شاه پرک






روایت بدرقه (۱۵) ...

شنیدن صدای هلی‌کوپتری که بالای سرمان دور می‌زد، خبر از نزدیکی به میدان آزادی می‌داد.


تا اینکه بالاخره رسیدیم به نزدیکی میدان و روی دیوارهایی بلندی که فضای سبز بود نشستیم.


کمی بعد برادرم تماس گرفت که جلوتر جا هست بیایید و ماشین پیکرها را از اینجا می‌توان دید.


جلوتر رفتیم تا درست به کنار برج آزادی رسیدیم و آنجا ایستادیم.

تا چشمم به ماشین پیکرها خورد، زار زار گریه کردم.
تازه بغض‌ام ترکیده بود و هرچه ناله بود سر دادم و یک دل سیر گریه کردم.
تازه باورم شد که چه بلایی سرمان آمده است.
با آقا حرف زدم، کمک خواستم، طلب حلالیت کردم.
برای همه‌ی کسانی که مرا می‌شناختند و می‌شناختم‌شان خصوصا التماس دعاگویان، دعا کردم.
چند قدمی به نیت همه راه رفتم.
از آقای شهید خواستم برای عاقبت بخیری‌مان دعا کند.

بعد از دور شدن ماشین پیکرها، کناری رفتیم و زن‌داداشم با دوستِ تهرانی‌اش هماهنگ شد تا کنار برج آزادی همدیگر را ببینند.


بعد از پیدا کردن همدیگر و حرف زدن و عکاسی آن‌ها، من به کناری رفتم و به خیل مردم عزادار و تنوعی که داشتند، نحوه‌ی نشان دادن ارادت‌شان به آقای شهید، نگاه کردم.


سپس به سمتی دیگر رفتم و کمی از ایستادنم گذشته بود که دیدم سیل جمعیت به طرف من می‌آیند تا به خودم بیایم فهمیدم ماشین پیکرها دور زده و الان نزدیکتر از قبل هستم و کمی هم جلوتر که رفتم بسیار نزدیک شدم و دوباره عرض ارادت و دلتنگی به آقای شهید.

 

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[چهارشنبه 1405-05-21] [ 09:17:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۴) ...
روایت بدرقه (۱۴)

در راه جمعیتِ عاشق را که می‌دیدم احساس غرور می‌کردم‌.


بچه‌هایی که شعارهایی می‌دادند و مردم تکرار می‌کردند.


جوان‌هایی که با بطری‌های آب‌معدنی که پخش می‌کردند، گوارایی را به ارمغان می‌آوردند.


افرادی که خالصانه در موکب‌ها کار می‌کردند و انواع نذری‌ها را پخش می‌کردند.


مرد میانسالی را دیدم که دستش پُر بود از عکس‌های آقای شهید و آقای جوان و با روی گشاده عکس‌ها را توزیع می‌کرد.


آتش‌نشان‌هایی که با مه پاش، گرما را می‌زدودند از تن و بدن مردم.


نوجوان‌ها و جوان‌هایی که با گوشی و دوربین سعی می‌کردند صحنه‌ها را از دست ندهند.


پدر و مادرهایی که بچه به بغل یا دست در دست‌شان مَشک عشق را می‌آموختند به فرزندانشان.


پیرمرد و پیرزن‌هایی که از این قافله‌ی عُشاق عقب نمانده بودند.

با اینکه این مسیر اصلی نبود ولی رفته رفته جمعیت زیاد می‌شد.

پشت سر که نگاه می‌کردی تا دوردست جمعیت می‌دیدی.

در مسیر به فاصله‌ی چند متر کولرهای بزرگی قرار داده بودند، جلوی هر کدام می‌ایستادم تا کمی خنک شوم و گاهی در بین مسیر می‌خواستم آبی بریزم روی چادرم یا حداقل از زیر چادر روی گردنم بریزم اما برادرم مانع شد و گفت مریض می‌شوی.

 

ادامه »

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 03:42:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۳) ...

تا صبح چند بار از خواب پریدم و بالاخره بیدار شدم و برای هم‌سفرهایم صبحانه گرفتم.

حلواشکری، تخم مرغ آب‌پز و نان.

اما یک تخم مرغ و ۲ تا حلواشکری را برگرداندم و بجایش ۲ تا پنیر گرفتم.

من خودم حلواشکری‌ام را با پنیر محلی که از خانه آورده بودم خوردم.

بعد از صبحانه با برادرم صحبت کردم که کجا خواهیم رفت؟ میدان انقلاب یا میدان آزادی.

گفت: کمی صبر کنید از مسئولان اینجا پرس‌وجو کنم کجا نزدیک‌تر است به این مکان.

همزمان هم به تلویزیون هم گوشه چشمی داشت.

 

بعد از ۳ ساعت جواب آمد که حاضر شوید می‌رویم به طرف میدان آزادی که به اینجا نزدیک‌تر است.

 

بعد از خروج از فرهنگسرا، سوار اتوبوس شدیم. خوش باور بودم که فکر می‌کردم تا خود میدان آزادی با اتوبوس می‌رویم.

بعد از یک ایستگاه، پیاده شدیم و گفتند از اینجا به بعد اتوبوس‌ها نمی‌روند و نزدیک است.

کمی پیاده رفتیم تا ۳راه آذری رسیدیم و دیدم اتوبوس‌هایی تا اینجا آمده بودند.

برادرم با نشان نگاه کرد و گفت: ۳ کیلومتر راه مانده تا میدان آزادی.

با اینکه پیاده روی سخت بود برام خصوصا در این گرما ولی راه مرا می‌خواند و انرژی داشتم.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
[سه شنبه 1405-05-20] [ 11:55:00 ب.ظ ]

روایت بدرقه (۱۲) ...

بعد از شام، با یکی از خانم‌های مسئول صحبت کردیم و موافقت کردند با تغییر.
زود وسایل‌هایمان را برداشته و به مکان جدید که درست رو به روی سالن بود رفتیم.


چند باری با اعضای خانواده تلفنی صحبت کردم و در سالن وسط بساط چای برپا بود که حسابی چسبید و خستگی را از تن جدا می‌کرد.


با تماس برادرم که در حیاط محوطه بود، به او چای دادم.


کم کم به سالن جدید رفتم تا بخوابیم.
که دیدم ۲ خانواده‌ی جدید با ۲ بچه آمدند سالن ما.
تعجب کردم ولی چیزی نگفتم، یک نوزاد زیر ۱ سال و یک دختر حدود ۵ سال.
خدا را شکر صدایی از آن‌ها نمی‌آمد مگر یکبار که آن‌هم با تذکر هم‌استانی‌های آن خانواده‌‌های پُرسر و صدای سالن قبل، مواجه شدند. 
این خانواده‌ی جدید هم زودی چراغ را خاموش کرده و در تاریکی کارهایشان را انجام دادند و دلم به حالشان سوخت که چقدر مظلوم بودند این هم‌استانی‌هایمان. از طرفی به خود بالیدم که هم‌استانی‌های اهل مراعاتی داریم.
و با خود می‌گفتم که کاش این ۲خانمی که تذکر دادند در سالن قبلی بودند و به هم‌استانی‌هایشان تذکر می‌دادند بالاخره زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیدند.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, انتقاد, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:24:00 ق.ظ ]

روایت بدرقه (۱۱) ...

بالاخره طاقتم طاق شد و تذکر دادم: خانم‌ها لطفا رعایت کنید، اینجا برای استراحت آمده‌ایم، خسته‌ی راهیم برای فردا باید انرژی داشته باشیم.
اگر قرار به خاطره‌گویی و خنده ‌کردن بود بیرون هم این کار ممکن بود و نیازی به این همه هزینه برای اختصاص جا نبود، حق‌الناسه و لطفا مراعات کنید.
اما یک گوش‌شان در بود و یک گوش‌شان دروازه.


برایم سوال بود که این مکان مختص استان ما بود و این‌ خانم‌ها که معلوم بود از استان دیگر هستند چرا باید اینجا پذیرش می‌شدند.


گذشت تا چند ساعت دیگر سفره انداخته شد برای شام.
از اتاق‌ها و سالن‌های دیگر چند مسافر دیگر آمدند به سالن اصلی که ما آنجا بودیم و هم‌صحبت شدیم و از امروزمان گفتیم و تا رسیدیم به استراحت که یکی از هم‌استانی‌هایمان گفت: موقع پذیرش از ما پرسیدند بچه دارید یا نه، چرا که بچه‌دارها را جدا می‌فرستادند از خانم‌هایی که بچه همراهشان نبود،
با مسئولین صحبت کنید، مکان استراحت‌تان را تغییر دهید و بیایید سالن ما.

موضوعات: مناسبت ها, شاه پرک نوشت, خاطره های شاه پرک, سفرهای شاه‌پرک  لینک ثابت
 [ 11:07:00 ق.ظ ]