>بالاخره رسیدیم و بعد از گشتن کیف‌هایمان داخل حیاط شدیم و کمی خیالمان آسوده شد.</p>
<p>جلوتر رفتیم تا درِ حیاط اصلی به نماز بایستیم اما جمعیت فوق‌العاده زیاد بود و امکان نشستن نبود و در حیاط کناری جا پیدا کرده و نشستیم و در تلویزیون بزرگی مراسم پخش می‌شد و می‌دیدیم.</p>
<p>تا نماز صبح وقت مانده بود و مراسم عزاداری و نوحه خوانی برگزار می‌شد.</p>
<p>از خستگی خوابم گرفت و کمی دراز کشیدم و خیلی خدا را شکر کردم که محلِ اقامه‌ی نماز آقایان و خانم‌ها را جدا کرده بودند.</p>
<p>بالاخره برای نماز بلند شدم.</p>
<p>بعد از نماز صبح، کم کم برای نماز بر پیکرها آماده شدیم.</p>
<p><br />بغضم ترکیده بود و گریه‌ امانم را بریده بود.<br />از صفحه‌ی تلویزیون مراحل آماده سازی نماز را هم می‌دیدم.<br />بعد از شروع نماز، گریه‌ها هم زیادتر شد.<br />اگر به این نماز نمی‌آمدم و نمی‌رسیدم، هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.<br />چقدر با تکرار صفاتی که آیت‌الله جوادی آملی به آقای شهیدمان می‌گفت، ناله‌ام بیشتر می‌شد.<br />چه نمازی، چه عباراتی.<br />واقعا جای هر کس که نبود خالی بود.<br /> نماز امروز در تاریخ ثبت شد.<br />کلمه به کلمه این نماز در روح و جان همه ما نشست.</p>
<p>بعد از نماز، مردم به بیرون مسجد رهسپار شدند تا از تشیع جا نمانند.<br />ما در کناری نشسته بودیم تا ببینیم تصمیم بعدی چه خواهد شد.<br />دقایقی بعد به حیاط اصلی رفتیم و آنجا عزاداری کردیم و وداع با پیکرها که هنوز به بیرون مسجد منتقل نشده بودند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۹">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۹#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869368</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۸)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۸</link>
			<pubDate>20:29:00 +0430 پنجشنبه، 22 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">انتقاد</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869367@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سروصدای این خانم‌ها آنقدر زیاد بود که من شک کردم شاید این‌ها کنار هم ننشسته‌اند، سر بلند کردم و دیدم دقیقا کنار هم بودند و با صدای بلند کلیپ می‌دیدند و با هم تفسیر و تعبیر می‌کردند و سردردم وقتی بیشتر شد که شنیدم به مسئولان کشور فحش می‌دهند و نسبت‌های ناروایی هم به آن‌ها می‌دادند و جالب بود که خودشان را هم انقلابی می‌دانستند در حالی که این کارهایشان و سخنان‌شان هیچ سنخیتی با پیروان واقعی رهبر شهید و رهبر جوان نداشت و کاملا در تضاد فرمایشات آقای شهید بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این خانم‌ها حتی آداب اجتماعی حضور در جمع را هم بلد نبودند و به حق بقیه‌ که آنجا حضور داشتند هم احترام نمی‌گذاشتند و جوری حرف می‌زدند که نمی‌شد به آن‌ها اعتراض کرد و دقیقا رفتاری مثل خانم‌های کفن‌پوشی که منجر به تعطیلی کشور دوست شد، داشتند.&lt;br /&gt;هرچند تنها حرفی که من زدم این بود که هندزفری هم چیز خوبی است تا بلکم صدای کلیپ‌های مثلا روشنگرانه‌شان کم شود اما&amp;#8230;.&lt;br /&gt;جالب بود این‌ خانم‌ها هم از همان استان بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذشت تا شام‌مان را آوردند، سر شام هم تا فهمیدند ما هم‌استانی رئیس جمهور هستیم کم مانده بود بلند شوند ما را بزنند.&lt;br /&gt;نمی‌دانم چطور به خودشان این حق را می‌دهند که با بقیه اینطور رفتار کنند.&lt;br /&gt;چرا به بقیه احساس عذاب وجدان می‌دهند.&lt;br /&gt;چرا از دین فقط یک بُعد را فهمیده‌اند و فکر می‌کنند فقط و فقط خودشان خوبند و بقیه که هم فکر آن‌ها نیستند، بَدِ عالم‌اند.&lt;br /&gt;دشمن اصلی را ول کرده‌اند و چسبیده‌اند به خودی‌ها.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط و فقط بخاطر گفته‌ی رهبر جوان که تاکید می‌کردند بر اتحاد، چیزی نگفتم وگرنه بلد بودم جواب‌شان را بدهم.&lt;br /&gt;کاش برای یک بار هم که شده سخنان آقای شهید را گوش می‌کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واقعا سخن زیاد است و حیف که عمل‌کننده کم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۸&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سروصدای این خانم‌ها آنقدر زیاد بود که من شک کردم شاید این‌ها کنار هم ننشسته‌اند، سر بلند کردم و دیدم دقیقا کنار هم بودند و با صدای بلند کلیپ می‌دیدند و با هم تفسیر و تعبیر می‌کردند و سردردم وقتی بیشتر شد که شنیدم به مسئولان کشور فحش می‌دهند و نسبت‌های ناروایی هم به آن‌ها می‌دادند و جالب بود که خودشان را هم انقلابی می‌دانستند در حالی که این کارهایشان و سخنان‌شان هیچ سنخیتی با پیروان واقعی رهبر شهید و رهبر جوان نداشت و کاملا در تضاد فرمایشات آقای شهید بود.</p>
<p>این خانم‌ها حتی آداب اجتماعی حضور در جمع را هم بلد نبودند و به حق بقیه‌ که آنجا حضور داشتند هم احترام نمی‌گذاشتند و جوری حرف می‌زدند که نمی‌شد به آن‌ها اعتراض کرد و دقیقا رفتاری مثل خانم‌های کفن‌پوشی که منجر به تعطیلی کشور دوست شد، داشتند.<br />هرچند تنها حرفی که من زدم این بود که هندزفری هم چیز خوبی است تا بلکم صدای کلیپ‌های مثلا روشنگرانه‌شان کم شود اما&#8230;.<br />جالب بود این‌ خانم‌ها هم از همان استان بودند.</p>
<p>گذشت تا شام‌مان را آوردند، سر شام هم تا فهمیدند ما هم‌استانی رئیس جمهور هستیم کم مانده بود بلند شوند ما را بزنند.<br />نمی‌دانم چطور به خودشان این حق را می‌دهند که با بقیه اینطور رفتار کنند.<br />چرا به بقیه احساس عذاب وجدان می‌دهند.<br />چرا از دین فقط یک بُعد را فهمیده‌اند و فکر می‌کنند فقط و فقط خودشان خوبند و بقیه که هم فکر آن‌ها نیستند، بَدِ عالم‌اند.<br />دشمن اصلی را ول کرده‌اند و چسبیده‌اند به خودی‌ها.</p>
<p>فقط و فقط بخاطر گفته‌ی رهبر جوان که تاکید می‌کردند بر اتحاد، چیزی نگفتم وگرنه بلد بودم جواب‌شان را بدهم.<br />کاش برای یک بار هم که شده سخنان آقای شهید را گوش می‌کردند.</p>
<p>واقعا سخن زیاد است و حیف که عمل‌کننده کم.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۸">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۸#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869367</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۷)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۷</link>
			<pubDate>20:24:00 +0430 پنجشنبه، 22 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869366@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;در جلویمان اتوبوسی نگه داشت، به برادرهایم گفتم این همان مسیر ما را می‌رود ولی چون خالی بود باورشان نشد و بعد از پرس‌وجو و تایید راننده سوار شدیم، واقعا شبیه معجزه بود.&lt;br /&gt; با توجه به اینکه جمعیتی که سوار شدند زیاد بود، سرپا ایستادیم اما از پیاده روی این ساعت روز بهتر بود.&lt;br /&gt;بدلیل ترافیک زیاد و حرکت لاک‌پشتی اتوبوس، چند نفر اعتراض کردند و می‌گفتند از عمد کولر روشن نکرده ولی راننده می‌گفت مگر دشمنی با شما دارم.&lt;br /&gt;چون سر و صدای خانمی که اعترض می‌کرد زیاد بود راننده وسط راه از اتوبوس پیاده شد به نشانه‌ی اعتراض.&lt;br /&gt;بعد از چند دقیقه با وساطت بقیه‌ی مسافران، راننده مجدد برگشت و حرکت کرد تا رسیدیم به ایستگاهی که باید نگه می‌داشت ولی بخاطر ترافیک شدید یک ایستگاه جلوتر نگه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی پیاده روی کردم و شدید احساس گرسنگی کردم یک کیک خوردم و مجدد ادامه‌ی پیاده‌روی و سپس سوار یک اتوبوس دیگر شدیم تا بالاخره جلوی فرهنگسرا پیاده شدیم که دیدیم به ماشین‌های گذری نذری سوسیس می‌دهند و ما هم گرفتیم برای نهار.&lt;br /&gt;اما من باز هم سوسیس نخوردم و یک کیک خوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;وقتی به سالن رسیدیم فهمیدیم آن سالن را جمع کرده‌اند و ما را به اتاق کودک راهنمایی کردند که ۴نفر آنجا بودند ۲خواهری که هم‌استانی ما بودند و ۲نفر دیگر و بخاطر خواب این ۲نفری که تازه آمده بودند جیک‌مان در نیامد تا استراحت‌شان کامل شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا ما خواستیم استراحت کنیم سروصدای صحبت آن‌ها بلند شد و جالب بود که این‌ها هم هم استانی آن چند خانواده بودند و لابه لای صحبت‌هایشان گفتند: چون منطقه‌ی محل اسکان استان ما دور بوده گفتیم جای نزدیک به ما اسکان بدهید و ما را فرستادند این‌جا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بعد از بدرقه‌ی آن ۲ خواهر هم‌استانی، ما را به سالنی که روز اول اسکان داده بودند راهنمایی کردند که ۳ خانم تقریبا سن و سال‌دار آنجا بودند و گفتیم چه خوب که بچه‌ای نیست بلکم استراحت کنیم تا برای شب و صبح که به قم خواهیم رفت انرژی داشته باشیم.&lt;br /&gt;اما چه فکر بیهوده‌ایی، کاش همان بچه‌ها بودند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۷&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در جلویمان اتوبوسی نگه داشت، به برادرهایم گفتم این همان مسیر ما را می‌رود ولی چون خالی بود باورشان نشد و بعد از پرس‌وجو و تایید راننده سوار شدیم، واقعا شبیه معجزه بود.<br /> با توجه به اینکه جمعیتی که سوار شدند زیاد بود، سرپا ایستادیم اما از پیاده روی این ساعت روز بهتر بود.<br />بدلیل ترافیک زیاد و حرکت لاک‌پشتی اتوبوس، چند نفر اعتراض کردند و می‌گفتند از عمد کولر روشن نکرده ولی راننده می‌گفت مگر دشمنی با شما دارم.<br />چون سر و صدای خانمی که اعترض می‌کرد زیاد بود راننده وسط راه از اتوبوس پیاده شد به نشانه‌ی اعتراض.<br />بعد از چند دقیقه با وساطت بقیه‌ی مسافران، راننده مجدد برگشت و حرکت کرد تا رسیدیم به ایستگاهی که باید نگه می‌داشت ولی بخاطر ترافیک شدید یک ایستگاه جلوتر نگه داشت.</p>
<p>کمی پیاده روی کردم و شدید احساس گرسنگی کردم یک کیک خوردم و مجدد ادامه‌ی پیاده‌روی و سپس سوار یک اتوبوس دیگر شدیم تا بالاخره جلوی فرهنگسرا پیاده شدیم که دیدیم به ماشین‌های گذری نذری سوسیس می‌دهند و ما هم گرفتیم برای نهار.<br />اما من باز هم سوسیس نخوردم و یک کیک خوردم.</p>
<p><br />وقتی به سالن رسیدیم فهمیدیم آن سالن را جمع کرده‌اند و ما را به اتاق کودک راهنمایی کردند که ۴نفر آنجا بودند ۲خواهری که هم‌استانی ما بودند و ۲نفر دیگر و بخاطر خواب این ۲نفری که تازه آمده بودند جیک‌مان در نیامد تا استراحت‌شان کامل شود.</p>
<p>تا ما خواستیم استراحت کنیم سروصدای صحبت آن‌ها بلند شد و جالب بود که این‌ها هم هم استانی آن چند خانواده بودند و لابه لای صحبت‌هایشان گفتند: چون منطقه‌ی محل اسکان استان ما دور بوده گفتیم جای نزدیک به ما اسکان بدهید و ما را فرستادند این‌جا.</p>
<p><br />بعد از بدرقه‌ی آن ۲ خواهر هم‌استانی، ما را به سالنی که روز اول اسکان داده بودند راهنمایی کردند که ۳ خانم تقریبا سن و سال‌دار آنجا بودند و گفتیم چه خوب که بچه‌ای نیست بلکم استراحت کنیم تا برای شب و صبح که به قم خواهیم رفت انرژی داشته باشیم.<br />اما چه فکر بیهوده‌ایی، کاش همان بچه‌ها بودند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۷">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۷#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869366</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۶)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1</link>
			<pubDate>20:06:00 +0430 پنجشنبه، 22 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="main">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869361@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869361/___.jpg?mtime=1786630919&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869361]&quot; id=&quot;link_80704&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۶)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869361/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1786630919&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;رفته رفته جمعیت عزاداری که به دنبال ماشین می‌آمدند بیشتر می‌شد برای اینکه له نشوم روی سکویی رفتم که دو خانم آنجا ایستاده بودند.&lt;br /&gt;بعد از کم شدن جمعیت کنار برج رفتم.&lt;br /&gt;حال از جمعیتی که گوشه و کنار به عزاداری می‌پرداختند عکاسی کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;چون خط همراه اول رفته بود و نمی‌شد تماس گرفت، با ایرانسل هم به سختی می‌شد تماس برقرار کرد.&lt;br /&gt; کناری ایستاده بودم تا کمی استراحت کنم و هم‌سفرانم را پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;یک سایه‌ایی پیدا کردم و بین جمعیت بودم که خانومی دنبال شوهرش بود و بعد از درخواست از من برای تماس، چند بار به گوشی شوهرش زنگ زد و پیام داد تا بیاید دنبالش.&lt;br /&gt;حوالی ۲۰دقیقه نیم ساعت که گذشت، بعد از چند بار تماس و پیامک و آدرس دهی بالاخره همدیگر را پیدا کردند.&lt;br /&gt;آن خانم که از کرج آمده بود کلی تشکر کرد و دعایم نمود و دعوت به خانه‌شان کرد.&lt;br /&gt;بعد از قدردانی از محبت‌ش و بدرقه کردن‌شان، چند بار با هم‌سفرانم تماس گرفته و پیش‌ آن‌ها رفتم&lt;br /&gt;بعد از دقایقی نشستن و آمدن برادرهایم (برادر وسطی‌ام که با اتوبوس آمده بود، دیگر با اتوبوس برنگشت و ادامه‌ی سفر را با ما خواهد بود.)&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;بعد از چند عکس در جلوی برج آزادی، برای برگشت حرکت کردیم که تازه یادم افتاد چقدر پیاده باید برویم زیر این گرمای ظهرِ تهران.&lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1#more1869361&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869361/___.jpg?mtime=1786630919" target="_blank" rel="lightbox[p1869361]" id="link_80704"><img alt="روایت بدرقه (۱۶)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869361/_evocache/___.jpg/fit-320x320.jpg?mtime=1786630919" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div></div><p>رفته رفته جمعیت عزاداری که به دنبال ماشین می‌آمدند بیشتر می‌شد برای اینکه له نشوم روی سکویی رفتم که دو خانم آنجا ایستاده بودند.<br />بعد از کم شدن جمعیت کنار برج رفتم.<br />حال از جمعیتی که گوشه و کنار به عزاداری می‌پرداختند عکاسی کردم.</p>
<p><br />چون خط همراه اول رفته بود و نمی‌شد تماس گرفت، با ایرانسل هم به سختی می‌شد تماس برقرار کرد.<br /> کناری ایستاده بودم تا کمی استراحت کنم و هم‌سفرانم را پیدا کنم.</p>
<p><br />یک سایه‌ایی پیدا کردم و بین جمعیت بودم که خانومی دنبال شوهرش بود و بعد از درخواست از من برای تماس، چند بار به گوشی شوهرش زنگ زد و پیام داد تا بیاید دنبالش.<br />حوالی ۲۰دقیقه نیم ساعت که گذشت، بعد از چند بار تماس و پیامک و آدرس دهی بالاخره همدیگر را پیدا کردند.<br />آن خانم که از کرج آمده بود کلی تشکر کرد و دعایم نمود و دعوت به خانه‌شان کرد.<br />بعد از قدردانی از محبت‌ش و بدرقه کردن‌شان، چند بار با هم‌سفرانم تماس گرفته و پیش‌ آن‌ها رفتم<br />بعد از دقایقی نشستن و آمدن برادرهایم (برادر وسطی‌ام که با اتوبوس آمده بود، دیگر با اتوبوس برنگشت و ادامه‌ی سفر را با ما خواهد بود.)</p>
<p style="text-align: right;"><br />بعد از چند عکس در جلوی برج آزادی، برای برگشت حرکت کردیم که تازه یادم افتاد چقدر پیاده باید برویم زیر این گرمای ظهرِ تهران.</p><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1#more1869361">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۶-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869361</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۵)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۵</link>
			<pubDate>21:17:00 +0430 چهارشنبه، 21 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="main">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="alt">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869314@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;شنیدن صدای هلی‌کوپتری که بالای سرمان دور می‌زد، خبر از نزدیکی به میدان آزادی می‌داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;تا اینکه بالاخره رسیدیم به نزدیکی میدان و روی دیوارهایی بلندی که فضای سبز بود نشستیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;کمی بعد برادرم تماس گرفت که جلوتر جا هست بیایید و ماشین پیکرها را از اینجا می‌توان دید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;جلوتر رفتیم تا درست به کنار برج آزادی رسیدیم و آنجا ایستادیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا چشمم به ماشین پیکرها خورد، زار زار گریه کردم.&lt;br /&gt;تازه بغض‌ام ترکیده بود و هرچه ناله بود سر دادم و یک دل سیر گریه کردم.&lt;br /&gt;تازه باورم شد که چه بلایی سرمان آمده است.&lt;br /&gt;با آقا حرف زدم، کمک خواستم، طلب حلالیت کردم.&lt;br /&gt;برای همه‌ی کسانی که مرا می‌شناختند و می‌شناختم‌شان خصوصا التماس دعاگویان، دعا کردم.&lt;br /&gt;چند قدمی به نیت همه راه رفتم.&lt;br /&gt;از آقای شهید خواستم برای عاقبت بخیری‌مان دعا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از دور شدن ماشین پیکرها، کناری رفتیم و زن‌داداشم با دوستِ تهرانی‌اش هماهنگ شد تا کنار برج آزادی همدیگر را ببینند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;بعد از پیدا کردن همدیگر و حرف زدن و عکاسی آن‌ها، من به کناری رفتم و به خیل مردم عزادار و تنوعی که داشتند، نحوه‌ی نشان دادن ارادت‌شان به آقای شهید، نگاه کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;سپس به سمتی دیگر رفتم و کمی از ایستادنم گذشته بود که دیدم سیل جمعیت به طرف من می‌آیند تا به خودم بیایم فهمیدم ماشین پیکرها دور زده و الان نزدیکتر از قبل هستم و کمی هم جلوتر که رفتم بسیار نزدیک شدم و دوباره عرض ارادت و دلتنگی به آقای شهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۵&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شنیدن صدای هلی‌کوپتری که بالای سرمان دور می‌زد، خبر از نزدیکی به میدان آزادی می‌داد.</p>
<p><br />تا اینکه بالاخره رسیدیم به نزدیکی میدان و روی دیوارهایی بلندی که فضای سبز بود نشستیم.</p>
<p><br />کمی بعد برادرم تماس گرفت که جلوتر جا هست بیایید و ماشین پیکرها را از اینجا می‌توان دید.</p>
<p><br />جلوتر رفتیم تا درست به کنار برج آزادی رسیدیم و آنجا ایستادیم.</p>
<p>تا چشمم به ماشین پیکرها خورد، زار زار گریه کردم.<br />تازه بغض‌ام ترکیده بود و هرچه ناله بود سر دادم و یک دل سیر گریه کردم.<br />تازه باورم شد که چه بلایی سرمان آمده است.<br />با آقا حرف زدم، کمک خواستم، طلب حلالیت کردم.<br />برای همه‌ی کسانی که مرا می‌شناختند و می‌شناختم‌شان خصوصا التماس دعاگویان، دعا کردم.<br />چند قدمی به نیت همه راه رفتم.<br />از آقای شهید خواستم برای عاقبت بخیری‌مان دعا کند.</p>
<p>بعد از دور شدن ماشین پیکرها، کناری رفتیم و زن‌داداشم با دوستِ تهرانی‌اش هماهنگ شد تا کنار برج آزادی همدیگر را ببینند.</p>
<p><br />بعد از پیدا کردن همدیگر و حرف زدن و عکاسی آن‌ها، من به کناری رفتم و به خیل مردم عزادار و تنوعی که داشتند، نحوه‌ی نشان دادن ارادت‌شان به آقای شهید، نگاه کردم.</p>
<p><br />سپس به سمتی دیگر رفتم و کمی از ایستادنم گذشته بود که دیدم سیل جمعیت به طرف من می‌آیند تا به خودم بیایم فهمیدم ماشین پیکرها دور زده و الان نزدیکتر از قبل هستم و کمی هم جلوتر که رفتم بسیار نزدیک شدم و دوباره عرض ارادت و دلتنگی به آقای شهید.</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۵">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۵#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869314</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۴)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴</link>
			<pubDate>15:42:00 +0430 چهارشنبه، 21 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="main">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869271@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___.jpg?mtime=1786531795&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80686&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___.jpg&amp;amp;mtime=1786531795&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-1.jpg?mtime=1786531857&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80687&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-1.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-1.jpg&amp;amp;mtime=1786531857&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-2.jpg?mtime=1786531898&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80688&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-2.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-2.jpg&amp;amp;mtime=1786531898&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;240&quot; height=&quot;320&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-4.jpg?mtime=1786532619&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80690&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-4.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-4.jpg&amp;amp;mtime=1786532619&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-5.jpg?mtime=1786532655&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80691&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-5.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-5.jpg&amp;amp;mtime=1786532655&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-6.jpg?mtime=1786532656&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80692&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-6.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-6.jpg&amp;amp;mtime=1786532656&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-7.jpg?mtime=1786532657&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1869271]&quot; id=&quot;link_80693&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;روایت بدرقه (۱۴)&quot; src=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-7.jpg?root=collection_4411&amp;amp;path=quick-uploads/p1869271/___-7.jpg&amp;amp;mtime=1786532657&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;در راه جمعیتِ عاشق را که می‌دیدم احساس غرور می‌کردم‌.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;بچه‌هایی که شعارهایی می‌دادند و مردم تکرار می‌کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;جوان‌هایی که با بطری‌های آب‌معدنی که پخش می‌کردند، گوارایی را به ارمغان می‌آوردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;افرادی که خالصانه در موکب‌ها کار می‌کردند و انواع نذری‌ها را پخش می‌کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;مرد میانسالی را دیدم که دستش پُر بود از عکس‌های آقای شهید و آقای جوان و با روی گشاده عکس‌ها را توزیع می‌کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;آتش‌نشان‌هایی که با مه پاش، گرما را می‌زدودند از تن و بدن مردم.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;نوجوان‌ها و جوان‌هایی که با گوشی و دوربین سعی می‌کردند صحنه‌ها را از دست ندهند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پدر و مادرهایی که بچه به بغل یا دست در دست‌شان مَشک عشق را می‌آموختند به فرزندانشان.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;پیرمرد و پیرزن‌هایی که از این قافله‌ی عُشاق عقب نمانده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با اینکه این مسیر اصلی نبود ولی رفته رفته جمعیت زیاد می‌شد.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;پشت سر که نگاه می‌کردی تا دوردست جمعیت می‌دیدی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در مسیر به فاصله‌ی چند متر کولرهای بزرگی قرار داده بودند، جلوی هر کدام می‌ایستادم تا کمی خنک شوم و گاهی در بین مسیر می‌خواستم آبی بریزم روی چادرم یا حداقل از زیر چادر روی گردنم بریزم اما برادرم مانع شد و گفت مریض می‌شوی.&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴#more1869271&quot;&gt;ادامه &amp;raquo;&lt;/a&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___.jpg?mtime=1786531795" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80686"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___.jpg&amp;mtime=1786531795&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-1.jpg?mtime=1786531857" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80687"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-1.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-1.jpg&amp;mtime=1786531857&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-2.jpg?mtime=1786531898" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80688"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-2.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-2.jpg&amp;mtime=1786531898&amp;size=fit-320x320" width="240" height="320" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-4.jpg?mtime=1786532619" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80690"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-4.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-4.jpg&amp;mtime=1786532619&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-5.jpg?mtime=1786532655" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80691"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-5.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-5.jpg&amp;mtime=1786532655&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-6.jpg?mtime=1786532656" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80692"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-6.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-6.jpg&amp;mtime=1786532656&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div><div><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/media/blogs/shahparak/quick-uploads/p1869271/___-7.jpg?mtime=1786532657" target="_blank" rel="lightbox[p1869271]" id="link_80693"><img alt="روایت بدرقه (۱۴)" src="https://shahparak.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/___-7.jpg?root=collection_4411&amp;path=quick-uploads/p1869271/___-7.jpg&amp;mtime=1786532657&amp;size=fit-320x320" width="320" height="240" class="loadimg" /></a></div></div><p>در راه جمعیتِ عاشق را که می‌دیدم احساس غرور می‌کردم‌.</p>
<p style="text-align: right;"><br />بچه‌هایی که شعارهایی می‌دادند و مردم تکرار می‌کردند.</p>
<p style="text-align: right;"><br />جوان‌هایی که با بطری‌های آب‌معدنی که پخش می‌کردند، گوارایی را به ارمغان می‌آوردند.</p>
<p style="text-align: right;"><br />افرادی که خالصانه در موکب‌ها کار می‌کردند و انواع نذری‌ها را پخش می‌کردند.</p>
<p style="text-align: right;"><br />مرد میانسالی را دیدم که دستش پُر بود از عکس‌های آقای شهید و آقای جوان و با روی گشاده عکس‌ها را توزیع می‌کرد.</p>
<p style="text-align: right;"><br />آتش‌نشان‌هایی که با مه پاش، گرما را می‌زدودند از تن و بدن مردم.</p>
<p style="text-align: right;"><br />نوجوان‌ها و جوان‌هایی که با گوشی و دوربین سعی می‌کردند صحنه‌ها را از دست ندهند.</p>
<p style="text-align: right;"><br />پدر و مادرهایی که بچه به بغل یا دست در دست‌شان مَشک عشق را می‌آموختند به فرزندانشان.</p>
<p style="text-align: right;"><br />پیرمرد و پیرزن‌هایی که از این قافله‌ی عُشاق عقب نمانده بودند.</p>
<p style="text-align: right;">با اینکه این مسیر اصلی نبود ولی رفته رفته جمعیت زیاد می‌شد.</p>
<p style="text-align: right;">پشت سر که نگاه می‌کردی تا دوردست جمعیت می‌دیدی.</p>
<p style="text-align: right;">در مسیر به فاصله‌ی چند متر کولرهای بزرگی قرار داده بودند، جلوی هر کدام می‌ایستادم تا کمی خنک شوم و گاهی در بین مسیر می‌خواستم آبی بریزم روی چادرم یا حداقل از زیر چادر روی گردنم بریزم اما برادرم مانع شد و گفت مریض می‌شوی.</p>
<p style="text-align: right;"> </p><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴#more1869271">ادامه &raquo;</a><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۴#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869271</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>روایت بدرقه (۱۳)</title>
			<link>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۳</link>
			<pubDate>23:55:00 +0430 سه شنبه، 20 مرداد 1405</pubDate>			<dc:creator>ترنم</dc:creator>
			<category domain="alt">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">شاه پرک نوشت</category>
<category domain="main">خاطره های شاه پرک</category>
<category domain="alt">سفرهای شاه‌پرک</category>			<guid isPermaLink="false">1869214@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای هم‌سفرهایم صبحانه گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حلواشکری، تخم مرغ آب‌پز و نان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خودم حلواشکری‌ام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرس‌وجو کنم کجا نزدیک‌تر است به این مکان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید می‌رویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیک‌تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر می‌کردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس می‌رویم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوس‌ها نمی‌روند و نزدیک است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوس‌هایی تا اینجا آمده بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا می‌خواند و انرژی داشتم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۳&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای هم‌سفرهایم صبحانه گرفتم.</p>
<p>حلواشکری، تخم مرغ آب‌پز و نان.</p>
<p>اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.</p>
<p>من خودم حلواشکری‌ام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.</p>
<p>بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.</p>
<p>گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرس‌وجو کنم کجا نزدیک‌تر است به این مکان.</p>
<p>همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.</p>
<p> </p>
<p>بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید می‌رویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیک‌تر است.</p>
<p> </p>
<p>بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر می‌کردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس می‌رویم.</p>
<p>بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوس‌ها نمی‌روند و نزدیک است.</p>
<p>کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوس‌هایی تا اینجا آمده بودند.</p>
<p>برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.</p>
<p>با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا می‌خواند و انرژی داشتم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۳">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://shahparak.kowsarblog.ir/روایت-بدرقه-۱۳#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://shahparak.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1869214</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
