شاه پرک






روایتِ بدرقه (۲) ...

روزی خواهرِ باردارم مهمان ما بود. 

خبر از رفتن چند نفر می‌داد و می‌گفت تو چرا نمی‌روی؟ 

وقتی بغض و گریه‌ام را نتوانستم پنهان کنم، تشویق‌م کرد که هر طوری شده برو. 

با تشویق او در فرمی که اداره گذاشته بود ثبت نام کردم در حالی که دو ساعت مانده بود به پایان زمانش. 

 اسم پدر را هم نوشتم. 

امیدهایم برگشته بود، هرچند ته دلم دلواپس بودم.

 دل توی دلم نبود که آیا اسم من در قرعه‌کشی درمی‌آید یا نه؟

ساعتی بعد لیست آمد ولی فقط نام ۴۰ نفر بود که همگی آقا بودند.

  هر چند برای افرادی که اسم‌شان درآمده بود خوشحال شدم اما برای خودم دلم شکست.

  به دو برادرم خبر دادم که اسم‌تان درآمده و قرار بود یکشنبه صبح راهی شوند تا به تشییع روز دوشنبه برسند. 

حالا مانده بود برادر دهه هشتادی‌ام که فردا از محل کارش می‌آمد به خانه.

 از دیشب به او اصرار کرده بودم. 

 جواب دقیقی نمی‌داد و موافقت‌ش در هاله‌ای از ابهام بود. 

 در آخر به خود آقای شهید متوسل شدم که اگر صلاح است و ظرفیتش را دارم، در دل برادرم بیندازد که موافقت کند مرا هم ببرد.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[چهارشنبه 1405-05-14] [ 02:41:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (۱) ...

​چند ماهی کارم شده بود گریه.  

هر عکس و فیلمی که می‌دیدم و صدایی که می‌شنیدم  می‌نشستم و زار میزدم؛ البته حواسم بود کسی نبیند و گریه‌هایم در تنهایی باشد.  

هرچند گاهی هم از دستم درمی‌رفت و جلوی خانواده زار می‌زدم.

 

 وقتی خبر تشییع آمد دلم پر زد برای رفتن. 

دلتنگی‌هایم بیشتر و بیشتر شده بود. 

هرچند اشتیاقم به حضور در مراسم را داد نزدم اما در دلم آرزو کردم و از خدا خواستم به حسرت تبدیل نشود، هرچند فکر می‌کردم تقریبا محال باشد رفتنم و تبدیل به غم دائمی شود.

 

 روزها بی‌رحمانه می‌گذشت و زمان نزدیک‌تر می‌شد. 

بخاطر اینکه اهل پیاده‌روی نیستم و از گرما گریزانم و تحملش را ندارم جرات به زبان آوردن حتی کلمه‌ای را نداشتم.  

در خانه (حضوصا برادرانم) مخالفت می‌کردند برای حضور افراد با شرایط من، چرا که تجربه‌ی تشییع سردار آن‌ها را نگران کرده بود. 

کم کم بخاطر مریضی که داشتم و شرایط خانه، دیگر از رفتن ناامیدشده بودم و امیدم تقریبا زیر صفر بود.

اما آرام و قرار نداشتم.  

شوق رفتن در دلم شعله‌ورتر می شد.

  آتش گرفتن زیر این شعله‌ها را فقط خودم می‌دانستم و خدا.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 02:32:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (مقدمه) ...

دوز کمال‌گرایی‌ام زده بود بالا.

هر روز منتظر فرصت مناسبی بودم برای نوشتن و انتشارش.

اما مگر این فرصتِ مناسب گیرم می‌آمد، از بس کارم سرم ریخته بود.

بالاخره خودم را مجبور کردم بنویسم.

 حالا که درست یک ماه می‌گذرد هر چند باز خیلی دودل هستم اما برای خالی شدن ذهنم و تیک خوردن‌ش، با کمی خجالت، منتشر می‌کنم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 01:39:00 ق.ظ ]

و تَن فدای وطن ...

پلان۱: 

۲۲بهمن هست، از راهپیمایی رسیده‌ام، نای بلند شدن ندارم، آدم پیاده‌رویی نیستم.

درحال استراحت‌م که مهمان می‌آید، بعد از صحبت‌ها، قرار حضور در راهپیمایی یک ماه دیگر را می‌گذارند،

می‌گویم: معافم کنید، عاشقِ مبارزه با اسرائیل‌م ولی پاهایم یاری‌ام نمی‌کند خصوصا با دهان روزه.

 

پلان۲: 

هنوز اسفند به نیمه نرسیده، چند روزی‌ست درحالِ رفت‌وآمدم.

 صبح‌ها در تشییع شهید و شب‌ها در تجمعِ شهری.

فکر بَرَم می‌دارد، این پاها همان پاها هستند؟

یا بقدر رشد دغدغه‌ها، پاها هم قوی‌تر شد‌ه‌اند؟

 

آری، و تَن فدای وطن…

موضوعات: شاه پرک نوشت, وطن  لینک ثابت
[پنجشنبه 1404-12-14] [ 03:42:00 ب.ظ ]