| روایت بدرقه (۵) | ... |
بعد از بدرقهی پدر، مادر، برادر و پسر دوستداشتنی و شیرین زبان ۳ سال و نیمهاش، شوهر خواهر و خواهرم که ساعتی قبل فهمیدم تو راهیشان پسر است، سفرمان شروع شد با صدقه.
امروز با اینکه ۱ روز بود ولی حجم اتفاقات به اندازهی یک هفته بود.
اولین کارم در ماشین، خوردن شامی بود که برادر بزرگترم گرفته بود، چرا که نهار نخورده بودم و صبحانه هم بخاطر نامعلوم بودن موافقت برادرم، از گلویم پایین نرفته بود.
برادرم یکراست تا تهران رانندگی کرد بجز یکبار که برای نماز صبح نگه داشت و فقط یک ربع استراحت کرد و سپس رانندگی ادامهی مسیر.
من هم سعی میکردم پا به پایش بیدار بمانم و حرف بزنم تا نخوابد هرچند گاهی چشمهایم خواب را تجربه میکرد، خصوصا وقتی هوا روشن شد و به قزوین رسیده بودیم دیگر علنی خوابیدم، البته بیشتر چُرت بودند تا خواب.
بالاخره نزدیک ساعت ۷ به تهران رسیدم و اولین متروی مسیرمان، چیتگر بود.
بعد از پارک ماشین، وارد ایستگاه مترو شدیم ولی نمیدانستیم دقیقا کدام ایستگاهها باید برویم.
خودمان را سپردیم به جمعیتی که پرچم ایران و عکس امام را در دست داشتند.
بعد از صحبتها متوجه شدیم اکثر جمعیت مثل ما مسافرند و ناآشنا.
بالاخره قطاری آمد و سوار شدیم ولی بسیار کُند حرکت میکرد.
در دلم ولولهای برپا بود که آیا با این حرکت به نماز خواهیم رسید یا نه؟
گروهی میگفتند با این حرکت و توقفها محال است به نماز برسیم و گروهی امیدواری میدادند.
|
[پنجشنبه 1405-05-15] [ 03:03:00 ب.ظ ]
|



