پلان۱: 

۲۲بهمن هست، از راهپیمایی رسیده‌ام، نای بلند شدن ندارم، آدم پیاده‌رویی نیستم.

درحال استراحت‌م که مهمان می‌آید، بعد از صحبت‌ها، قرار حضور در راهپیمایی یک ماه دیگر را می‌گذارند،

می‌گویم: معافم کنید، عاشقِ مبارزه با اسرائیل‌م ولی پاهایم یاری‌ام نمی‌کند خصوصا با دهان روزه.

 

پلان۲: 

هنوز اسفند به نیمه نرسیده، چند روزی‌ست درحالِ رفت‌وآمدم.

 صبح‌ها در تشییع شهید و شب‌ها در تجمعِ شهری.

فکر بَرَم می‌دارد، این پاها همان پاها هستند؟

یا بقدر رشد دغدغه‌ها، پاها هم قوی‌تر شد‌ه‌اند؟

 

آری، و تَن فدای وطن…

موضوعات: شاه پرک نوشت, وطن  لینک ثابت