|
|
|
شاه پرک
|
|
|
|
بالاخره برادر دهه هشتادیام بعد از چند ساعت رسید، البته ساعتی قبل از رسیدن به خواهرم تایید نهایی را داده بود.
من تا رسیدن او سریع به حمام رفتم.
میخواستم لباسهایم رو جمع و جور کنم اما چون پدر و مادرم به آبیاری در روستا رفته بودند به جای مادرم رفتم خانهی مادربزرگم برای مراقبت از او.
قرار شد خواهرم وقتی کارش از مطب دکتر تمام میشود بیاید خانه مادربزرگ تا من بروم خانه و حاضر شوم. اما کارش طول کشید.
ساعت از 7 رد شده بود و کسی نمیآمد و برادرم گفته بود ساعت 9 حرکت خواهیم کرد.
تا اینکه بالاخره برادر وسطیام( که با ماشین شخصی میخواست به تهران برود و در تبریز ماشینش خراب شده بود و با شنیدن درآمدن اسمش برگشته بود تا هم ماشین را تعمیر کند و هم با اتوبوس راهی شود) آمد خانهی مادربزرگ تا من بروم حاضر شوم.
من وقتی رسیدم خانه، یک ساعت وقت داشتم برای حاضر شدن.
زود وسایلم را جمع و جور کردم و با رسیدن برادر بزرگتر و همسرش و خواهر همسرش (که بنا به درخواست آنها و صحبتِ من با برادر دهه هشتادیام، موافقت کرد با آمدن او) حرکت کردیم سر ساعت نُه شب شنبه ۱۳ تیر ماه.
موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاهپرک
لینک ثابت
|
[چهارشنبه 1405-05-14] [ 02:53:00 ق.ظ ]
|
|
از طرف دیگر برادر بزرگترم که خودش با اداره راهی میشد با برادر دهه هشتادیام تماس گرفت تا بلکم راضی شود و همسر او رو هم ببرد.
برادر دهه هشتادیام هر چند نرم شده بود اما باز تا رسیدن به خانه و قبول نهایی در تردید بودم.
قرار بود بازرسی به محل کارش بیاید و سپس حرکت کند، به خاطر همین یک روز به تأخیر افتاده بود آمدنش.
چون من در حال خوف و رجاء بودم. خواهرم پیشنهاد اِسنپ را داد و خودش روی گوشیاش حدودی زد از شهرمان تا تهران، ده میلیون میشد هزینهی اسنپ و در این صورت باید علاوه بر خودم و زن داداشم دو نفر دیگه هم پیدا میکردیم تا هزینهها تقسیم میشد.
برای امنیت بیشتر تاکسی تلفنی را پیشنهاد دادند. به عمویم زنگ زدم او هم بعد از پرسوجو از آژانسشان قیمت هزینهی رفت و آمد را حدود بیست و چهار میلیون برآورد کرد، علاوه بر آن میگفت صاحب آژانس گفته: باید ببینیم پلیسراه در مورد مجوز چه میگوید.
در این روزها برای من این قیمت زیاد بود هرچند به عنوان راه آخر چارهای نداشتم.
موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاهپرک
لینک ثابت
روزی خواهرِ باردارم مهمان ما بود.
خبر از رفتن چند نفر میداد و میگفت تو چرا نمیروی؟
وقتی بغض و گریهام را نتوانستم پنهان کنم، تشویقم کرد که هر طوری شده برو.
با تشویق او در فرمی که اداره گذاشته بود ثبت نام کردم در حالی که دو ساعت مانده بود به پایان زمانش.
اسم پدر را هم نوشتم.
امیدهایم برگشته بود، هرچند ته دلم دلواپس بودم.
دل توی دلم نبود که آیا اسم من در قرعهکشی درمیآید یا نه؟
ساعتی بعد لیست آمد ولی فقط نام ۴۰ نفر بود که همگی آقا بودند.
هر چند برای افرادی که اسمشان درآمده بود خوشحال شدم اما برای خودم دلم شکست.
به دو برادرم خبر دادم که اسمتان درآمده و قرار بود یکشنبه صبح راهی شوند تا به تشییع روز دوشنبه برسند.
حالا مانده بود برادر دهه هشتادیام که فردا از محل کارش میآمد به خانه.
از دیشب به او اصرار کرده بودم.
جواب دقیقی نمیداد و موافقتش در هالهای از ابهام بود.
در آخر به خود آقای شهید متوسل شدم که اگر صلاح است و ظرفیتش را دارم، در دل برادرم بیندازد که موافقت کند مرا هم ببرد.
موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاهپرک
لینک ثابت
چند ماهی کارم شده بود گریه.
هر عکس و فیلمی که میدیدم و صدایی که میشنیدم مینشستم و زار میزدم؛ البته حواسم بود کسی نبیند و گریههایم در تنهایی باشد.
هرچند گاهی هم از دستم درمیرفت و جلوی خانواده زار میزدم.
وقتی خبر تشییع آمد دلم پر زد برای رفتن.
دلتنگیهایم بیشتر و بیشتر شده بود.
هرچند اشتیاقم به حضور در مراسم را داد نزدم اما در دلم آرزو کردم و از خدا خواستم به حسرت تبدیل نشود، هرچند فکر میکردم تقریبا محال باشد رفتنم و تبدیل به غم دائمی شود.
روزها بیرحمانه میگذشت و زمان نزدیکتر میشد.
بخاطر اینکه اهل پیادهروی نیستم و از گرما گریزانم و تحملش را ندارم جرات به زبان آوردن حتی کلمهای را نداشتم.
در خانه (حضوصا برادرانم) مخالفت میکردند برای حضور افراد با شرایط من، چرا که تجربهی تشییع سردار آنها را نگران کرده بود.
کم کم بخاطر مریضی که داشتم و شرایط خانه، دیگر از رفتن ناامیدشده بودم و امیدم تقریبا زیر صفر بود.
اما آرام و قرار نداشتم.
شوق رفتن در دلم شعلهورتر می شد.
آتش گرفتن زیر این شعلهها را فقط خودم میدانستم و خدا.
موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاهپرک
لینک ثابت
دوز کمالگراییام زده بود بالا.
هر روز منتظر فرصت مناسبی بودم برای نوشتن و انتشارش.
اما مگر این فرصتِ مناسب گیرم میآمد، از بس کارم سرم ریخته بود.
بالاخره خودم را مجبور کردم بنویسم.
حالا که درست یک ماه میگذرد هر چند باز خیلی دودل هستم اما برای خالی شدن ذهنم و تیک خوردنش، با کمی خجالت، منتشر میکنم.
موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, وطن, سفرهای شاهپرک
لینک ثابت
|
|
|
|