شاه پرک






روایت بدرقه (۱۸) ...

سروصدای این خانم‌ها آنقدر زیاد بود که من شک کردم شاید این‌ها کنار هم ننشسته‌اند، سر بلند کردم و دیدم دقیقا کنار هم بودند و با صدای بلند کلیپ می‌دیدند و با هم تفسیر و تعبیر می‌کردند و سردردم وقتی بیشتر شد که شنیدم به مسئولان کشور فحش می‌دهند و نسبت‌های ناروایی هم به آن‌ها می‌دادند و جالب بود که خودشان را هم انقلابی می‌دانستند در حالی که این کارهایشان و سخنان‌شان هیچ سنخیتی با پیروان واقعی رهبر شهید و رهبر جوان نداشت و کاملا در تضاد فرمایشات آقای شهید بود.

این خانم‌ها حتی آداب اجتماعی حضور در جمع را هم بلد نبودند و به حق بقیه‌ که آنجا حضور داشتند هم احترام نمی‌گذاشتند و جوری حرف می‌زدند که نمی‌شد به آن‌ها اعتراض کرد و دقیقا رفتاری مثل خانم‌های کفن‌پوشی که منجر به تعطیلی کشور دوست شد، داشتند.
هرچند تنها حرفی که من زدم این بود که هندزفری هم چیز خوبی است تا بلکم صدای کلیپ‌های مثلا روشنگرانه‌شان کم شود اما….
جالب بود این‌ خانم‌ها هم از همان استان بودند.

گذشت تا شام‌مان را آوردند، سر شام هم تا فهمیدند ما هم‌استانی رئیس جمهور هستیم کم مانده بود بلند شوند ما را بزنند.
نمی‌دانم چطور به خودشان این حق را می‌دهند که با بقیه اینطور رفتار کنند.
چرا به بقیه احساس عذاب وجدان می‌دهند.
چرا از دین فقط یک بُعد را فهمیده‌اند و فکر می‌کنند فقط و فقط خودشان خوبند و بقیه که هم فکر آن‌ها نیستند، بَدِ عالم‌اند.
دشمن اصلی را ول کرده‌اند و چسبیده‌اند به خودی‌ها.

فقط و فقط بخاطر گفته‌ی رهبر جوان که تاکید می‌کردند بر اتحاد، چیزی نگفتم وگرنه بلد بودم جواب‌شان را بدهم.
کاش برای یک بار هم که شده سخنان آقای شهید را گوش می‌کردند.

واقعا سخن زیاد است و حیف که عمل‌کننده کم.

 

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[پنجشنبه 1405-05-22] [ 08:29:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۲) ...

بعد از شام، با یکی از خانم‌های مسئول صحبت کردیم و موافقت کردند با تغییر.
زود وسایل‌هایمان را برداشته و به مکان جدید که درست رو به روی سالن بود رفتیم.


چند باری با اعضای خانواده تلفنی صحبت کردم و در سالن وسط بساط چای برپا بود که حسابی چسبید و خستگی را از تن جدا می‌کرد.


با تماس برادرم که در حیاط محوطه بود، به او چای دادم.


کم کم به سالن جدید رفتم تا بخوابیم.
که دیدم ۲ خانواده‌ی جدید با ۲ بچه آمدند سالن ما.
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم، یک نوزاد زیر ۱ سال و یک دختر حدود ۵ سال.
خدا را شکر صدایی از آن‌ها نمی‌آمد مگر یکبار که آن‌هم با تذکر هم‌استانی‌های آن خانواده‌‌های پُرسر و صدای سالن قبل، مواجه شدند. 
این خانواده‌ی جدید هم زودی چراغ را خاموش کرده و در تاریکی کارهایشان را انجام دادند و دلم به حالشان سوخت که چقدر مظلوم بودند این هم‌استانی‌هایمان. از طرفی به خود بالیدم که هم‌استانی‌های اهل مراعاتی داریم.
و با خود می‌گفتم که کاش این ۲خانمی که تذکر دادند در سالن قبلی بودند و به هم‌استانی‌هایشان تذکر می‌دادند بالاخره زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیدند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[سه شنبه 1405-05-20] [ 11:24:00 ق.ظ ]

روایت بدرقه (۱۰) ...
روایت بدرقه (۱۰)

بعد از رسیدن و انجام هماهنگی‌ها و پذیرش در حیاط بسیار دلباز و بزرگ، چند عکس از آقای شهید و رهبر جوان برداشتیم و ژتون غذا دادند.

 در ادامه‌ی استقبال خوب‌شان، بامحبت و روی خوش به داخل راهنمایی‌مان کردند و حتی کمک کردند در حمل کردن کیف‌هایمان.
بعد از ساکن شدن، نهار برایمان آوردند که سوسیس، سیب‌زمینی و نان بود و من چون اهل سوسیس نبودم کمی سیب‌زمینی و نان خوردم و از خوراکی‌هایی که از شهر خودمان آورده بودیم، بیسکویتی خوردم.

فقط می خواستم بخوابم تا بی‌خوابی و خستگی‌ام جبران شود.
۳۰ ساعت بی‌خوابی کم نبود و باید کمی جبران می‌شد.
۵دقیقه ۱۰ دقیقه هایی که در ماشین خوابیده بودم بی‌فایده بود اصلا خواب حساب نمی‌شد بیشتر چُرت بودند.
اما…
سر و صدای بچه‌های مسافران دیگر که در سالن بزرگ باهم بودیم نمی‌گذاشت بخوابیم.
تا خوابم می‌گرفت جیغ و داد و شلوغی بچه‌ها مرا از خواب می‌پراند.
کمی که گذشت یکی از مسئولان به کمک آمد و بچه‌ها را به اتاق کودک بُرد.
خوشحال شدم که می‌توانم بخوابم.


اما چشم‌تان روز بد نبیند.
حال نوبت مادران این بچه‌ها بود که با صدای بلند با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند و خاطره تعریف می‌کردند با اینکه با هم فامیل بودند و آن سمت سالن بودند اما صدایشان چنان بلند بود که نمی‌گذاشت بخوابیم.
با خودم می‌گفت کاش داروی خواب آور داشتم چون از اسمش که پیداست لابد خواب به ارمغان می‌آورد یا کاش مکان جدایی برای بچه‌دارها و بقیه در نظر می‌گرفتند اما همه‌اش ای کاش بود.
رفته رفته صداها بیشتر شد و اصلا مراعات نمی‌کردند ما ۳ نفر و ۶ نفر دیگری که تازه رسیده بودند و زیرلب تذکر می‌دادند واقعا خستگی و بی‌خوابی به تن‌مان مانده بود.

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[جمعه 1405-05-16] [ 11:21:00 ب.ظ ]

شما چگونه وام می‌گیرید؟؟؟؟ ...

​دوشنبه ۸ اردیبهشت:

 از مرکز استان، به ما زنگ زده شد، وام می‌خواهید؟

 ما هم از خدا خواسته، بله ای گفتیم.
سه شنبه ۱۶ اردیبهشت:

قرعه کشی انجام شد، اسامی اعلام شد.

فرمودند: اسامی به بانک‌ها ارسال شده. از شنبه بروید بانک.

شنبه ۲۰ اردیبهشت:

 به بانک رفتیم…

از بانک فرمودن اسامی نیامده است و احتمالاً چند روز طول بکشد.

(بعدها فهمیدیم اسامی دست بانک‌ها بود اما ادا در می آوردند… چون لابدددد کارشان زیاد بود)

 شنبه ۳ خرداد:

 باز هم از بانک محترم فرمودند: اسامی نیامده است.

(در حالی که از مرکز استان، می‌فرمودند: اسامی چند روزی است که فرستاده شده است.)

 سه شنبه ۱۳ خرداد: 

به بانک رفتیم…

باز هم از بانک اعلام کردند: اسامی نیامده است.

از ما اصرار، از آنها انکار.

سخنان مسئولین مرکز استان را منتقل کرده و دوباره اسامی اعلامی را نشانشان دادیم…

بعد از کلی تفکر، بالاخره گفتند: باشد مدارک را بیاورید ببینیم چه می‌شود…

ما زرنگ تر از آنها بودیم، مدارکی که قبلا مرکز استان گفته بود، و در دستمان بود،  را تحویل دادیم.

 دوشنبه ۱۹ خرداد:

به بانک رفتیم…

 برای نتیجه استعلام رفتیم.

 کارمندی فرمود:” معاون شعبه، در حال صبحانه خوردن است. پنج دقیقه بعد می‌آید.”

۵دقیقه شد۱۰دقیقه، شد۱۵دقیقه، شد۲۰دقیقه. داشت می‌شد۲۵دقیقه که بالاخره آقای معاون تشریف فرما شدند. (البته از زمان حضور بنده،۲۵دقیقه شد، زودتر برای صبحانه خوردن رفته بودند چون افراد زیادی آنجا منتظر بودند از چندین پیرزن، پیرمرد بگیر تا چند جوان…)

 بالاخره زحمت کشیدن و پنجشنبه صبح برایمان وقت تعیین کردند.

 پنجشنبه ۲۲ خرداد:

به بانک رفتیم…

از ۸:۳۰صبح در بانک بودیم، ولی فرمودند:"سامانه کار نمی‌کند.”

نشستیم، و نشستیم با ضامنی که از کله سحر بیدارش کرده بودم تا امروز مزاحم صبحانه خوردن جناب معاون نشویم.

سامانه کار نکرد تا این که ساعت شد۱۰، بالاخره معاون محترم، فرمودند: شما بروید خانه، بعد از درست شدن سامانه، تاساعت۱۲، خبرتان می‌کنم.

خبری نشد که نشد….

 شنبه ۲۴ خرداد:

به بانک رفتیم…

 از صبح زود در بانک حاضر بودیم؛ معاون محترم نبود؛ کارمند دیگری گفتند:” ایشان، امروز و فردا در مرخصی هستند.”

خارج شدیم، بعد گفتیم برگردیم از رئیس بپرسیم.

 از رئیس پرسیدیم. گفتند: “معاون نیست؛ فردا دوباره سر بزنید. بیایید بپرسید.”

خب، جناب رئیس حق دارند، ارباب رجوع؛ یک مشت بیکارند و علاف تشریف دارند که هر روز باید از کار و زندگی‌شان بزنن و در این وضعیت بیماری، هر روز بیایند بانک تا اگر کارمندی باشد، مرخصی نرفته باشد، درحال صبحانه خوردن نباشد، سامانه کار کند و ….. و حالا این کارمندان اگر تمایلی داشته باشند، کار مردم را راه بیندازند.

خب شما جواب بدهید، اول از همه به جای کارمند در مرخصی کارهایش را چه کسی انجام می‌دهد؟

زیاد زحمت نکشید، جناب رئیس فرمودند: “کارمند هم باشد، سامانه کار نمی‌کند.”

یعنی از پنجشنبه تا شنبه سامانه خرابه؟؟؟؟

حالا منتظریم ببینیم این سامانه سامانه که می‌گویند، چه کار خاصی انجام خواهد داد؟؟؟؟

 دوشنبه ۲۶ خرداد:

به بانک رفتیم…

 از صبح زود، پدرم رفت و کار کردن سامانه را پرسید. افاضه فرمودند: “بله، زودتر بیایند. دیروز هم چندین و چند بار باهاشان تماس گرفتیم.”

(((در حالی که فقط یک تماس بی پاسخ داشتم که ساعت۱۲:۴۵دقیقه زنگ زده اند، حالا تا آماده شویم، برسیم بانک، ساعت شده نزدیک ۱۳:۳۰و خودتان بهتر می‌دانید کرکره‌های بانک را نگهبان زودتر می‌بندد، و باز هم دست از پا درازتر برمی‌ گشتیم. هرچند ما حیا نداشتیم و بعد از تماس بی‌پاسخ، زنگ زدیم و مثل دفعاتِ بسیارِ قبلی، پاسخی دریافت نشد.)))

بماند….

 بالاخره شال و کلاه کرده و زودتر در بانک حاضر شدیم،

و منتظر سامانه‌ایم… 

 ولی خبری از سامانه نبود، چند صفحه برگه کاغذ را امضا کردیم،((خب وقتی سامانه‌ایی نیست، این برگه ها را همان پنج‌شنبه می‌دادید، چرا خوشتان می‌آید از اذیت کردن مردم ؟؟؟؟))

خلاصه برگه‌های امضاء شده را که تحویل دادیم، و داشتیم نفس راحتی می‌کشیدیم و فکر کردیم هفت خوان رستم تمام شده، فرمودند:"چک بدهید.”

حالا چک از کجا بیاوریم؟

بنظرتان چرا از اول نفرمودند؟

خُب فرض بگیریم از اول فرموده‌اند و ما کوتاهی کرده‌ایم، در چندین دفعه قبلی که آمدیم و پرونده را باز و بسته می فرمودند چرا نگفتند، فلانی پرونده‌ات ناقص است، چک ندارید؟

خُب دوباره فرض بگیریم، یادشان رفته، اول صبح که پدر رفته بود برای پرسش، وقتی که گفتند: زودتر بیایید، می‌گفتند: یک برگه چک هم همراهشان باشد…

خُب نباید تعجبی کرد، ایشان معاون همان رییس هستند که ارباب رجوع را بیکار و علاف می‌داند و لابد اعتقاد دارد، مردم هر زمان و هر چند دفعه که ما گفتیم و اراده کردیم باید بروند و بیایند.

و گور بابای این همه تاکیدی که می‌شود در خانه بمانید  در این ایام کرونا.

 

۲۶ خرداد:

به بانک رفتیم…

بعد از کلی تماس و پیدا کردن چک….

همان روز دوباره برگشتیم بانک، دیگر شمارش روزهای مراجعه، از دستم در رفته( یادتان که نرفته، فقط و فقط برای ۵ میلیون تومان وام)

خب، دوباره می‌خواستیم نفس راحتی بکشیم و منتظر واریز وام باشیم که انگار به ما نیامده، 

جناب معاون، پرونده تکمیل شده را تقدیم‌مان کرد و فرمود: “ببرید مرکز استان….”

 در حالی که چند هفته قبل‌تر، روزهایی که ما درگیر آمدن یا نیامدن اسامی با معاون و رئیس بانک مربوطه بودیم، از مرکز استان و سایر شهرستان‌های استان، وام را گرفته و لابد تا الان، به زخمی از زندگی‌شان زده‌اند….. ولی ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

 راستی… برایم سوال است: برای وام های چند صد میلیاردی، حتماً آقایانِ وام گیرنده‌ی بیچاره، بسیار لاغر شده اند و یه تکه استخوان شده‌اند، چون ما برای وام ۵میلیون تومانی نزدیک ده بار مراجعه کرده‌ایم، ایشان لابد؛ چند صد یا شاید چندین هزار بار،… از اتاق فرمان اشاره می‌فرمایند: به میلیون هم مراجعه‌شان طول کشیده، خلاصه خودتان می‌توانید این معادله را حل کنید.

ولی کوتاه می‌آییم و می‌گوییم: الله اعلم….

راستی تا یادم نرفته، بنظرتون این آقایون کارمندِ بانک، برای خانواده، فامیل، آشنایان وووو رفقایشان هم هفت خوان رستم را بدین شکل ناجوانمردانه که برای ارباب رجوع اجرا می‌کنند، به اجرا در می‌آورند؟؟؟؟؟

و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…

موضوعات: شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد  لینک ثابت
[چهارشنبه 1399-03-28] [ 08:31:00 ب.ظ ]

بی برنامه گی ...

میگم آی مسولین،‌‌اگرجمعیت زیاد است، نمی توانید برسید،‌‌آیا مجبورید بچه‌های دو شهر را در یک روز برای مصاحبه دعوت کنید؟؟؟آن هم ساعت۸صبح.

(که باتوجه به مسیر،‌‌حداقل باید از۵صبح از شهرشان خارج شده باشند یا یک روز قبل‌تر در مرکز استان، باشند.)

حدود۱۸۰ نفر داوطلب را دعوت کرده اند،‌به اضافه ی پدر و مادر هر داوطلب،‌بیشتر از ۵۰۰نفر می‌شود.

مردم بلاتکلیف،‌حیرون و سیرون در خیابان‌ها علاف شده‌اند.:((

بعد از کلی سرگردانی،‌بعداز ظهر؛ دوباره به یک تعداد گفتند:«وقت نشد،‌‌فردا بیایید»

کلی مسایل و هزینه‌های جانبی به کنار،‌همه که فامیل ندارند در یک شهر غریب.:(((

یک پیشنهاد دیگر به جای اینکه نزدیک ۲۰۰نفر بیایند برای مصاحبه،‌با پدر و مادرانشان..چند تا مصاحبه‌گر بروند شهرستان‌ها…

یا حداقل،‌صبح داوطلبان یک شهر و بعد‌ازظهر داوطلبان شهر دیگر را برای مصاحبه دعوت بکنند.

یعنی کسی نیست سر و سامان بدهد به این همه بی‌برنامه ریزی‌هااااا :((((

موضوعات: شاه پرک نوشت, انتقاد  لینک ثابت
[چهارشنبه 1398-06-13] [ 03:43:00 ب.ظ ]


1 2