| روایت بدرقه (۷) | ... |
کناری ایستادیم و از دور تابوتها را دیدیم.
سِر شده بودم فقط نظاره میکردم.
فکر میکردم از بس گریه کنم سبک بشم اما فضا خیلی سنگین بود و در بُهت و ناباوری بودم.
وقتی متوجه شدم میشود جلوتر رفت، با چند نفر از وسط جمعیتی که روی پلهها راه را بسته بودند و اجازه حرکت به بقیه نمیدادند، عبور کرده و پایین رفتیم.
با اینکه شلوغ بود اما راه باز میشد و بعد از توقفهایی تا نزدیکترین مکان به تابوتها جلوتر رفتم بلکم بغضم بترکد اما همچنان در بُهت و ناباوری بود انگار دنبال گمشدهای در خیل جمعیت بودم.
گرما طاقتم را طاق کرد، کمی نشستم.
سرودهای حماسی پخش میشد و سخنرانیهایی که از بلندگوها صدایشان میآمد اما من همچنان در حالِ خودم بودم و اینکه چرا اینگونه شدهام.
منی که تا دیروز وقتی صحبتی از رهبر شهید میشد، تا عکس و فیلمی از ایشان میدیدم گریهام بند نمیآمد الان که نزدیکشان بودم چه بر سرم آمده بود؟
در تعجب بودم و دنبالِ جواب سوالم…
|
[پنجشنبه 1405-05-15] [ 03:29:00 ب.ظ ]
|



