شاه پرک






روایت بدرقه (۲۰) ...

بعد از ساعاتی که جلوی شبستانی نشسته بودیم و به جمعیت مسافران و تعاملاتشان نگاه می‌کردیم، برادرم تماس گرفت تا پیش آن‌ها برویم.

اما نمی‌شد عبور کرد از بین ۱۳ اتوبوسی که میان خانم‌ها و آقایون پارک شده بودند، و یا باید مسیر نسبتا زیاد را دور زد یا از زیر اتوبوس‌ها رد شد.

کمی ایستادیم تا مسیر باز شد و پیش برادرم رفتیم و با او به یکی از شبستان‌ها برای استراحت رسیدیم اما نتوانستم دراز بکشم چون آقا و خانم جدا نبود.

برادرهایم همانجا ماندند و ما به کناری رفتیم که دیدم پشت سیستم صوتی جای دنجی هست که از بیرون دید ندارد و خواستم آنجا استراحت کنم که یک فردی زرنگتر از من آنجا استراحت می‌کرد، کمی بعد که او رفت تازه وارد آنجا شدم که خادم‌ها آمدند و خانم‌ها را به بیرون و شبستان دیگر راهنمایی کردند.
به همان شبستان رفتیم. جالب بود که ساعتی قبل، درست جلوی آن نشسته بودیم.

این شبستان بسیار بزرگتر بود و مختص خانم‌ها. بعد از پیدا کردن مکان مناسب که جلوی منبر بود ساعتی خوابیدیم.


بعد از تماس برادر و هماهنگی، برای خروج آماده شدیم.
تا آوردن ماشین، خواهرِ زن داداشم نذری گرفت برای خودشان سوسیس و برای من لقمه پنیر، چون صبحانه هم نخورده بودم خیلی چسبید و یک استکان دوغ را هم نصفه خوردیم.
بعد از رسیدن ما ۳ نفر جلوی درب بیرونی، ۲ برادرم هم همزمان با ماشین رسیدند و کلی تشکر کردم از آن‌ها و خدا را شکر کردم که لازم نبود در این هوایِ گرمِ قم پیاده روی کنم.


واقعا نذری آب معدنی نعمتی بود که تا حالا که دنبالِ آب خنک بودیم، قدرش را نمی‌دانستم و وقتی بین ماشین‌ها پخش می‌کردند، یک بسته به ماشین ما دادند حسابی دعایشان کردم و چسبید.


چون مسیر بارگاه خانم حضرت معصومه(سلام‌الله علیها)بخاطر تشیع ترافیک بود، از دور سلام و عرض اردات کردیم و مستقیم به طرف شهرمان حرکت کردیم.


موقع برگشت راحت‌تر می‌توانستم استراحت کنم چون برادرهایم هر موقع خوابشان می‌آمد باهم جابجا می‌شدند و مثل موقع رفت یک راننده نبود.


در مسیر برگشت چند سوهان برای خانه خریدیم.
و چند جا هم که به مسافران نذرهایی مانند شربت و هندوانه می‌دادند، ما هم بی‌نصیب نماندیم.


در راه بعد از کلی صحبت راجع به مسافرت و تعریف وقایع و اتفاقاتی که برایمان افتاده بود و گاه استراحت‌هایی که می‌کردیم و توقف‌ها برای نماز، بالاخره نزدیک ساعت ۱۲ شب رسیدیم که در همان شهرمان ابتدا برای برادرزاده‌ام اسباب بازی گوشی و تلفن موزیکال گرفتیم تا جبران چند روزه غیبت‌مان باشد چرا که با هر تماس و صحبتی اظهار دلتنگی می‌کرد از نبود مادر، خاله، عمه و عموهایش.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[پنجشنبه 1405-05-22] [ 09:37:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۹) ...

بلافاصله بعد از شام با تماس تلفنی برادرهایم، وسایل‌مان را برداشتیم و بعد از خداحافظی و تشکر از مسئولینی که آنجا کار می‌کردند، به طرف ماشین حرکت کردیم.

تا اذان صبح و نماز بر پیکرها، چند ساعتی زمان داشتیم ولی می‌ترسیدیم به ترافیک بخوریم و نرسیم.


اما خدا رو شکر به موقع به جمکران رسیدیم.
ماشین را نزدیک اقامتگاه نرجس خاتون نگه داشتیم.
پیاده به سمت مسجد رهسپار شدیم.

حس و حال معنوی و جالبی در بین مسیر حاکم بود.

خصوصا که نصف شب بود.

بعد از صحبت بین مسیر و دادن شعارهایی و کمی استراحت، خانواده‌ی یکی از آشنایان برادرم را دیده و احوالپرسی کردیم.

پیاده‌روی شبانه حداقل از این جهت که گرمای ظهر را نداشت، بهتر بود.

بالاخره به نزدیک مسجد که رسیدیم یکی از خادم‌ها خانم‌ها را به مسیری دیگر راهنمایی کرد.

انگار مسجد را دور زدیم این مسیر خیلی طولانی آمد حتی گاهی احساس می‌کردیم نکند اشتباه است.

هر چقدر می‌رفتیم نمی‌رسیدیم و می‌ترسیدیم در بسته شود و به حیاط مسجد راه‌مان ندهند و از نماز بمانیم.

بعد از کلی پیاده‌روی وقتی به تشنگی افتادیم آب‌معدنی خریدیم از دکه‌ی بین راه کنارِ فضای سبزی که بود

بالاخره رسیدیم و بعد از گشتن کیف‌هایمان داخل حیاط شدیم و کمی خیالمان آسوده شد.

جلوتر رفتیم تا درِ حیاط اصلی به نماز بایستیم اما جمعیت فوق‌العاده زیاد بود و امکان نشستن نبود و در حیاط کناری جا پیدا کرده و نشستیم و در تلویزیون بزرگی مراسم پخش می‌شد و می‌دیدیم.

تا نماز صبح وقت مانده بود و مراسم عزاداری و نوحه خوانی برگزار می‌شد.

از خستگی خوابم گرفت و کمی دراز کشیدم و خیلی خدا را شکر کردم که محلِ اقامه‌ی نماز آقایان و خانم‌ها را جدا کرده بودند.

بالاخره برای نماز بلند شدم.

بعد از نماز صبح، کم کم برای نماز بر پیکرها آماده شدیم.


بغضم ترکیده بود و گریه‌ امانم را بریده بود.
از صفحه‌ی تلویزیون مراحل آماده سازی نماز را هم می‌دیدم.
بعد از شروع نماز، گریه‌ها هم زیادتر شد.
اگر به این نماز نمی‌آمدم و نمی‌رسیدم، هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم.
چقدر با تکرار صفاتی که آیت‌الله جوادی آملی به آقای شهیدمان می‌گفت، ناله‌ام بیشتر می‌شد.
چه نمازی، چه عباراتی.
واقعا جای هر کس که نبود خالی بود.
نماز امروز در تاریخ ثبت شد.
کلمه به کلمه این نماز در روح و جان همه ما نشست.

بعد از نماز، مردم به بیرون مسجد رهسپار شدند تا از تشیع جا نمانند.
ما در کناری نشسته بودیم تا ببینیم تصمیم بعدی چه خواهد شد.
دقایقی بعد به حیاط اصلی رفتیم و آنجا عزاداری کردیم و وداع با پیکرها که هنوز به بیرون مسجد منتقل نشده بودند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:38:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۸) ...

سروصدای این خانم‌ها آنقدر زیاد بود که من شک کردم شاید این‌ها کنار هم ننشسته‌اند، سر بلند کردم و دیدم دقیقا کنار هم بودند و با صدای بلند کلیپ می‌دیدند و با هم تفسیر و تعبیر می‌کردند و سردردم وقتی بیشتر شد که شنیدم به مسئولان کشور فحش می‌دهند و نسبت‌های ناروایی هم به آن‌ها می‌دادند و جالب بود که خودشان را هم انقلابی می‌دانستند در حالی که این کارهایشان و سخنان‌شان هیچ سنخیتی با پیروان واقعی رهبر شهید و رهبر جوان نداشت و کاملا در تضاد فرمایشات آقای شهید بود.

این خانم‌ها حتی آداب اجتماعی حضور در جمع را هم بلد نبودند و به حق بقیه‌ که آنجا حضور داشتند هم احترام نمی‌گذاشتند و جوری حرف می‌زدند که نمی‌شد به آن‌ها اعتراض کرد و دقیقا رفتاری مثل خانم‌های کفن‌پوشی که منجر به تعطیلی کشور دوست شد، داشتند.
هرچند تنها حرفی که من زدم این بود که هندزفری هم چیز خوبی است تا بلکم صدای کلیپ‌های مثلا روشنگرانه‌شان کم شود اما….
جالب بود این‌ خانم‌ها هم از همان استان بودند.

گذشت تا شام‌مان را آوردند، سر شام هم تا فهمیدند ما هم‌استانی رئیس جمهور هستیم کم مانده بود بلند شوند ما را بزنند.
نمی‌دانم چطور به خودشان این حق را می‌دهند که با بقیه اینطور رفتار کنند.
چرا به بقیه احساس عذاب وجدان می‌دهند.
چرا از دین فقط یک بُعد را فهمیده‌اند و فکر می‌کنند فقط و فقط خودشان خوبند و بقیه که هم فکر آن‌ها نیستند، بَدِ عالم‌اند.
دشمن اصلی را ول کرده‌اند و چسبیده‌اند به خودی‌ها.

فقط و فقط بخاطر گفته‌ی رهبر جوان که تاکید می‌کردند بر اتحاد، چیزی نگفتم وگرنه بلد بودم جواب‌شان را بدهم.
کاش برای یک بار هم که شده سخنان آقای شهید را گوش می‌کردند.

واقعا سخن زیاد است و حیف که عمل‌کننده کم.

 

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:29:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۷) ...

در جلویمان اتوبوسی نگه داشت، به برادرهایم گفتم این همان مسیر ما را می‌رود ولی چون خالی بود باورشان نشد و بعد از پرس‌وجو و تایید راننده سوار شدیم، واقعا شبیه معجزه بود.
با توجه به اینکه جمعیتی که سوار شدند زیاد بود، سرپا ایستادیم اما از پیاده روی این ساعت روز بهتر بود.
بدلیل ترافیک زیاد و حرکت لاک‌پشتی اتوبوس، چند نفر اعتراض کردند و می‌گفتند از عمد کولر روشن نکرده ولی راننده می‌گفت مگر دشمنی با شما دارم.
چون سر و صدای خانمی که اعترض می‌کرد زیاد بود راننده وسط راه از اتوبوس پیاده شد به نشانه‌ی اعتراض.
بعد از چند دقیقه با وساطت بقیه‌ی مسافران، راننده مجدد برگشت و حرکت کرد تا رسیدیم به ایستگاهی که باید نگه می‌داشت ولی بخاطر ترافیک شدید یک ایستگاه جلوتر نگه داشت.

کمی پیاده روی کردم و شدید احساس گرسنگی کردم یک کیک خوردم و مجدد ادامه‌ی پیاده‌روی و سپس سوار یک اتوبوس دیگر شدیم تا بالاخره جلوی فرهنگسرا پیاده شدیم که دیدیم به ماشین‌های گذری نذری سوسیس می‌دهند و ما هم گرفتیم برای نهار.
اما من باز هم سوسیس نخوردم و یک کیک خوردم.


وقتی به سالن رسیدیم فهمیدیم آن سالن را جمع کرده‌اند و ما را به اتاق کودک راهنمایی کردند که ۴نفر آنجا بودند ۲خواهری که هم‌استانی ما بودند و ۲نفر دیگر و بخاطر خواب این ۲نفری که تازه آمده بودند جیک‌مان در نیامد تا استراحت‌شان کامل شود.

تا ما خواستیم استراحت کنیم سروصدای صحبت آن‌ها بلند شد و جالب بود که این‌ها هم هم استانی آن چند خانواده بودند و لابه لای صحبت‌هایشان گفتند: چون منطقه‌ی محل اسکان استان ما دور بوده گفتیم جای نزدیک به ما اسکان بدهید و ما را فرستادند این‌جا.


بعد از بدرقه‌ی آن ۲ خواهر هم‌استانی، ما را به سالنی که روز اول اسکان داده بودند راهنمایی کردند که ۳ خانم تقریبا سن و سال‌دار آنجا بودند و گفتیم چه خوب که بچه‌ای نیست بلکم استراحت کنیم تا برای شب و صبح که به قم خواهیم رفت انرژی داشته باشیم.
اما چه فکر بیهوده‌ایی، کاش همان بچه‌ها بودند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:24:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۶) ...

رفته رفته جمعیت عزاداری که به دنبال ماشین می‌آمدند بیشتر می‌شد برای اینکه له نشوم روی سکویی رفتم که دو خانم آنجا ایستاده بودند.
بعد از کم شدن جمعیت کنار برج رفتم.
حال از جمعیتی که گوشه و کنار به عزاداری می‌پرداختند عکاسی کردم.


چون خط همراه اول رفته بود و نمی‌شد تماس گرفت، با ایرانسل هم به سختی می‌شد تماس برقرار کرد.
کناری ایستاده بودم تا کمی استراحت کنم و هم‌سفرانم را پیدا کنم.


یک سایه‌ایی پیدا کردم و بین جمعیت بودم که خانومی دنبال شوهرش بود و بعد از درخواست از من برای تماس، چند بار به گوشی شوهرش زنگ زد و پیام داد تا بیاید دنبالش.
حوالی ۲۰دقیقه نیم ساعت که گذشت، بعد از چند بار تماس و پیامک و آدرس دهی بالاخره همدیگر را پیدا کردند.
آن خانم که از کرج آمده بود کلی تشکر کرد و دعایم نمود و دعوت به خانه‌شان کرد.
بعد از قدردانی از محبت‌ش و بدرقه کردن‌شان، چند بار با هم‌سفرانم تماس گرفته و پیش‌ آن‌ها رفتم
بعد از دقایقی نشستن و آمدن برادرهایم (برادر وسطی‌ام که با اتوبوس آمده بود، دیگر با اتوبوس برنگشت و ادامه‌ی سفر را با ما خواهد بود.)


بعد از چند عکس در جلوی برج آزادی، برای برگشت حرکت کردیم که تازه یادم افتاد چقدر پیاده باید برویم زیر این گرمای ظهرِ تهران.

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 08:06:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۵) ...

شنیدن صدای هلی‌کوپتری که بالای سرمان دور می‌زد، خبر از نزدیکی به میدان آزادی می‌داد.


تا اینکه بالاخره رسیدیم به نزدیکی میدان و روی دیوارهایی بلندی که فضای سبز بود نشستیم.


کمی بعد برادرم تماس گرفت که جلوتر جا هست بیایید و ماشین پیکرها را از اینجا می‌توان دید.


جلوتر رفتیم تا درست به کنار برج آزادی رسیدیم و آنجا ایستادیم.

تا چشمم به ماشین پیکرها خورد، زار زار گریه کردم.
تازه بغض‌ام ترکیده بود و هرچه ناله بود سر دادم و یک دل سیر گریه کردم.
تازه باورم شد که چه بلایی سرمان آمده است.
با آقا حرف زدم، کمک خواستم، طلب حلالیت کردم.
برای همه‌ی کسانی که مرا می‌شناختند و می‌شناختم‌شان خصوصا التماس دعاگویان، دعا کردم.
چند قدمی به نیت همه راه رفتم.
از آقای شهید خواستم برای عاقبت بخیری‌مان دعا کند.

بعد از دور شدن ماشین پیکرها، کناری رفتیم و زن‌داداشم با دوستِ تهرانی‌اش هماهنگ شد تا کنار برج آزادی همدیگر را ببینند.


بعد از پیدا کردن همدیگر و حرف زدن و عکاسی آن‌ها، من به کناری رفتم و به خیل مردم عزادار و تنوعی که داشتند، نحوه‌ی نشان دادن ارادت‌شان به آقای شهید، نگاه کردم.


سپس به سمتی دیگر رفتم و کمی از ایستادنم گذشته بود که دیدم سیل جمعیت به طرف من می‌آیند تا به خودم بیایم فهمیدم ماشین پیکرها دور زده و الان نزدیکتر از قبل هستم و کمی هم جلوتر که رفتم بسیار نزدیک شدم و دوباره عرض ارادت و دلتنگی به آقای شهید.

 

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[چهارشنبه 1405-05-21] [ 09:17:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۴) ...
روایت بدرقه (۱۴)

در راه جمعیتِ عاشق را که می‌دیدم احساس غرور می‌کردم‌.


بچه‌هایی که شعارهایی می‌دادند و مردم تکرار می‌کردند.


جوان‌هایی که با بطری‌های آب‌معدنی که پخش می‌کردند، گوارایی را به ارمغان می‌آوردند.


افرادی که خالصانه در موکب‌ها کار می‌کردند و انواع نذری‌ها را پخش می‌کردند.


مرد میانسالی را دیدم که دستش پُر بود از عکس‌های آقای شهید و آقای جوان و با روی گشاده عکس‌ها را توزیع می‌کرد.


آتش‌نشان‌هایی که با مه پاش، گرما را می‌زدودند از تن و بدن مردم.


نوجوان‌ها و جوان‌هایی که با گوشی و دوربین سعی می‌کردند صحنه‌ها را از دست ندهند.


پدر و مادرهایی که بچه به بغل یا دست در دست‌شان مَشک عشق را می‌آموختند به فرزندانشان.


پیرمرد و پیرزن‌هایی که از این قافله‌ی عُشاق عقب نمانده بودند.

با اینکه این مسیر اصلی نبود ولی رفته رفته جمعیت زیاد می‌شد.

پشت سر که نگاه می‌کردی تا دوردست جمعیت می‌دیدی.

در مسیر به فاصله‌ی چند متر کولرهای بزرگی قرار داده بودند، جلوی هر کدام می‌ایستادم تا کمی خنک شوم و گاهی در بین مسیر می‌خواستم آبی بریزم روی چادرم یا حداقل از زیر چادر روی گردنم بریزم اما برادرم مانع شد و گفت مریض می‌شوی.

 

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:42:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۳) ...

تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای هم‌سفرهایم صبحانه گرفتم.

حلواشکری، تخم مرغ آب‌پز و نان.

اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.

من خودم حلواشکری‌ام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.

بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.

گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرس‌وجو کنم کجا نزدیک‌تر است به این مکان.

همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.

 

بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید می‌رویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیک‌تر است.

 

بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر می‌کردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس می‌رویم.

بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوس‌ها نمی‌روند و نزدیک است.

کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوس‌هایی تا اینجا آمده بودند.

برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.

با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا می‌خواند و انرژی داشتم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[سه شنبه 1405-05-20] [ 11:55:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۲) ...

بعد از شام، با یکی از خانم‌های مسئول صحبت کردیم و موافقت کردند با تغییر.
زود وسایل‌هایمان را برداشته و به مکان جدید که درست رو به روی سالن بود رفتیم.


چند باری با اعضای خانواده تلفنی صحبت کردم و در سالن وسط بساط چای برپا بود که حسابی چسبید و خستگی را از تن جدا می‌کرد.


با تماس برادرم که در حیاط محوطه بود، به او چای دادم.


کم کم به سالن جدید رفتم تا بخوابیم.
که دیدم ۲ خانواده‌ی جدید با ۲ بچه آمدند سالن ما.
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم، یک نوزاد زیر ۱ سال و یک دختر حدود ۵ سال.
خدا را شکر صدایی از آن‌ها نمی‌آمد مگر یکبار که آن‌هم با تذکر هم‌استانی‌های آن خانواده‌‌های پُرسر و صدای سالن قبل، مواجه شدند. 
این خانواده‌ی جدید هم زودی چراغ را خاموش کرده و در تاریکی کارهایشان را انجام دادند و دلم به حالشان سوخت که چقدر مظلوم بودند این هم‌استانی‌هایمان. از طرفی به خود بالیدم که هم‌استانی‌های اهل مراعاتی داریم.
و با خود می‌گفتم که کاش این ۲خانمی که تذکر دادند در سالن قبلی بودند و به هم‌استانی‌هایشان تذکر می‌دادند بالاخره زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیدند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:24:00 ق.ظ ]

روایت بدرقه (۱۱) ...

بالاخره طاقتم طاق شد و تذکر دادم: خانم‌ها لطفا رعایت کنید، اینجا برای استراحت آمده‌ایم، خسته‌ی راهیم برای فردا باید انرژی داشته باشیم.
اگر قرار به خاطره‌گویی و خنده ‌کردن بود بیرون هم این کار ممکن بود و نیازی به این همه هزینه برای اختصاص جا نبود، حق‌الناسه و لطفا مراعات کنید.
اما یک گوش‌شان در بود و یک گوش‌شان دروازه.


برایم سوال بود که این مکان مختص استان ما بود و این‌ خانم‌ها که معلوم بود از استان دیگر هستند چرا باید اینجا پذیرش می‌شدند.


گذشت تا چند ساعت دیگر سفره انداخته شد برای شام.
از اتاق‌ها و سالن‌های دیگر چند مسافر دیگر آمدند به سالن اصلی که ما آنجا بودیم و هم‌صحبت شدیم و از امروزمان گفتیم و تا رسیدیم به استراحت که یکی از هم‌استانی‌هایمان گفت: موقع پذیرش از ما پرسیدند بچه دارید یا نه، چرا که بچه‌دارها را جدا می‌فرستادند از خانم‌هایی که بچه همراهشان نبود،
با مسئولین صحبت کنید، مکان استراحت‌تان را تغییر دهید و بیایید سالن ما.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:07:00 ق.ظ ]

روایت بدرقه (۱۰) ...
روایت بدرقه (۱۰)

بعد از رسیدن و انجام هماهنگی‌ها و پذیرش در حیاط بسیار دلباز و بزرگ، چند عکس از آقای شهید و رهبر جوان برداشتیم و ژتون غذا دادند.

 در ادامه‌ی استقبال خوب‌شان، بامحبت و روی خوش به داخل راهنمایی‌مان کردند و حتی کمک کردند در حمل کردن کیف‌هایمان.
بعد از ساکن شدن، نهار برایمان آوردند که سوسیس، سیب‌زمینی و نان بود و من چون اهل سوسیس نبودم کمی سیب‌زمینی و نان خوردم و از خوراکی‌هایی که از شهر خودمان آورده بودیم، بیسکویتی خوردم.

فقط می خواستم بخوابم تا بی‌خوابی و خستگی‌ام جبران شود.
۳۰ ساعت بی‌خوابی کم نبود و باید کمی جبران می‌شد.
۵دقیقه ۱۰ دقیقه هایی که در ماشین خوابیده بودم بی‌فایده بود اصلا خواب حساب نمی‌شد بیشتر چُرت بودند.
اما…
سر و صدای بچه‌های مسافران دیگر که در سالن بزرگ باهم بودیم نمی‌گذاشت بخوابیم.
تا خوابم می‌گرفت جیغ و داد و شلوغی بچه‌ها مرا از خواب می‌پراند.
کمی که گذشت یکی از مسئولان به کمک آمد و بچه‌ها را به اتاق کودک بُرد.
خوشحال شدم که می‌توانم بخوابم.


اما چشم‌تان روز بد نبیند.
حال نوبت مادران این بچه‌ها بود که با صدای بلند با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند و خاطره تعریف می‌کردند با اینکه با هم فامیل بودند و آن سمت سالن بودند اما صدایشان چنان بلند بود که نمی‌گذاشت بخوابیم.
با خودم می‌گفت کاش داروی خواب آور داشتم چون از اسمش که پیداست لابد خواب به ارمغان می‌آورد یا کاش مکان جدایی برای بچه‌دارها و بقیه در نظر می‌گرفتند اما همه‌اش ای کاش بود.
رفته رفته صداها بیشتر شد و اصلا مراعات نمی‌کردند ما ۳ نفر و ۶ نفر دیگری که تازه رسیده بودند و زیرلب تذکر می‌دادند واقعا خستگی و بی‌خوابی به تن‌مان مانده بود.

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[جمعه 1405-05-16] [ 11:21:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۹) ...
روایت بدرقه (۹)

آدرس دو مکانی که در گروه‌ها دیده بودم به نشان دادم و خبر می‌داد از بالای ۳ کیلومتر پیاده‌روی.

واقعا توان این همه پیاده‌روی برایم نمانده بود.

پیامکی آمد که شامل فرمی بود برای اسکان. تکمیل‌ش کردم، فرهنگسرای قرآن برای‌مان تعیین شد و آدرسش هم دورتر بود.

تصمیم گرفتیم برویم چیتگر، ماشین را برداریم و بعد برویم مکان جدید.

به ایستگاه مترو نزدیک مصلا رفتیم که با جمعیت فراوانی مواجه شدیم که گفتند بسته هست.

باز باید پیاده‌روی می‌کردیم تا ایستگاه بعدی.

به معنای واقعا کلمه، پاهایم به سختی همراهی‌ام می‌کرد.

در بین راه نذری‌هایی می‌دادند یکی از آن نذری‌ها که واقعا چسبید و کمی انرژی تحلیل رفته‌ام را برگرداند شربت عسل بود.

بالاخره به ایستگاه رسیدیم اما با خیل جمعیتی که منتظر بودند و رفته رفته بیشتر می‌شد برادرم توصیه کرد ما بمانیم آنجا و او برود ماشین را بیاورد.

ما برگشتیم بیرون ایستگاه و روی چمن‌های کنار خیابان نشستیم.

در حال صحبت و نگاه به اطراف بودیم و متاسفانه خوراکی‌هایمان در ماشین مانده بود و با خودمان نیاورده بودیم و از خانومی که پیراشکی می‌فروخت، یک پَک ۶تایی پیراشکی خریدیم و خوردیم و با آن خانم همکلام شدیم.

درصدد خرید بستنی هم بودیم که برادرم زنگ زد دارم می‌رسم آماده باشید.
یعنی خوشحالی که در این لحظه از این خبر شنیدم با هیچ خوراکی برابری نمی‌کرد.
بعد از خداحافظی با آن خانم سوار ماشین برادر شدیم و حرکت کردیم به سمت محل اسکان که در منطقه‌ی ۱۰ تهران بود و با مصلا فاصله داشت.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:00:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۸) ...
روایت بدرقه (۸)

کم کم حالم از خودم بهم می‌خورد از شدت خستگی و گرما کم مانده بود خوابم بگیرد.

بلند شدم و رفتم کنار ستون‌ها‌ی سیمانی با گچ نوشتم و طلب حلالیت کردم از آقای شهید.

بعد از کمی عکاسی از جمعیت و دیدن افرادی که گل‌ها و چفیه‌ها را به تابوت‌ها متبرک‌ می‌کردند و مصاحبه‌ی سخنگوی وعده‌ی صادق۳ و عکاسی از خانم‌های که با تابلو عکس‌های آقای شهید که با گل تزیین کرده بودند و با تماس برادرم به کنار آن‌ها برگشتم و از مصلا خارج شدیم.

مانده بودیم کجا برویم برای اسکان.

 

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 10:36:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۷) ...

کناری ایستادیم و از دور تابوت‌ها را دیدیم.
سِر شده بودم فقط نظاره می‌کردم.

فکر می‌کردم از بس گریه کنم سبک بشم اما فضا خیلی سنگین بود و در بُهت و ناباوری بودم.

وقتی متوجه شدم می‌شود جلوتر رفت، با چند نفر از وسط جمعیتی که روی پله‌ها راه را بسته بودند و اجازه حرکت به بقیه نمی‌دادند، عبور کرده و پایین رفتیم.

با اینکه شلوغ بود اما راه باز می‌شد و بعد از توقف‌هایی تا نزدیک‌ترین مکان به تابوت‌ها جلوتر رفتم بلکم بغض‌م بترکد اما همچنان در بُهت و ناباوری بود انگار دنبال گم‌شده‌ای در خیل جمعیت بودم.

گرما طاقتم را طاق کرد، کمی نشستم.
سرودهای حماسی پخش می‌شد و سخنرانی‌هایی که از بلندگوها صدایشان می‌آمد اما من همچنان در حالِ خودم بودم و اینکه چرا اینگونه شده‌ام.

منی که تا دیروز وقتی صحبتی از رهبر شهید می‌شد، تا عکس و فیلمی از ایشان می‌دیدم گریه‌ام بند نمی‌آمد الان که نزدیک‌شان بودم چه بر سرم آمده بود؟

در تعجب بودم و دنبالِ جواب سوالم…

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[پنجشنبه 1405-05-15] [ 03:29:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۶) ...

بعد از عوض کردن چند قطار بالاخره در مترو نزدیک مصلا پیاده شدیم و تند حرکت می‌کردیم.

جرات نگاه به ساعت را نداشتم و می‌ترسیدم نماز شروع شده باشد.
بعد از چند دقیقه پیاده‌روی، صدای الله اکبر از بلندگوها شنیدم.
بند دلم پاره شد تا خواستیم به جماعتی که در گوشه و کنار خیابان‌ها به نماز ایستاده‌بودند ملحق شویم، نماز تمام شد.
دلم خواست همان جا بنشینم و زار بزنم که چرا نرسیدم به نماز.

چند قدمی سربالایی را رفتیم اما نمی‌دانستیم راه درست هست یا نه.

چون هم روبه رویمان جمعیتی می‌آمد و هم جمعیتی در مسیر ما هم قدم بودند و از هرکسی آدرس می‌پرسیدی یا بلد نبود یا جواب‌های مختلف می‌شنیدی.

فکر می‌کردم علت خستگی که یک دفعه بر من فشار آورد گرم شدن هوا، پیاده روی زیاد، مریضی که گریبانم را گرفته بود یا بی‌خوابی؛ باشد.

اما نه همه‌‌ی این‌ها را تحمل کرده بودم که به نماز برسم.

فهمیدم علت ماندن خستگی بر جان و تنم، نرسیدن به نماز بود.

خلاصه بعد از کلی حرکت که بخاطر ترافیک جمعیت، اجازه ورود به داخل را از بعضی درب‌ها نمی‌دادند، به سمت دَر دیگر می‌رفتیم.

در مقابلمان چند ماشین که حامل مسئولان بود را دیدیم.

بالاخره توانستیم وارد شویم و با شکم گرسنه چند آب معدنی و شربت نوشیدیم و کمی نشستیم.

سپس رفتیم به محوطه اصلی مصلی که تابوت‌ شهدا آنجا بود.

با اینکه کلی جمعیت خارج شده بودند ولی همچنان موج جمعیت را شاهد بودیم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:07:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۵) ...

بعد از بدرقه‌ی پدر، مادر، برادر و پسر دوست‌داشتنی و شیرین زبان ۳ سال و نیمه‌اش، شوهر خواهر و خواهرم که ساعتی قبل فهمیدم تو راهی‌شان پسر است، سفرمان شروع شد با صدقه.

امروز با اینکه ۱ روز بود ولی حجم اتفاقات به اندازه‌ی یک هفته بود.

اولین کارم در ماشین، خوردن شامی بود که برادر بزرگترم گرفته بود، چرا که نهار نخورده بودم و صبحانه هم بخاطر نامعلوم بودن موافقت برادرم، از گلویم پایین نرفته بود.

برادرم یکراست تا تهران رانندگی کرد بجز یکبار که برای نماز صبح نگه داشت و فقط یک ربع استراحت کرد و سپس رانندگی ادامه‌ی مسیر. 

من هم سعی می‌کردم پا به پای‌ش بیدار بمانم و حرف بزنم تا نخوابد هرچند گاهی چشم‌هایم خواب را تجربه می‌کرد، خصوصا وقتی هوا روشن شد و به قزوین رسیده بودیم دیگر علنی خوابیدم، البته بیشتر چُرت بودند تا خواب.

بالاخره نزدیک ساعت ۷ به تهران رسیدم و اولین متروی مسیرمان، چیتگر بود.

بعد از پارک ماشین، وارد ایستگاه مترو شدیم ولی نمی‌دانستیم دقیقا کدام ایستگاه‌ها باید برویم.

خودمان را سپردیم به جمعیتی که پرچم ایران و عکس امام را در دست داشتند.

بعد از صحبت‌ها متوجه شدیم اکثر جمعیت مثل ما مسافرند و ناآشنا.

بالاخره قطاری آمد و سوار شدیم ولی بسیار کُند حرکت می‌کرد.

در دلم ولوله‌ای برپا بود که آیا با این حرکت به نماز خواهیم رسید یا نه؟
گروهی می‌گفتند با این حرکت و توقف‌ها محال است به نماز برسیم و گروهی امیدواری می‌دادند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:03:00 ب.ظ ]

روایتِ بدرقه (۴) ...

​بالاخره برادر دهه هشتادی‌ام بعد از چند ساعت رسید، البته ساعتی قبل از رسیدن به خواهرم تایید نهایی را داده بود.

 من تا رسیدن او سریع به حمام رفتم.

  می‌خواستم لباس‌هایم رو جمع و جور کنم اما چون پدر و مادرم به آبیاری در روستا رفته بودند به جای مادرم رفتم خانه‌ی مادربزرگم برای مراقبت از او. 

 قرار شد خواهرم وقتی کارش از مطب دکتر تمام می‌شود بیاید خانه مادربزرگ تا من بروم خانه و حاضر شوم. اما کارش طول کشید.

ساعت از 7 رد شده بود و کسی نمی‌آمد و برادرم گفته بود ساعت 9 حرکت خواهیم کرد.

تا اینکه بالاخره برادر وسطی‌ام( که با ماشین شخصی می‌خواست به تهران برود و در تبریز ماشینش خراب شده بود و با شنیدن درآمدن اسمش برگشته بود تا هم ماشین را تعمیر کند و هم با اتوبوس راهی شود) آمد خانه‌ی مادربزرگ تا من بروم حاضر شوم. 

 من وقتی رسیدم خانه، یک ساعت وقت داشتم برای حاضر شدن.

  زود وسایلم را جمع و جور کردم و با رسیدن برادر بزرگتر و همسرش و خواهر همسرش (که بنا به درخواست آن‌ها و صحبتِ من با برادر دهه هشتادی‌ام، موافقت کرد با آمدن او) حرکت کردیم سر ساعت نُه شب شنبه ۱۳ تیر ماه.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[چهارشنبه 1405-05-14] [ 02:53:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (۳) ...

​از طرف دیگر برادر بزرگترم که خودش با اداره راهی می‌شد با برادر دهه هشتادی‌ام تماس گرفت تا بلکم راضی شود و همسر او رو هم ببرد. 

 برادر دهه هشتادی‌ام هر چند نرم شده بود اما باز تا رسیدن به خانه و قبول نهایی در تردید بودم.

 قرار بود بازرسی به محل کارش بیاید و سپس حرکت کند، به خاطر همین یک روز به تأخیر افتاده بود آمدنش. 

 چون من در حال خوف و رجاء بودم. خواهرم پیشنهاد اِسنپ را داد و خودش روی گوشی‌اش حدودی زد از شهرمان تا تهران، ده میلیون می‌شد هزینه‌ی اسنپ و در این صورت باید علاوه بر خودم و زن داداشم دو نفر دیگه هم پیدا می‌کردیم تا هزینه‌ها تقسیم می‌شد.

  برای امنیت بیشتر تاکسی تلفنی را پیشنهاد دادند. به عمویم زنگ زدم او هم بعد از پرس‌وجو از آژانس‌شان قیمت هزینه‌ی رفت و آمد را حدود بیست و چهار میلیون برآورد کرد، علاوه بر آن می‌گفت صاحب آژانس گفته: باید ببینیم پلیس‌راه در مورد مجوز چه می‌گوید. 

در این روزها برای من این قیمت زیاد بود هرچند به عنوان راه آخر چاره‌ای نداشتم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 02:48:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (۲) ...

روزی خواهرِ باردارم مهمان ما بود. 

خبر از رفتن چند نفر می‌داد و می‌گفت تو چرا نمی‌روی؟ 

وقتی بغض و گریه‌ام را نتوانستم پنهان کنم، تشویق‌م کرد که هر طوری شده برو. 

با تشویق او در فرمی که اداره گذاشته بود ثبت نام کردم در حالی که دو ساعت مانده بود به پایان زمانش. 

 اسم پدر را هم نوشتم. 

امیدهایم برگشته بود، هرچند ته دلم دلواپس بودم.

 دل توی دلم نبود که آیا اسم من در قرعه‌کشی درمی‌آید یا نه؟

ساعتی بعد لیست آمد ولی فقط نام ۴۰ نفر بود که همگی آقا بودند.

  هر چند برای افرادی که اسم‌شان درآمده بود خوشحال شدم اما برای خودم دلم شکست.

  به دو برادرم خبر دادم که اسم‌تان درآمده و قرار بود یکشنبه صبح راهی شوند تا به تشییع روز دوشنبه برسند. 

حالا مانده بود برادر دهه هشتادی‌ام که فردا از محل کارش می‌آمد به خانه.

 از دیشب به او اصرار کرده بودم. 

 جواب دقیقی نمی‌داد و موافقت‌ش در هاله‌ای از ابهام بود. 

 در آخر به خود آقای شهید متوسل شدم که اگر صلاح است و ظرفیتش را دارم، در دل برادرم بیندازد که موافقت کند مرا هم ببرد.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 02:41:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (۱) ...

​چند ماهی کارم شده بود گریه.  

هر عکس و فیلمی که می‌دیدم و صدایی که می‌شنیدم  می‌نشستم و زار میزدم؛ البته حواسم بود کسی نبیند و گریه‌هایم در تنهایی باشد.  

هرچند گاهی هم از دستم درمی‌رفت و جلوی خانواده زار می‌زدم.

 

 وقتی خبر تشییع آمد دلم پر زد برای رفتن. 

دلتنگی‌هایم بیشتر و بیشتر شده بود. 

هرچند اشتیاقم به حضور در مراسم را داد نزدم اما در دلم آرزو کردم و از خدا خواستم به حسرت تبدیل نشود، هرچند فکر می‌کردم تقریبا محال باشد رفتنم و تبدیل به غم دائمی شود.

 

 روزها بی‌رحمانه می‌گذشت و زمان نزدیک‌تر می‌شد. 

بخاطر اینکه اهل پیاده‌روی نیستم و از گرما گریزانم و تحملش را ندارم جرات به زبان آوردن حتی کلمه‌ای را نداشتم.  

در خانه (حضوصا برادرانم) مخالفت می‌کردند برای حضور افراد با شرایط من، چرا که تجربه‌ی تشییع سردار آن‌ها را نگران کرده بود. 

کم کم بخاطر مریضی که داشتم و شرایط خانه، دیگر از رفتن ناامیدشده بودم و امیدم تقریبا زیر صفر بود.

اما آرام و قرار نداشتم.  

شوق رفتن در دلم شعله‌ورتر می شد.

  آتش گرفتن زیر این شعله‌ها را فقط خودم می‌دانستم و خدا.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 02:32:00 ق.ظ ]

روایتِ بدرقه (مقدمه) ...

دوز کمال‌گرایی‌ام زده بود بالا.

هر روز منتظر فرصت مناسبی بودم برای نوشتن و انتشارش.

اما مگر این فرصتِ مناسب گیرم می‌آمد، از بس کارم سرم ریخته بود.

بالاخره خودم را مجبور کردم بنویسم.

 حالا که درست یک ماه می‌گذرد هر چند باز خیلی دودل هستم اما برای خالی شدن ذهنم و تیک خوردن‌ش، با کمی خجالت، منتشر می‌کنم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 01:39:00 ق.ظ ]