| روایت بدرقه (۱۳) | ... |
تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای همسفرهایم صبحانه گرفتم.
حلواشکری، تخم مرغ آبپز و نان.
اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.
من خودم حلواشکریام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.
بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.
گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرسوجو کنم کجا نزدیکتر است به این مکان.
همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.
بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید میرویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیکتر است.
بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر میکردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس میرویم.
بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوسها نمیروند و نزدیک است.
کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوسهایی تا اینجا آمده بودند.
برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.
با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا میخواند و انرژی داشتم.
|
[سه شنبه 1405-05-20] [ 11:55:00 ب.ظ ]
|



