| روایت بدرقه (۱۵) | ... |
شنیدن صدای هلیکوپتری که بالای سرمان دور میزد، خبر از نزدیکی به میدان آزادی میداد.
تا اینکه بالاخره رسیدیم به نزدیکی میدان و روی دیوارهایی بلندی که فضای سبز بود نشستیم.
کمی بعد برادرم تماس گرفت که جلوتر جا هست بیایید و ماشین پیکرها را از اینجا میتوان دید.
جلوتر رفتیم تا درست به کنار برج آزادی رسیدیم و آنجا ایستادیم.
تا چشمم به ماشین پیکرها خورد، زار زار گریه کردم.
تازه بغضام ترکیده بود و هرچه ناله بود سر دادم و یک دل سیر گریه کردم.
تازه باورم شد که چه بلایی سرمان آمده است.
با آقا حرف زدم، کمک خواستم، طلب حلالیت کردم.
برای همهی کسانی که مرا میشناختند و میشناختمشان خصوصا التماس دعاگویان، دعا کردم.
چند قدمی به نیت همه راه رفتم.
از آقای شهید خواستم برای عاقبت بخیریمان دعا کند.
بعد از دور شدن ماشین پیکرها، کناری رفتیم و زنداداشم با دوستِ تهرانیاش هماهنگ شد تا کنار برج آزادی همدیگر را ببینند.
بعد از پیدا کردن همدیگر و حرف زدن و عکاسی آنها، من به کناری رفتم و به خیل مردم عزادار و تنوعی که داشتند، نحوهی نشان دادن ارادتشان به آقای شهید، نگاه کردم.
سپس به سمتی دیگر رفتم و کمی از ایستادنم گذشته بود که دیدم سیل جمعیت به طرف من میآیند تا به خودم بیایم فهمیدم ماشین پیکرها دور زده و الان نزدیکتر از قبل هستم و کمی هم جلوتر که رفتم بسیار نزدیک شدم و دوباره عرض ارادت و دلتنگی به آقای شهید.
|
[چهارشنبه 1405-05-21] [ 09:17:00 ب.ظ ]
|




