شاه پرک






روایت بدرقه (۷) ...

کناری ایستادیم و از دور تابوت‌ها را دیدیم.
سِر شده بودم فقط نظاره می‌کردم.

فکر می‌کردم از بس گریه کنم سبک بشم اما فضا خیلی سنگین بود و در بُهت و ناباوری بودم.

وقتی متوجه شدم می‌شود جلوتر رفت، با چند نفر از وسط جمعیتی که روی پله‌ها راه را بسته بودند و اجازه حرکت به بقیه نمی‌دادند، عبور کرده و پایین رفتیم.

با اینکه شلوغ بود اما راه باز می‌شد و بعد از توقف‌هایی تا نزدیک‌ترین مکان به تابوت‌ها جلوتر رفتم بلکم بغض‌م بترکد اما همچنان در بُهت و ناباوری بود انگار دنبال گم‌شده‌ای در خیل جمعیت بودم.

گرما طاقتم را طاق کرد، کمی نشستم.
سرودهای حماسی پخش می‌شد و سخنرانی‌هایی که از بلندگوها صدایشان می‌آمد اما من همچنان در حالِ خودم بودم و اینکه چرا اینگونه شده‌ام.

منی که تا دیروز وقتی صحبتی از رهبر شهید می‌شد، تا عکس و فیلمی از ایشان می‌دیدم گریه‌ام بند نمی‌آمد الان که نزدیک‌شان بودم چه بر سرم آمده بود؟

در تعجب بودم و دنبالِ جواب سوالم…

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[پنجشنبه 1405-05-15] [ 03:29:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۶) ...

بعد از عوض کردن چند قطار بالاخره در مترو نزدیک مصلا پیاده شدیم و تند حرکت می‌کردیم.

جرات نگاه به ساعت را نداشتم و می‌ترسیدم نماز شروع شده باشد.
بعد از چند دقیقه پیاده‌روی، صدای الله اکبر از بلندگوها شنیدم.
بند دلم پاره شد تا خواستیم به جماعتی که در گوشه و کنار خیابان‌ها به نماز ایستاده‌بودند ملحق شویم، نماز تمام شد.
دلم خواست همان جا بنشینم و زار بزنم که چرا نرسیدم به نماز.

چند قدمی سربالایی را رفتیم اما نمی‌دانستیم راه درست هست یا نه.

چون هم روبه رویمان جمعیتی می‌آمد و هم جمعیتی در مسیر ما هم قدم بودند و از هرکسی آدرس می‌پرسیدی یا بلد نبود یا جواب‌های مختلف می‌شنیدی.

فکر می‌کردم علت خستگی که یک دفعه بر من فشار آورد گرم شدن هوا، پیاده روی زیاد، مریضی که گریبانم را گرفته بود یا بی‌خوابی؛ باشد.

اما نه همه‌‌ی این‌ها را تحمل کرده بودم که به نماز برسم.

فهمیدم علت ماندن خستگی بر جان و تنم، نرسیدن به نماز بود.

خلاصه بعد از کلی حرکت که بخاطر ترافیک جمعیت، اجازه ورود به داخل را از بعضی درب‌ها نمی‌دادند، به سمت دَر دیگر می‌رفتیم.

در مقابلمان چند ماشین که حامل مسئولان بود را دیدیم.

بالاخره توانستیم وارد شویم و با شکم گرسنه چند آب معدنی و شربت نوشیدیم و کمی نشستیم.

سپس رفتیم به محوطه اصلی مصلی که تابوت‌ شهدا آنجا بود.

با اینکه کلی جمعیت خارج شده بودند ولی همچنان موج جمعیت را شاهد بودیم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:07:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۵) ...

بعد از بدرقه‌ی پدر، مادر، برادر و پسر دوست‌داشتنی و شیرین زبان ۳ سال و نیمه‌اش، شوهر خواهر و خواهرم که ساعتی قبل فهمیدم تو راهی‌شان پسر است، سفرمان شروع شد با صدقه.

امروز با اینکه ۱ روز بود ولی حجم اتفاقات به اندازه‌ی یک هفته بود.

اولین کارم در ماشین، خوردن شامی بود که برادر بزرگترم گرفته بود، چرا که نهار نخورده بودم و صبحانه هم بخاطر نامعلوم بودن موافقت برادرم، از گلویم پایین نرفته بود.

برادرم یکراست تا تهران رانندگی کرد بجز یکبار که برای نماز صبح نگه داشت و فقط یک ربع استراحت کرد و سپس رانندگی ادامه‌ی مسیر. 

من هم سعی می‌کردم پا به پای‌ش بیدار بمانم و حرف بزنم تا نخوابد هرچند گاهی چشم‌هایم خواب را تجربه می‌کرد، خصوصا وقتی هوا روشن شد و به قزوین رسیده بودیم دیگر علنی خوابیدم، البته بیشتر چُرت بودند تا خواب.

بالاخره نزدیک ساعت ۷ به تهران رسیدم و اولین متروی مسیرمان، چیتگر بود.

بعد از پارک ماشین، وارد ایستگاه مترو شدیم ولی نمی‌دانستیم دقیقا کدام ایستگاه‌ها باید برویم.

خودمان را سپردیم به جمعیتی که پرچم ایران و عکس امام را در دست داشتند.

بعد از صحبت‌ها متوجه شدیم اکثر جمعیت مثل ما مسافرند و ناآشنا.

بالاخره قطاری آمد و سوار شدیم ولی بسیار کُند حرکت می‌کرد.

در دلم ولوله‌ای برپا بود که آیا با این حرکت به نماز خواهیم رسید یا نه؟
گروهی می‌گفتند با این حرکت و توقف‌ها محال است به نماز برسیم و گروهی امیدواری می‌دادند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:03:00 ب.ظ ]