| روایتِ بدرقه (۲) | ... |
روزی خواهرِ باردارم مهمان ما بود.
خبر از رفتن چند نفر میداد و میگفت تو چرا نمیروی؟
وقتی بغض و گریهام را نتوانستم پنهان کنم، تشویقم کرد که هر طوری شده برو.
با تشویق او در فرمی که اداره گذاشته بود ثبت نام کردم در حالی که دو ساعت مانده بود به پایان زمانش.
اسم پدر را هم نوشتم.
امیدهایم برگشته بود، هرچند ته دلم دلواپس بودم.
دل توی دلم نبود که آیا اسم من در قرعهکشی درمیآید یا نه؟
ساعتی بعد لیست آمد ولی فقط نام ۴۰ نفر بود که همگی آقا بودند.
هر چند برای افرادی که اسمشان درآمده بود خوشحال شدم اما برای خودم دلم شکست.
به دو برادرم خبر دادم که اسمتان درآمده و قرار بود یکشنبه صبح راهی شوند تا به تشییع روز دوشنبه برسند.
حالا مانده بود برادر دهه هشتادیام که فردا از محل کارش میآمد به خانه.
از دیشب به او اصرار کرده بودم.
جواب دقیقی نمیداد و موافقتش در هالهای از ابهام بود.
در آخر به خود آقای شهید متوسل شدم که اگر صلاح است و ظرفیتش را دارم، در دل برادرم بیندازد که موافقت کند مرا هم ببرد.
|
[چهارشنبه 1405-05-14] [ 02:41:00 ق.ظ ]
|



