شاه پرک






روایت بدرقه (۲۰) ...

بعد از ساعاتی که جلوی شبستانی نشسته بودیم و به جمعیت مسافران و تعاملاتشان نگاه می‌کردیم، برادرم تماس گرفت تا پیش آن‌ها برویم.

اما نمی‌شد عبور کرد از بین ۱۳ اتوبوسی که میان خانم‌ها و آقایون پارک شده بودند، و یا باید مسیر نسبتا زیاد را دور زد یا از زیر اتوبوس‌ها رد شد.

کمی ایستادیم تا مسیر باز شد و پیش برادرم رفتیم و با او به یکی از شبستان‌ها برای استراحت رسیدیم اما نتوانستم دراز بکشم چون آقا و خانم جدا نبود.

برادرهایم همانجا ماندند و ما به کناری رفتیم که دیدم پشت سیستم صوتی جای دنجی هست که از بیرون دید ندارد و خواستم آنجا استراحت کنم که یک فردی زرنگتر از من آنجا استراحت می‌کرد، کمی بعد که او رفت تازه وارد آنجا شدم که خادم‌ها آمدند و خانم‌ها را به بیرون و شبستان دیگر راهنمایی کردند.
به همان شبستان رفتیم. جالب بود که ساعتی قبل، درست جلوی آن نشسته بودیم.

این شبستان بسیار بزرگتر بود و مختص خانم‌ها. بعد از پیدا کردن مکان مناسب که جلوی منبر بود ساعتی خوابیدیم.


بعد از تماس برادر و هماهنگی، برای خروج آماده شدیم.
تا آوردن ماشین، خواهرِ زن داداشم نذری گرفت برای خودشان سوسیس و برای من لقمه پنیر، چون صبحانه هم نخورده بودم خیلی چسبید و یک استکان دوغ را هم نصفه خوردیم.
بعد از رسیدن ما ۳ نفر جلوی درب بیرونی، ۲ برادرم هم همزمان با ماشین رسیدند و کلی تشکر کردم از آن‌ها و خدا را شکر کردم که لازم نبود در این هوایِ گرمِ قم پیاده روی کنم.


واقعا نذری آب معدنی نعمتی بود که تا حالا که دنبالِ آب خنک بودیم، قدرش را نمی‌دانستم و وقتی بین ماشین‌ها پخش می‌کردند، یک بسته به ماشین ما دادند حسابی دعایشان کردم و چسبید.


چون مسیر بارگاه خانم حضرت معصومه(سلام‌الله علیها)بخاطر تشیع ترافیک بود، از دور سلام و عرض اردات کردیم و مستقیم به طرف شهرمان حرکت کردیم.


موقع برگشت راحت‌تر می‌توانستم استراحت کنم چون برادرهایم هر موقع خوابشان می‌آمد باهم جابجا می‌شدند و مثل موقع رفت یک راننده نبود.


در مسیر برگشت چند سوهان برای خانه خریدیم.
و چند جا هم که به مسافران نذرهایی مانند شربت و هندوانه می‌دادند، ما هم بی‌نصیب نماندیم.


در راه بعد از کلی صحبت راجع به مسافرت و تعریف وقایع و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود و گاه استراحت‌هایی که می‌کردیم و توقف‌ها برای نماز، بالاخره نزدیک ساعت ۱۲ شب رسیدیم که در همان شهرمان ابتدا برای برادرزاده‌ام اسباب بازی گوشی و تلفن موزیکال گرفتیم تا جبران چند روزه غیبت‌مان باشد چرا که با هر تماس و صحبتی اظهار دلتنگی می‌کرد از نبود مادر، خاله، عمه و عموهایش.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[پنجشنبه 1405-05-22] [ 09:37:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۹) ...

بلافاصله بعد از شام با تماس تلفنی برادرهایم، وسایل‌مان را برداشتیم و بعد از خداحافظی و تشکر از مسئولینی که آنجا کار می‌کردند، به طرف ماشین حرکت کردیم.

تا اذان صبح و نماز بر پیکرها، چند ساعتی زمان داشتیم ولی می‌ترسیدیم به ترافیک بخوریم و نرسیم.


اما خدا رو شکر به موقع به جمکران رسیدیم.
ماشین را نزدیک اقامتگاه نرجس خاتون نگه داشتیم.
پیاده به سمت مسجد رهسپار شدیم.

حس و حال معنوی و جالبی در بین مسیر حاکم بود.

خصوصا که نصف شب بود.

بعد از صحبت بین مسیر و دادن شعارهایی و کمی استراحت، خانواده‌ی یکی از آشنایان برادرم را دیده و احوالپرسی کردیم.

پیاده‌روی شبانه حداقل از این جهت که گرمای ظهر را نداشت، بهتر بود.

بالاخره به نزدیک مسجد که رسیدیم یکی از خادم‌ها خانم‌ها را به مسیری دیگر راهنمایی کرد.

انگار مسجد را دور زدیم این مسیر خیلی طولانی آمد حتی گاهی احساس می‌کردیم نکند اشتباه است.

هر چقدر می‌رفتیم نمی‌رسیدیم و می‌ترسیدیم در بسته شود و به حیاط مسجد راه‌مان ندهند و از نماز بمانیم.

بعد از کلی پیاده‌روی وقتی به تشنگی افتادیم آب‌معدنی خریدیم از دکه‌ی بین راه کنارِ فضای سبزی که بود

بالاخره رسیدیم و بعد از گشتن کیف‌هایمان داخل حیاط شدیم و کمی خیالمان آسوده شد.

جلوتر رفتیم تا درِ حیاط اصلی به نماز بایستیم اما جمعیت فوق‌العاده زیاد بود و امکان نشستن نبود و در حیاط کناری جا پیدا کرده و نشستیم و در تلویزیون بزرگی مراسم پخش می‌شد و می‌دیدیم.

تا نماز صبح وقت مانده بود و مراسم عزاداری و نوحه خوانی برگزار می‌شد.

از خستگی خوابم گرفت و کمی دراز کشیدم و خیلی خدا را شکر کردم که محلِ اقامه‌ی نماز آقایان و خانم‌ها را جدا کرده بودند.

بالاخره برای نماز بلند شدم.

بعد از نماز صبح، کم کم برای نماز بر پیکرها آماده شدیم.


بغضم ترکیده بود و گریه‌ امانم را بریده بود.
از صفحه‌ی تلویزیون مراحل آماده سازی نماز را هم می‌دیدم.
بعد از شروع نماز، گریه‌ها هم زیادتر شد.
اگر به این نماز نمی‌آمدم و نمی‌رسیدم، هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.
چقدر با تکرار صفاتی که آیت‌الله جوادی آملی به آقای شهیدمان می‌گفت، ناله‌ام بیشتر می‌شد.
چه نمازی، چه عباراتی.
واقعا جای هر کس که نبود خالی بود.
نماز امروز در تاریخ ثبت شد.
کلمه به کلمه این نماز در روح و جان همه ما نشست.

بعد از نماز، مردم به بیرون مسجد رهسپار شدند تا از تشیع جا نمانند.
ما در کناری نشسته بودیم تا ببینیم تصمیم بعدی چه خواهد شد.
دقایقی بعد به حیاط اصلی رفتیم و آنجا عزاداری کردیم و وداع با پیکرها که هنوز به بیرون مسجد منتقل نشده بودند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:38:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۸) ...

سروصدای این خانم‌ها آنقدر زیاد بود که من شک کردم شاید این‌ها کنار هم ننشسته‌اند، سر بلند کردم و دیدم دقیقا کنار هم بودند و با صدای بلند کلیپ می‌دیدند و با هم تفسیر و تعبیر می‌کردند و سردردم وقتی بیشتر شد که شنیدم به مسئولان کشور فحش می‌دهند و نسبت‌های ناروایی هم به آن‌ها می‌دادند و جالب بود که خودشان را هم انقلابی می‌دانستند در حالی که این کارهایشان و سخنان‌شان هیچ سنخیتی با پیروان واقعی رهبر شهید و رهبر جوان نداشت و کاملا در تضاد فرمایشات آقای شهید بود.

این خانم‌ها حتی آداب اجتماعی حضور در جمع را هم بلد نبودند و به حق بقیه‌ که آنجا حضور داشتند هم احترام نمی‌گذاشتند و جوری حرف می‌زدند که نمی‌شد به آن‌ها اعتراض کرد و دقیقا رفتاری مثل خانم‌های کفن‌پوشی که منجر به تعطیلی کشور دوست شد، داشتند.
هرچند تنها حرفی که من زدم این بود که هندزفری هم چیز خوبی است تا بلکم صدای کلیپ‌های مثلا روشنگرانه‌شان کم شود اما….
جالب بود این‌ خانم‌ها هم از همان استان بودند.

گذشت تا شام‌مان را آوردند، سر شام هم تا فهمیدند ما هم‌استانی رئیس جمهور هستیم کم مانده بود بلند شوند ما را بزنند.
نمی‌دانم چطور به خودشان این حق را می‌دهند که با بقیه اینطور رفتار کنند.
چرا به بقیه احساس عذاب وجدان می‌دهند.
چرا از دین فقط یک بُعد را فهمیده‌اند و فکر می‌کنند فقط و فقط خودشان خوبند و بقیه که هم فکر آن‌ها نیستند، بَدِ عالم‌اند.
دشمن اصلی را ول کرده‌اند و چسبیده‌اند به خودی‌ها.

فقط و فقط بخاطر گفته‌ی رهبر جوان که تاکید می‌کردند بر اتحاد، چیزی نگفتم وگرنه بلد بودم جواب‌شان را بدهم.
کاش برای یک بار هم که شده سخنان آقای شهید را گوش می‌کردند.

واقعا سخن زیاد است و حیف که عمل‌کننده کم.

 

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:29:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۷) ...

در جلویمان اتوبوسی نگه داشت، به برادرهایم گفتم این همان مسیر ما را می‌رود ولی چون خالی بود باورشان نشد و بعد از پرس‌وجو و تایید راننده سوار شدیم، واقعا شبیه معجزه بود.
با توجه به اینکه جمعیتی که سوار شدند زیاد بود، سرپا ایستادیم اما از پیاده روی این ساعت روز بهتر بود.
بدلیل ترافیک زیاد و حرکت لاک‌پشتی اتوبوس، چند نفر اعتراض کردند و می‌گفتند از عمد کولر روشن نکرده ولی راننده می‌گفت مگر دشمنی با شما دارم.
چون سر و صدای خانمی که اعترض می‌کرد زیاد بود راننده وسط راه از اتوبوس پیاده شد به نشانه‌ی اعتراض.
بعد از چند دقیقه با وساطت بقیه‌ی مسافران، راننده مجدد برگشت و حرکت کرد تا رسیدیم به ایستگاهی که باید نگه می‌داشت ولی بخاطر ترافیک شدید یک ایستگاه جلوتر نگه داشت.

کمی پیاده روی کردم و شدید احساس گرسنگی کردم یک کیک خوردم و مجدد ادامه‌ی پیاده‌روی و سپس سوار یک اتوبوس دیگر شدیم تا بالاخره جلوی فرهنگسرا پیاده شدیم که دیدیم به ماشین‌های گذری نذری سوسیس می‌دهند و ما هم گرفتیم برای نهار.
اما من باز هم سوسیس نخوردم و یک کیک خوردم.


وقتی به سالن رسیدیم فهمیدیم آن سالن را جمع کرده‌اند و ما را به اتاق کودک راهنمایی کردند که ۴نفر آنجا بودند ۲خواهری که هم‌استانی ما بودند و ۲نفر دیگر و بخاطر خواب این ۲نفری که تازه آمده بودند جیک‌مان در نیامد تا استراحت‌شان کامل شود.

تا ما خواستیم استراحت کنیم سروصدای صحبت آن‌ها بلند شد و جالب بود که این‌ها هم هم استانی آن چند خانواده بودند و لابه لای صحبت‌هایشان گفتند: چون منطقه‌ی محل اسکان استان ما دور بوده گفتیم جای نزدیک به ما اسکان بدهید و ما را فرستادند این‌جا.


بعد از بدرقه‌ی آن ۲ خواهر هم‌استانی، ما را به سالنی که روز اول اسکان داده بودند راهنمایی کردند که ۳ خانم تقریبا سن و سال‌دار آنجا بودند و گفتیم چه خوب که بچه‌ای نیست بلکم استراحت کنیم تا برای شب و صبح که به قم خواهیم رفت انرژی داشته باشیم.
اما چه فکر بیهوده‌ایی، کاش همان بچه‌ها بودند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:24:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۶) ...

رفته رفته جمعیت عزاداری که به دنبال ماشین می‌آمدند بیشتر می‌شد برای اینکه له نشوم روی سکویی رفتم که دو خانم آنجا ایستاده بودند.
بعد از کم شدن جمعیت کنار برج رفتم.
حال از جمعیتی که گوشه و کنار به عزاداری می‌پرداختند عکاسی کردم.


چون خط همراه اول رفته بود و نمی‌شد تماس گرفت، با ایرانسل هم به سختی می‌شد تماس برقرار کرد.
کناری ایستاده بودم تا کمی استراحت کنم و هم‌سفرانم را پیدا کنم.


یک سایه‌ایی پیدا کردم و بین جمعیت بودم که خانومی دنبال شوهرش بود و بعد از درخواست از من برای تماس، چند بار به گوشی شوهرش زنگ زد و پیام داد تا بیاید دنبالش.
حوالی ۲۰دقیقه نیم ساعت که گذشت، بعد از چند بار تماس و پیامک و آدرس دهی بالاخره همدیگر را پیدا کردند.
آن خانم که از کرج آمده بود کلی تشکر کرد و دعایم نمود و دعوت به خانه‌شان کرد.
بعد از قدردانی از محبت‌ش و بدرقه کردن‌شان، چند بار با هم‌سفرانم تماس گرفته و پیش‌ آن‌ها رفتم
بعد از دقایقی نشستن و آمدن برادرهایم (برادر وسطی‌ام که با اتوبوس آمده بود، دیگر با اتوبوس برنگشت و ادامه‌ی سفر را با ما خواهد بود.)


بعد از چند عکس در جلوی برج آزادی، برای برگشت حرکت کردیم که تازه یادم افتاد چقدر پیاده باید برویم زیر این گرمای ظهرِ تهران.

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:06:00 ب.ظ ]