| روایت بدرقه (۱۰) | ... |
![]() |
بعد از رسیدن و انجام هماهنگیها و پذیرش در حیاط بسیار دلباز و بزرگ، چند عکس از آقای شهید و رهبر جوان برداشتیم و ژتون غذا دادند.
در ادامهی استقبال خوبشان، بامحبت و روی خوش به داخل راهنماییمان کردند و حتی کمک کردند در حمل کردن کیفهایمان.
بعد از ساکن شدن، نهار برایمان آوردند که سوسیس، سیبزمینی و نان بود و من چون اهل سوسیس نبودم کمی سیبزمینی و نان خوردم و از خوراکیهایی که از شهر خودمان آورده بودیم، بیسکویتی خوردم.
فقط می خواستم بخوابم تا بیخوابی و خستگیام جبران شود.
۳۰ ساعت بیخوابی کم نبود و باید کمی جبران میشد.
۵دقیقه ۱۰ دقیقه هایی که در ماشین خوابیده بودم بیفایده بود اصلا خواب حساب نمیشد بیشتر چُرت بودند.
اما…
سر و صدای بچههای مسافران دیگر که در سالن بزرگ باهم بودیم نمیگذاشت بخوابیم.
تا خوابم میگرفت جیغ و داد و شلوغی بچهها مرا از خواب میپراند.
کمی که گذشت یکی از مسئولان به کمک آمد و بچهها را به اتاق کودک بُرد.
خوشحال شدم که میتوانم بخوابم.
اما چشمتان روز بد نبیند.
حال نوبت مادران این بچهها بود که با صدای بلند با هم حرف میزدند و میخندیدند و خاطره تعریف میکردند با اینکه با هم فامیل بودند و آن سمت سالن بودند اما صدایشان چنان بلند بود که نمیگذاشت بخوابیم.
با خودم میگفت کاش داروی خواب آور داشتم چون از اسمش که پیداست لابد خواب به ارمغان میآورد یا کاش مکان جدایی برای بچهدارها و بقیه در نظر میگرفتند اما همهاش ای کاش بود.
رفته رفته صداها بیشتر شد و اصلا مراعات نمیکردند ما ۳ نفر و ۶ نفر دیگری که تازه رسیده بودند و زیرلب تذکر میدادند واقعا خستگی و بیخوابی به تنمان مانده بود.
|
[جمعه 1405-05-16] [ 11:21:00 ب.ظ ]
|






