شاه پرک






روایت بدرقه (۱۳) ...

تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای هم‌سفرهایم صبحانه گرفتم.

حلواشکری، تخم مرغ آب‌پز و نان.

اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.

من خودم حلواشکری‌ام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.

بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.

گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرس‌وجو کنم کجا نزدیک‌تر است به این مکان.

همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.

 

بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید می‌رویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیک‌تر است.

 

بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر می‌کردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس می‌رویم.

بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوس‌ها نمی‌روند و نزدیک است.

کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوس‌هایی تا اینجا آمده بودند.

برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.

با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا می‌خواند و انرژی داشتم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[سه شنبه 1405-05-20] [ 11:55:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۲) ...

بعد از شام، با یکی از خانم‌های مسئول صحبت کردیم و موافقت کردند با تغییر.
زود وسایل‌هایمان را برداشته و به مکان جدید که درست رو به روی سالن بود رفتیم.


چند باری با اعضای خانواده تلفنی صحبت کردم و در سالن وسط بساط چای برپا بود که حسابی چسبید و خستگی را از تن جدا می‌کرد.


با تماس برادرم که در حیاط محوطه بود، به او چای دادم.


کم کم به سالن جدید رفتم تا بخوابیم.
که دیدم ۲ خانواده‌ی جدید با ۲ بچه آمدند سالن ما.
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم، یک نوزاد زیر ۱ سال و یک دختر حدود ۵ سال.
خدا را شکر صدایی از آن‌ها نمی‌آمد مگر یکبار که آن‌هم با تذکر هم‌استانی‌های آن خانواده‌‌های پُرسر و صدای سالن قبل، مواجه شدند. 
این خانواده‌ی جدید هم زودی چراغ را خاموش کرده و در تاریکی کارهایشان را انجام دادند و دلم به حالشان سوخت که چقدر مظلوم بودند این هم‌استانی‌هایمان. از طرفی به خود بالیدم که هم‌استانی‌های اهل مراعاتی داریم.
و با خود می‌گفتم که کاش این ۲خانمی که تذکر دادند در سالن قبلی بودند و به هم‌استانی‌هایشان تذکر می‌دادند بالاخره زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیدند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:24:00 ق.ظ ]

روایت بدرقه (۱۱) ...

بالاخره طاقتم طاق شد و تذکر دادم: خانم‌ها لطفا رعایت کنید، اینجا برای استراحت آمده‌ایم، خسته‌ی راهیم برای فردا باید انرژی داشته باشیم.
اگر قرار به خاطره‌گویی و خنده ‌کردن بود بیرون هم این کار ممکن بود و نیازی به این همه هزینه برای اختصاص جا نبود، حق‌الناسه و لطفا مراعات کنید.
اما یک گوش‌شان در بود و یک گوش‌شان دروازه.


برایم سوال بود که این مکان مختص استان ما بود و این‌ خانم‌ها که معلوم بود از استان دیگر هستند چرا باید اینجا پذیرش می‌شدند.


گذشت تا چند ساعت دیگر سفره انداخته شد برای شام.
از اتاق‌ها و سالن‌های دیگر چند مسافر دیگر آمدند به سالن اصلی که ما آنجا بودیم و هم‌صحبت شدیم و از امروزمان گفتیم و تا رسیدیم به استراحت که یکی از هم‌استانی‌هایمان گفت: موقع پذیرش از ما پرسیدند بچه دارید یا نه، چرا که بچه‌دارها را جدا می‌فرستادند از خانم‌هایی که بچه همراهشان نبود،
با مسئولین صحبت کنید، مکان استراحت‌تان را تغییر دهید و بیایید سالن ما.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:07:00 ق.ظ ]